مبارزه با انسداد سیاسی
مصاحبه با رضا نساجی، روزنامه نگار و فعال سابق انجمن های اسلامی دانشجویان
امير پيرنيا: جنبش دانشجويي يا شاخه احزاب دانشجويي در دانشگاهها، كدام يك ميتواند مطالبات دانشجويان را پاسخ دهد. بعضي از فعلان سياسي معتقد هستند جنبش دانشجويي به تنهايي و مستقل نميتواند پاسخگوي نياز دانشجويان باشد و فضاي سياسي دانشگاهها را به درستي هدايت كند اما هستند فعالان دانشجويي كه اين نظر را رد ميكنند و معتقدند دانشگاهها بايد مستقل از احزاب سياسي عمل كنند و خود را وامدار احزاب نكنند. براي تبيين اين موضوع با رضا نساجي، روزنامه نگار و فعال سابق انجمنهاي اسلامي دانشجويان گفتوگو كردهايم
اینها موضوعاتی است که بارها در مجامع مختلف مطرح شده، اما تاکنون بحث مستدلی مبتنی بر استدلال عقلی یا نقلی (اعم از نقل تاریخی و یا جامعه شناختی) در این باب کمتر دیده شده است. بویژه آنکه همه ساله با فرارسیدن روز دانشجو، نشست های خبری و دانشجویی با عنوان "جنبش دانشجویی و چالش های پیش رو" و "جنبش دانشجویی و نسبت آن با قدرت"، "جنبش دانشجویی و نسبت آن با احزاب" و... تشکیل می شود و برخی مهملات بی پایه عینا تکرار می شوند که آخر سر نه خودشان می فهمند چه گفته اند و نه اساسا چیزی گفته شده که قابل فهم باشد. هدف من هم در اینجا اینست که به بیان برخی تجربه های تاریخی جنبش دانشجویی (ایران و جهان) در مواجهه رسمی با قدرت رسمی بپردازیم و سرانجام تحلیل این موضوع که آیا مواجهه با قدرت، اجتناب ناپذیر است یا نه، و آیا این مواجهه باید در شکل رسمی و پارلمانتاریسیتی صورت بگیرد یا غیر رسمی و صرفا انتقادی.
لذا در این گفتگو هم، پیشهاد می کنم به مطالبی اشاره کنیم که گره گشای فعالان دانشجویی ایران با هر عقیده و مسلکی باشد. البته من لازم می دانم که پیش از هر چیز، نکاتی را روشن نمایم. اولا به جد معتقدم و در مقالات و یادداشت هایم هم همواره گفته ام که اصولا در فضای کنونی فکری و سیاسی (سیاسی به معای آرایش کنونی سیاست) ما با پدیده ای به معنای "جنبش دانشجویی" مواجه نیستیم. آنچه که هست، جریانات دانشجویی است و به تعبیر دقیق تر تشکلهای دانشجویی که به طور عام و خاص فاقد ویزگی های لازم یک جنبش اجتماعی و بالاخص دانشجویی هستند. ناگفته نماند که این بیان بنده درباره بی سوادی حاکم بر افراد، به معنای جسارت به کل تشکلهای دانشجویی کشور نیست. هستند افرادی در برخی تشکلها که مطالعه و اندیشه لازم را در این زمینه و زمینه های دیگر دارند، اما هم این افراد اقلیت اند و هم تشکل متبوعشان. ضمن آنکه عموما مباحث اینچنینی اولویت اول آنها نیست و در چنین مباحثات تکراری و نمادینی کمتر شرکت می کنند. لکن بر ادعای خود مبنی بر بی سوادی فراگیر در دانشجویان مدعی کار سیاسی همچنان استوارم و کماکان معتقدم بزرگترین خدمتی که رسانه های عمومی می توانند برای تحقق یک جنبش دانشجویی اسلامی در ایران بکنند اینست که یا با این افراد مصاحبه نکنند و یا اینکه یک نفر خبرنگار شجاع، پیدا شود و یک روز صبح تا نیمروز با کلیه این افراد تماس گرفته و چند سوال نه چندان پیچیده در زمینه های مورد ادعایشان بکند و با به چالش کشیدن آنها، به ایشان بفهماند که در کجا هستند و جایگاه شایسته آنها کجاست. در این صورت شاید فضا در اختیار افراد دیگری قرار گیرد که بتوانند تکلیف را به عمل بیاورند.
علاوه بر تلاش در جهت پاسخ دهی به این سوال که "نسبت جنبش دانشجویی (و به طور عام جنبشهای اجتماعی) با احزاب و قدرت سیاسی چیست؟" قصد دارم به تکلیف دانشجویان و روشنفکران در این زمینه و به طور خاص دانشجویان و روشنفکران مسلمان ایرانی در اوضاع حساس کنونی بپردازم و لذا نتیجه گیری پایانی من خطاب به این افراد خواهد بود. من رئوس مطالب مد نظر خودم به عنوان مدافع فلسفه وجودی و کارکردی جنبش دانشجویی در سیاست، را یک بار در اسفند ماه 88 در آستانه نشست دفتر تحکیم وحدت در گفتگویی رودرو و غیر رسمی با سعید شریعتی به عنوان جزو معدود اصلاح طلبان جوان و اعضای جبهه مشارکت که هیچ گاه عضو دفتر تحکیم نبوده و اساسا به جنبش دانشجویی اعتقاد ندارد، بیان کرده ام که این گفتگو نزدیک به دو ساعت به طول انجامید. احتمالا می دانید که ایشان که اساسا هیچ جایگاهی برای تشکلهای دانشجویی قائل نبوده و بر تحزب و حضور شاخه های دانشجویی احزاب رسمی در دانشگاه تاکید دارد. لذا خوشحال می شوم که متقابلا آراء ایشان را هم جویا شوید تا خوانندگان شما در مقایسه این دو گفتگو به یک جمع بندی برسند. ضمن اینکه اجازه می خواهم که اشاره ای به مواردی از نظرات ایشان که در خاطرم مانده داشته باشم و آنها را رد کنم.
استدلال شما برای اینکه جنبش دانشجویی را دارای فلسفه و کارکرد سیاسی می دانید، چیست؟
اینجاست که من باید به انتقادات دوستانی مثل آقای شریعتی اشاره کنم. البته لازم است که ابتدا به یک مبنای فکری برای تببیین این فلسفه بپردازیم. خواستگاه تحلیل من هم نظریه "نقد درون گفتمانی" و نسبت جنبش دانشجویی با آن است. این حق با من و امثال من هست که این نظریه را که طرح آن با دکتر عماد افروغ بوده، نقد و یا قبض و بسط دهیم و لزوما اینهایی که من می خواهم درون آن بگنجانم مورد تایید ایشان نخواهد بود. از این منظر ضمن تفکیک انقلاب اسلامی به عنوان یک سری آرمانها و ارزشها، از جمهوری اسلامی به عنوان شکل تعین یافته و سازمان یافته کنونی آن - که لزوما تمام آن ارزشها نیست و هنوز تا رسیدن به حد عالی آن فاصله بسیار دارد- تفکیک و بعد جایگاه احزاب و جنیش های اجتماعی را در این فضا جستجو می کنم. از منظر من، احزاب رسمی درون ظرف جمهوری اسلامی جای می گیرند و جنبش های اجتماعی، در فضای ما بین انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی. البته به شرط آنکه خواستگاه انقلابی داشته باشند و عطف به ارزشهای انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی و ظروف درون آن را نقد کنند. وگرنه اگر بخواهیم در یک فضای پرت و وهم آلود که نسبتی با مبانی انقلاب ما ندارد، انتقاد کنیم به وادی انکار و افراط و تفریط می افتیم. در این باره شما را ارجاع می دهم به مصاحبه خوبی که دکتر احسان شریعتی سه چهار سال قبل با هفته نامه شهروند امروز داشت. ایشان در انتقاد از جنبش به اصطلاح دانشجویی لیبرال در ایران، فرموده بودند که (قریب به مضمون) جنبشی که نتواند مبانی خودش را در نسبت با جامعه و انقلاب مدون کند و هیچ نسبتی هم با دیگر جنبشهای اجتماعی و انقلابی بر حق همچون جنبش مقاومت فلسطین هم نداشته باشد، معنا نخواهد داشت.
بر اساس این مبنای نظری، مسلما کارکرد احزاب با کارکرد جنبش دانشجویی (و دیگر جنبش های اجتماعی- سیاسی انقلابی ما) متفاوت خواهد بود. بیان متعارف تر این قضیه به زبان سیاسی مرسوم آنست که احزاب در سپهر سیاسی قرار می گیرند و جنبشها بیشتر در سپهر اجتماعی. بر این اساس باید گفت اولا جنبش دانشجویی و احزاب نه تنها تزاحم ندارند، بلکه مکمل هم هستند. بدین معنا که جنبش های اجتماعی بستری برای نقد احزاب از بیرون هستند و همین طور بستری برای شکل گیری نسل های آتی احزاب و یا احزاب جدید آینده که در انتقاد از احزاب موجود شکل می گیرند. بخصوص در شرایطی که احزاب در توافقی نانوشته با یکدیگر، یک فضای محافظه کارانه انسداد سیاسی به صورت دو قطبی - نظیر آنچه در تقابل احزاب محافظه کار- کارگر در بریتانیا و یا دوگانه دموکرات-جمهوریخواه در امریکا می بینیم- بوجود می آورند که مانع از شکل گیری احزاب جدید و همچنین سرکوب انتقادات درونی و بیرونی می شود.
لذا پیشنهاد می دهم کمی جزئی تر وارد این موضوع بسیط شویم و به فلسفه و تاریخ مبارزات دانشجویی با انسداد سیاسی احزاب حاکم در جوامع مختلف بپردازیم.
مصادیق این مبارزه دانشجویی با انسداد سیاسی احزاب چیست؟
نخستین مصداق، تجربه تاریخی جنبش دانشجویی آلمان در مواجهه با انسداد سیاسی دهه شصت میلادی است. اساسا انقلابات دانشجویی آلمان زمانی پدیدار شد که دانشجویان چپ گرای آلمانی خود را در فضای سیاسی کشور تنها یافتند. در واقع آنان نه تنها در یک گسست نسلی با پدران و مادران خویش قرار گرفته بودند بلکه از سوی همپیمانان سیاسی و فکری خود هم کنار زده شدند. در اینجا تنها بخش کوچکی از بدنه دانشگاهی و روشنفکری آلمان آنها را همراهی می کرد که عمدتا در جریان مارکسیست های انتقادی همچون یورگن هابرماس و شاگردان و دستیاران او همچون کلاوس اوفه خلاصه می شد. انتقادات دانشجویان هم شامل سه مورد عمده بود که هابرماس عمدا به یکی از آن سه در کتاب تحول ساختاری اشاره کرده بود. نخست؛ نقد دانشجویان بر رسانه های انحصارگر و ممانعت محافظه کاران از مباحثه دموکراتیک راستین. دوم؛ مسئله دانشگاه ها و اصلاحات دانشگاهی. سوم؛ تلاش برای گسترش دموکراسی در آلمان و دیگر کشورها منجمله در کشورهای جهان سوم.
در این زمان، جنبش دانشجویی آلمان جزیی از یک جریان مخالفت گسترده تر بود که به عنوان "مخالفین خارج از پارلمان" شناخته می شدند. احتمالا از مهمترین عوامل موثر بر پیدایش این جریان، یکی تشکیل کنگره حزب سوسیال دموکرات آلمان در سال 1959 بود که به تجدید نظر در برخی از اصول سوسیالیم انجامید و دیگری ائتلاف بزرگ میان دو حزب عمده سوسیال دموکرات و دموکرات مسیحی که در سال 1966 اتفاق افتاد. در نتیجه لازم بود که دانشجویان آرمانگرای آلمانی جبهه جدیدی تشکیل دهند. به تعبیر رابرت هولاب که کنشهای سیاسی و نظری هابرماس در طول چند دهه را تحلیل کرده، برداشتی که گروه های ترقی خواه از این حوادث کردند این بود که پارلمان دیگر جای آنها نیست و گروه های مخالف واقعی می باید خود را در خارج از چارچوب حکومت رسمی قرار دهند. این رخداد حاصل چپ زدایی تدریجی از آلمان غربی یود. در اینجا بود که مکتب فرانکفورت نخستین گام در همکاری با جنبش دانشجویی آلمان را برداشت. هابرماس هم که نسبت به این برداشت اپوزوسیون فراپارلمانی احساس همدردی می کرد، با انتشار نخستین اثر عمده خود "دگرگونی ساختار حوزه عمومی: کاوشی در باب جامعه بورژوازی" در 1961 بر دانشجویان چپ گرا تاثیر گذارد. این کتاب به طور گسترده ای مورد مطالعه و بحث چپگرایان قرار گرفت و مددکار نظریه سیاسی مخالف نظام تلقی شد. در مصاحبه ای که هابرماس در سال 1979 انجام داده، حوادث دوران تالیف کتاب را برمی شمارد و به اخراج گروه دانشجویان سوسیالیست آلمانی از حزب سوسیال دموکرات اشاره می کند.
با این حال و در شرایطی که ماکوزره بواسطه حضور در دانشگاه های امریکا، ابتدائا از رصد نزدیک اوضاع آلمان بدور بود، هابرماس علاوه بر اولین اقدامات تئوریک (به همراه مارکوزه) نخستین گام عملی را هم در این راه برداشت و به همراه گروه کوچکی از همکاران ترقی خواه خود، به منظور مقابله با این شیوه حذفی حزب سوسیال دموکرات، "اتحاد سوسیالیستی" را بنیان گذاری کرد. تشکل "جامعه دانشجویان سوسیالیست آلمان" (SDS) هم جزوی از این گروه بود که در اعتراض به دو حزب رسمی سوسیالیست آلمانی، یعنی حزب کمونیست (KPD) و حزب سوسیال دموکرات (SPD) فعالیت می کردند. جنبش دانشجویی ایران در خارج از کشور که در آن زمان تحت عنوان "کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی- اتحادیه ملی" شناخته می شد، هم با این گروه مناسبات خوبی داشت. در این رابطه می توانید به دکتر منوچهر آشتیانی، استاد فلسفه و جامعه شناسی ایران رجوع کنید که هم در کنفدراسیون عضو بوده و هم در SDS و هم در کنفرانس های KPD و SPD شرکت داشته. اشاره به این نکته هم جالب خواهد بود که ماحصل این همکاری جنبش دانشجویی ایران و آلمان هم راهپیمایی های اعتراضی علیه شاه سابق بود که از جمله در راهپیمایی دوم ژوئن 1967 در برلین در اعتراض به ورود شاه به آلمان غربی، یک دانشجوی آلمانی به نام بنو اونه زورگ توسط پلیس کشته شد که بعد از انقلاب اسلامی هم خیابانی را در یوسف آباد به یاد او به نام "دوم ژوئن" نامیدند.
در هر حال، این اقدام دانشجویان و دانشگاهیان که مهمترین تجربه وحدت جنبش دانشجویی و جنبش روشنفکری در تاریخ معاصر اروپا به شمار می آید و البته تا حدودی با جنبش کارگری هم پیوند یافت، ضمن زیر سوال بردن مشروعیت حزب سوسیالیست آلمان، تحولی عملی در فضای سیاسی ایجاد کرد، چرا که پای افراد جدیدی را به سیاست باز کرد که تاکنون نادیده گرفته شده و یا حداکثر نیروهای متحد (بهتر بگوییم: حرف گوش کن) برای این حزب به شمار می آمدند. در واقع تشکلهای دانشجویی که بیشتر در زمره نهادهای غیر رسمی و NGO های مستقر در عرصه عمومی محسوب می شدند، برای شکستن انسداد سیاسی موجود، آمادگی خود را برای ورود مستقیم و بی واسطه به عرصه قدرت اعلام داشته بودند. هر چند که با تندروی های دانشجویان و حرکت آنها از پارلمانتاریسم و جنبش خارج از پارلمان به آنارشیسم، این اتفاق عملا رخ نداد، مگر زمانی که اتحاد سوسیالیستی جای خود را به گروه های میانه روی حامی محیط زیست، یعنی دو ائتلاف سبز برلین و هامبورگ داد و آنان در کنار جنبش زنان آلمان، تنها گروه های برآمده از جنبش دانشجویی دهه شصت و هفتاد شدند که شانس خود را برای ورود به عرصه قانون گذاری و قدرت رسمی امتحان کردند.
و آیا این تجربه تاریخی فقط به جنبش دانشجویی چپ آلمان محدود می شود؟
نه؛ اگر دو قطبی سیاسی در جامعه آلمان به صورت دو قطبی احزاب "سوسیال دموکرات- لیبرال دموکرات" بود، در فرانسه دو قطبی میان حزب محافظه کار راستگرا (گلیست ها) و حزب کمونیست (که نگرش ارتدوکس مارکسیستی در نظر و مشی محافظه کارانه در عمل داشت) وجود داشت که هیچ کدام کوچکترین تغییری در فضای موجود را بر نمی تابیدند.
مارکوزه در کتاب خود با عنوان "گفتاری در رهایی" به ناگزیر بودن تحرک دانشجویان فرانسوی در مقابل انسداد سیاسی ناشی از دو قطبی توافق شده میان حزب کمونیست تحت امر شوروی و احزاب محافظه کار و لیبرال حامی دوگل، اشاره می کند که کارگران را هم از فعالیت سیاسی پویا بازداشته بودند. این اشتراک علایق، در خلال شورش ماه مه فرانسه، در برابر اتحاد ضمنی حزب کمونیست و کنفدراسیون عمومی کار (C.G.T) بود. همچنانکه می دانید احزاب کمونیست اروپایی هیچ گاه دانشجویان را برسمیت نمی شناختند و آن جمله تحقیر آمیز معروف رهبر حزب کمونبیست فرانسه درباره دانیل کوهن بندیت رهبر جنبش دانشجویی این کشور را که یک یهودی آلمانی تبار بود، را هم شنیده اید که باعث شد دانشجویان به خیابان بریزند و بگویند که همه ما یهودی آلمانی هستیم. در نهایت هم سازش احزاب کمونیست و محافظه کار فرانسه بود که باعث برقراری آرامش در جامعه آشوب زده فرانسه و سرکوب جنبش دانشجویی در 1967 شد.
نسبت این موضوعات تاریخی که مربوط به جنبش دانشجویی چپ در اروپا هستند، با مسائل امروز جامعه ما چیست؟
در ایران پس از انقلاب اسلامی هم، تجربه های تاریخی مشابهی در جنبش دانشجویی وجود داشته که دانشجویان در مواجهه با خلاء سیاسی یا انسداد سیاسی، ورود کرده و اقدامات موثری از خود نشان داده اند. اولین تجربه مربوط به دهه اول انقلاب و انتخابات مجلس دوم است که کمی بعد از پایان ماجرای انقلاب فرهنگی رخ داد. در کنار نتایج مثبت انقلاب فرهنگی، عوارض منفی چون غیر سیاسی شدن دانشگاه ها و به دلیل حضور تنها یک تشکل که آنهم خود را در اطاعت از آراء بزرگان انقلاب و عمل غیر مستقل محدود کرده بود، نیز رخ داد. در نتیجه دانشجویانی که از لانه جاسوسی برگشته و شورای مرکزی دفتر تحکیم را بعد از رفتن خود مسئول کوتاهی در قبال فضای دانشگاه ها می دانستند، کوشیدند ضمن اینکه تحکیم را از نو در دست می گیرند، یک کنش سیاسی جدی در انتخابات مجلس دوم داشته باشند تا هم دانشگاه ها از فضای راکد به در آید و هم اینکه انسداد سیاسی ناشی از سیطره چهره های شاخص و عموما قدیمی انقلاب – که کمی بعد عموما به جناح راست سیاسی تعلق پیدا کردند- شکسته شود. در نتیجه دانشجویان به خدمت حضرت امام (ره) رسیدند، ایشان استقبال کرده و می گویند: شما اقدام کنید و من به موقعش حمایت می کنم.
البته بین دانشجویان عضو تحکیم هم دو دیدگاه متفاوت درباره نحوه حضور در انتخابات وجود داشت، گروهی معتقد به پرهیز از معرفی مصداق بوده و بر تبیین معیارهای انقلابی اصرار می ورزیدند و گروه دیگر که عمدتا از نیروهای چپ بودند، معتقد به حضور مستقیم و ارائه لیست انتخاباتی مشترک یا مستقل بودند. با حضور 15 نفر از خط امامی ها در شورای عمومی دفتر تحکیم، این طیف دیدگاه خود را غالب کرد و دفتر تحکیم لیست انتخاباتی جداگانه ای ارائه داد که مورد حمایت جناح چپ حزب جمهوری اسلامی (که نماد آن مهندس موسوی بود) قرار گرفته و 7 تن از وزرا و معاونین موسوی در کابینه نخست وی با صدور اطلاعیه ای از آن حمایت کردند.
همچنین در با انتخابات مجلس سوم، تحکیمی ها که با شرکت محدود در انتخابات دور قبل، پیروزی نسبی را بدست آورده بودند، کوشیدند تا در کنار دیگر تشکلهای جناح چپ انتخابات مجلس سوم را به نفع خود پایان برند. در این انتخابات، دفتر تحکیم به طور گسترده ای در سطح دانشگاه ها به رایزنی درباره انتخابات مجلس و معرفی کاندیدا می پردازد و در یک ائتلاف با انجمن اسلامی معلمان و "خانه کارگر" شرکت کرده و "ائتلاف بزرگ محرومین و مستضعفین" را با شعار محوری "جنگ فقر و غنا" و "اسلام ناب محمدی و اسلام امریکایی" تشکیل داد، که این ائتلاف تاثیر شگرفی بر جریان انتخابات و نتایج آن گذاشت. البته پس از پیروزی در انتخابات مجلس سوم، دفتر تحکیم دچار آفت های ناشی از حضور در قدرت شد.
در اینجا لازم است من اشاره ای هم به یکی از گزاره هایی که فلسفه جنبش دانشجویی ایران را زیر سوال می برد داشته باشم. این گزاره ها می گویند جنبش دانشجویی و به طور خاص دفتر تحکیم وحدت از این رو در فضای آغازین انقلاب و دهه شصت رشد و سیطره یافاند که نسلهای پیرتر انقلاب به دلیل در هم آمیختگی با نظام منحط پیبشین قابلیت سرمایه گذاری توسط رهبران انقلاب را نداشت و در یک کلام، جوانها مطرح شدند چون پیرها قابل اعتماد نبوند. پاسخ من هم یک کلام است، اگر پیرها به نظام گذشته آلوده بودند، جوانها هم به گروه های التقاطی و انحرافی از قبیل مجاهدین خلق و چریک های فدایی آلوده بودند. فراموش نکنیم که مجاهین حتی درون انجمن های اسلامی و تحکیم هم نفوذ کرده بودند. شاهد این قضیه اخراج برخی از فاتحین لانه جاسوسی از آنجا به دلیل ارتباط با مجاهدین خلق و همچنین لو رفتن نقشه تسخیر دانشگاه ها در ماجرای انقلاب فرهنگی توسط یک عضو انجمنها که با منافقین مرتبط بود، است.
و آن تجربه دوم؟
تجربه دوم انقلاب ما، پیوند کوتاه مدت اما تاثیر گذار جنبش دانشجویی و جنبش روشنفکری ایران در مواجهه با قدرت رسمی در انتخابات مجلس هفتم است. دکتر عماد افروغ، جامعه شناس و جمعی از همکاران دانشگاهی وی در انتخابات مجلس در اول اسفند 82 شرکت نموده و موافق به حضور در مجلس هفتم شدند. این گروه اگرچه جزو جریان اصولگرایان شناخته می شد اما از همان آغار افتراقاتی با جریانی که برامده از جناح راست سنتی (که در گذشته محافظه کار نامیده می شد) داشت و به لحاظ شعارهای خود با جریان نوین اصولگرایی در شورای شهر که موفق شد دولت نهم را بر سر کار بیاورد همراهی فکری می نمود. با انتخابات ریاست جمهوری نهم و قبضه قدرت رسمی توسط چهره شاخص این جریان - آقای دکتر احمدی نژاد - افروغ و همکارانش پیشنهادات و انتقادات منطقی خود را در جهت موفقیت دولت نوپا ارائه نمودند که کمتر مورد توجه واقع می شد.
به مرور آشکار شد که اکثریت مجلس هفتم، روند موافقت در ظاهر با و امتیازگیری در باطن از دولت را در پیش گرفته است. از سوی دیگر به نظر می رسید دولت نهم هم، جناح راست سنتی را (که حداقل همفکری باطنی با مدعای عدالتخواهی او را داشته و دارد، اما حداکثر همراهی ظاهری را بروز می داد و می دهد) بر جناح نوین اصولگرا ترجیح می دهد، به تعبیری لابی حزبی و امتیاز دهی به جریان اکثریت برای آقای احمدی نژاد راحت تر بود تا شنیدن نقد درون گفتمانی از زبان کسانی که به گفتمان عدالتخواهی او اعتقاد داشتند اما در عمل انتقاداتی را بر او وارد می ساختند. به همین دلیل افروغ و همکارانش، جریان خود را با عنوان "اصولگرایان مستقل" از جریان اصولگرایان منفک ساختند و این تفکیک تا پایان مجلس هفتم، روبروز آشکارتر شد. امری که بوضوح در مستند "اقلیت، اکثریت" ساخته سعید ابوطالب (که خود از جریان اصولگرایان مستقل بوده) دیده می شود.
ماحصل این ماجرا سرخوردگی و انزوای سیاسی افروغ و تنی چند از همفکران اوست. افروغ در انتخابات مجلس هشتم شرکت نکرده، کما اینکه نمی خواهد در انتخابات مجلس نهم شرکت کند. از میان همفکران او هم تنها الیاس نادران و حمیدرضا کاتوزیان به عنوان نماینده مردم تهران به مجلس راه یافتند و مابقی به انحاء مختلف حذف شدند. از آن پس افروغ بر سر کار تدریس و روشنفکری خارج از عرصه رسمی خود بازگشت، با این تفاوت که کرسی های تدریس گذشته خود را از دست داده بود و همه گونه فشار سیاسی هم بر وی وارد می شد. کما اینکه همفکران او هم بعضا تحت فشار واقع شده و تا مرز اجبار به بازنشستگی رفتند.
ما هم در اینجا وظیفه داریم ضمن نقد و بررسی این تجربه های تاریخی، به بررسی اینکه آیا همچنان تحکیم و امثال تحکیم به عنوان تشکلهای دانشجویی، و افروغ و امثال افروغ به عنوان روشنفکران دانشگاهی، وظیفه دخالت رسمی در سیاست را دارند یا نه، بپردازیم. با توجه به اینکه ایشان امروزه مخالف حضور دانشجویان و روشنفکران در قدرت هستند و این همان نقطه افتراق ماست. علیرغم احترامی که برای ایشان قائلم و خودم را شاگرد غیر مستقیم ایشان می دانم و علیرغم اینکه برخی از آراء من از بررسی تجربه عملی ایشان و همکارانشان در این زمینه نشات می گیرد، می کوشم تا ضمن استدلال، وظیفه ای را که بر عهده ایشان و خود و امثال خود می دانم، بازگو کنم و آن حضور در عرصه نقادی رسمی و حرکت از جایگاه اپوزوسیون منفعل به سمت پوزیسیون فعال است. تجربه دکتر افروغ و همکاران دانشگاهی ایشان در مجلس هفتم که در رابطه نزدیک فکری و سیاسی با برخی تشکلهای دانشجویی منتقد صورت گرفت، یادآور تجربه همکاری هابرماس و دانشجویان آلمانی است. توجه داشته باشید که هابرماس را کسانی مثل کلاوس اوفه همراهی می کردند که خود هم از فعالان جنبش دانشجویی بود و هم از نظریه پردازان متاخر دانشگاهی در مکتب فرانکفورت بود. علت قوت فکری و سیاسی شان هم همین نکته بود، اما ما دانشجویان ایرانی متاسفانه هم در نظر و هم در عمل کم کاریم و لذا اشتباهاتمان هم به مراتب بیشتر است. شباهت دیگر جریان دهه هفتاد آلمان حول محور هابرماس و رودی دوتچکه (رهبر جنبش دانشجویی آلمان) با جریان دهه هشتاد ما حول محور یک تشکل دانشجویی خاص و همچنین دکتر افروغ -علیرغم اینکه دکتر افروغ به شدت منتقد آراء نسبی گرایانه هابرماس است و از این مقایسه من احتمالا خوشش نمی آید- این که در آن دوره هابرماس از ادامه کار از رادیکالیسم دانشجویان دلزده شده و از آنان جدا شد، و در ایران هم متاسفانه دانشجویان از دکتر افروغ و همکاران دانشگاهی او که پایگاه نظری قوی تری داشتند، بریدند و به دام توجیه رفتارهای دولت و مجلس افتادند. البته همچنانکه دانشجویان آلمانی بعدها به بسیاری از حرفهابی هابرماس رسیدند و درس عبرت گرفتند، هیچ بعید نخواهد بود که تشکلهای دانشجویی هم کم کم به درستی انتقادات آن روزهای افروغ و امقثال افروغ رسیده و عبرت گرفته باشند.
با این تفاسیر آیا نمی توان ورود چند دانشجو به مجلس ششم را یک نمونه دیگر از این شکست انسداد سیاسی به شمار آورد؟
به چند دلیل نه. نخست اینکه خانم حقیقت جو و آقایان تاجرنیا، یوسفیان، سعیدی و موسوی خوئینی ها، اولا بنا به پشتوانه دانشجویی خود وارد مجلس نشدند، بلکه بیشتر آنها از لیست مشارکت و لیست ائتلاف اصلاحات کاندیدا و به مجلس راه یافتند. دوم؛ هیچ کدام معتقد به تشکیل فراکسیون دانشجویی در مجلس نبودند (کما اینکه خانم حقیقت جو این موضوع را همان زمان در مصاحبه ای اعلام کرد) و همگی عضو فراکسیون مشارکت بودند (و عضو حزب مشارکت و نه عضو تحکیم). سوم؛ همگی شان کما بیش در انشقاق تحکیم در اسفند 80 مقصرند، چراکه جانب جناح رادیکال تحکیم را گرفتند که این تشکل را به مرز نابودی کشاند. چهارم؛ آنها در انتقاد به حاکمیت سیاسی وقت (دولت و مجلس اصلاح طلب) وارد فضای قدرت نشدند، بلکه جزوی از این حاکمیت سیاسی اصلاحات بودند. پنجم؛ بعد از پایان مجلس یا از کشور خارج شدند و یا در احزاب سیاسی موجود ماندند و لذا تحولی ساختاری خاص بوجود نیاوردند. ششم؛ از خودشان هیچ برنامه و تزی برای فعالیت نداشتند و لذا یا افراط کردند یا تفریط، حال آنکه اصلاح طلبان با سابقه تر مثل سازمان مجاهدین یا مجمع روحانیون، بسیار حساب شده تر از دانشجویان عمل می کردند.
اینجاست که واررد یک بحث انتقادی به اصلاح طلبانی می شویم که موجبات فروپاشی تحکیم وحدت را فراهم آوردند. کسانی که پس از پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری و مجلس، و همچنین تشکیل جبهه مشارکت، ماموریت دانشجویان، جنبش دانشجویی و دفتر تحکیم را پایان یافته تلقی می کردند. لذا آن را متلاشی کردند تا منتقدشان نباشد. شاید دلیل فاصله عمیق باقیمانده های دفتر تحکیم از اصلاح طلبان هم همین امر باشد. البته اصلاح طلبان هم خیلی زود به اشتباهشان پی برند و فهمیدند که در اسفند 80 با حمایت از طیف رادیکال و قربانی کردن طیف معتدلی که نشست موسوم به نشست شیراز را برگزار کرده بود تا دفتر تحکیم را نجات دهد، چه خطای را مرتکب شده اند. اشتباهی که هنوز هم چوب آن را می خورند.
بگذارید اینجا به یک مصداق دقیق امروزی هم اشاره کنیم. در حال حاضر دو حزب اصلی اصلاحات یعنی سازمان مجاهدین و جبهه مشارکت از فعالیت منع شده اند. شکی نیست که اشتباهات سیاسی این جریان آنها را به اینجا رسانده، اما شکی هم نیست که ما به احزاب اصلاح طلب معتقد به انقلاب و قانون اساسی نیاز داریم. خب؛ این احزاب از کجا باید بیایند؟ اگر احزاب اصلاح طلب سرمست از پیروزی دوم خرداد 76، خودشان را از تشکلهای دانشجویی بی نیاز ندیده و آنها را سرکوب نکرده بودند، الان پشتوانه دانشجویی منسجمی داشتند که بتواند زمینه ساز احزاب تازه نفس بشود. اما آیا چنین پشتوانه ای وجود دارد؟ چند انجمن اسلامی دانشجویان در دانشگاه های کشور می شناسید که احزاب اصلاح طلب را برسمیت بشاسند؟ به جز انجمن سنتی در چند دانشکده دانشگاه تهران، هیچ! برخی ها عضو هیچ اتحادیه ای نیستند، برخی عضو اتحادیه انجمن های اسلامی مستقل هستند و برخی هم عضو دفتر تحکیم وحدت (شاخه قانونی که در گذشته با عنوان طیف شیراز شناخته می شد و امروز تنها میراثدار دفتر تحکیم است). برخی انجمن ها هم که لغو مجوز شده و یا به تعطیلی کشیده شدند، انجمن های رادیکالی بودند که اصلا اصلاح طلبان را حکومتی می دانستند و هیچ حزبی را برسمیت نمی شناختند مگر جریانات کوچک ملی- مذهبی و بعضا شخص آقای کروبی. آنهم به دلیل امتیازاتی که به ایشان می داد. اینها همه ناشی از اشتباهات سیاسی اصلاح طلبان در سالهای حاکمیت سیاسی خود، بخصوص سالهای 76 تا 80 و اوج آن در ماجرای اختلافات طیف سنتی و مدرن در سال 80 است که به انشقاق تحکیم به دو طیف شیراز (معتدل) و علامه (رادیکال) انجامید. البته باید دقت کرد که عمده این اشتباهات از سوی جبهه مشارکت ناشی می شد و سازمان مجاهدین انقلاب و شخص آقای بهزاد نبوی، بسیار هوشمندانه تر و معتدل تر با قضیه بر خورد کردند.
در نهایت، نقش جنبش دانشجویی و روشنفکری انقلاب در شرایط امروز جامعه چیست؟
اکنون که در آستانه سی سالگی دفتر تحکیم و آغاز دهه چهارم فعالیت آن هستیم _دهه ای که مقارن با دهه پیشرفت، پیشرفت برای عدالت است_ تشکیل جبهه سومی از نیروهای سیاسی نه تنها در عرصه دانشگاه که در کل فضای سیاسی و اجتماعی کشور لازم می نماید، این جبهه می بایست از نیروهای دانشجویی و دانشگاهی تشکیل شود تا علاوه بر استقلال سیاسی و فکری از دو جبهه عمده سیاسی کشور، به پشتوانه ظرفیت های علمی و نیز تعهد انقلابی خود، وظیفه سیاست سازی و تدوین سیاست های کلان آینده انقلاب اسلامی را عهده دار گردد. این جبهه سوم اگر خود را "جبهه نیروهای خط انقلاب" می نامد، از این روست که بر آن است تا از دو جبهه دیگر که خود را "پیرو خط امام" و یا "خط امام و رهبری" می نامند منفک سازد و گرنه در تعهد این نیروها به اندیشه های امام و رهبری جای هیچ شک و تردید نیست. با این حال این جبهه می بایست فعالیت های خود را در دو راستا مدون سازد:
نخست: راه اندازی "کرسی های نظریه پردازی" و "تولید علم" : با توجه به اینکه این جبهه از نیروهای دانشگاهی و نخبگان فارغ التحصیل از دانشگاه مرکب می گردد، وظیفه دارد الگوی فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ایرانیان مسلمان را در دهه چهارم انقلاب اسلامی تدوین نماید. این مهم انجام نخواهد شد مگر با اتفاق نظر و تشکیل کارگروه های علمی متشکل از نیروهای دانشگاهی و حوزوی که وظیفه تدوین جزئیات راهبردی سند چشم انداز بیست ساله نظام را برعهده گیرند.
دوم: صف آرایی حزبی و ایفای نقش پویای سیاسی چه در انتخابات و رویدادهای این چنینی و چه در جایگاه نقد به عنوان مهمترین کارکرد سیاسی احزاب در یک نظام پویای حزبی. این "کرسی های آزاد اندیشی" و "نقد" امکان پذیر نخواهد بود مگر با تعریف یک جایگاه بی طرف در خارج از دو مجموعه عمده سیاسی حاضر در فضای سیاسی کشور.
نقش جنبش دانشجویی در دهه چهارم انقلاب اسلامی می تواند این باشد که با تشکیل سازمان نوینی از نیروهای فارغ التحصیل خود، در شکست حصر سیاسی موجود و خلاء احزاب معتقد به مبانی و منتقد مشکلات موجود و در عین حال دارای پشتوانه مردمی، مفید واقع شوند. وگرنه در این خلاء سیاسی، جرایانات موسوم به انحرافی سود خواهند برد که نیازمند یک بلبشوی سیاسی برای یک شبه تور کردن آراء مردمی با شعارهای سطحی هستند. در عین حال فعالان دانشجویی می بایست دانشگاهیان و نخبگان علمی و اساتید متعهد دانشگاه را به تکاپوی هرچه بیشتر فرهنگی و به تشکیل جبهه سیاسی و فکری جدید وادارند. در پرتو حضور تشکلهای دانشجویی و سازمان های ادوار اینان و نیز تشکلهای سیاسی جدید دانشگاهی، جبهه نیروهای انقلاب اسلامی می تواند شکل گیرد که بیش از آنکه به صف آرایی انتخاباتی و ارائه لیست و ائتلاف با دیگر احزاب بپردازد، سیاست سازی های کلان در کشور را برعهده گیرد