تبليغاتX
" مرغ سحر "
رضا نساجی به مثابه یک روزنامه نگار مسلمان
علیه ژورنالیسم زرد
گروه فرهنگی- اجتماعی برهان؛ گرچه از تولد واژههای زرد و زردنویسی در عرصهی مطبوعات جهان بیش از 100 سال میگذرد اما جایگاه این گروه از نشریات در عالم مطبوعات، همچنان بحثبرانگیز و همراه با نقد و نظرهای بسیار است اما این نشریات جایگاه خودشان را در جهان حفظ کردهاند، به گونهای که نشریهای مانند «سان» امروز هیچ علاقهای به «گاردین» یا «لوموند« شدن ندارد و حتی با افتخار خود را «زرد» مینامد.
 
در سطح جهان هم گرچه نشریات مهم و تأثیرگذاری مانند: «گاردین، ایندیپندنت» و یا «لوموند» وجود دارند، اما تیراژهای افسانهای در اختیار نشریات عامتر از جمله «اوست فرانس، بیلد یا سان» است که مرز 7 میلیون تیراژ را هم پشت سرگذاشتهاند. این در حالی است که با وجود حضور نزدیک به 40 عنوان نشریهی زرد در کشور، برخی از روزنامهنگاران حرفهای یا استادان ارتباطات، روزنامهنگاری زرد را «مبتذل» و فاقد حداقل استانداردهای بصری و محتوایی در حرفهی روزنامهنگاری دانسته و حتی معتقدند بهتر است بساط این سبک از روزنامهنگاری به کلی از کیوسکهای مطبوعاتی برچیده شود.
 
به‌طور کلی روزنامهنگاری زرد از تاکتیکهایی نظیر درشتنمایی پیام، دستچین کردن پیام، تحریف، جنجالآفرینی خبری، شایعه، نزدیکی منبع پیام به مخاطب، فوریت بخشیدن ساختگی به خبر، استفاده از عقاید و گرایشهای فکری و یا سمبلهای ملی مخاطبان و همسو سازی پیام با مخاطبان و همچنین عاطفهی گیرندگان پیام به میزان بسیار زیادی بهره میگیرد.
 
در این نوع روزنامهنگاری، اولین و آخرین هدف، سود است. در زرد نویسی، مخاطب به عنوان بازار یا کالا یا شیء قلمداد شده و رسانهی مخاطب خویش را در برخوردی تعاملی (interactive) مدنظر قرار میدهد. برای تبیین مفهوم نشریات زرد که فاقد ارزشهای فرهنگی یا ناقل عناصر با ارزش فرهنگی کمتراند متغیرهای بسیاری وجود دارد؛ این گونه نشریات ناگزیرند زبان خود را سادهتر کرده و به اقتصاد نشر توجه کنند ضمن این که گرچه از اصول کلی مطبوعات بهره میگیرند، اما هدف تمامی آنها کسب سود بیشتر است، چرا که اساس رسانههای غرب که محل زایش اولین تابلوییدها و نشریات عامه پسند است، بر سود دهی متمرکز است.
 
برخلاف نشریات دیگر که تقریباً هیچگونه تلاشی برای جذب خوانندگان سطوح متوسط خود نمیکنند، گردانندگان این نشریات بستههای متفاوتی را برای سنین و اقشار مختلف اجتماعی تدارک میبینند. سطحی نگری به موضوعات مختلف، بارزترین شاخصهی نشریات زرد است.
 
برای این گروه از نشریات بیش از آن که کیفیت و غنای مطالب، مهم و با ارزش تلقی شود، کمیّت است که عرض اندام میکند. نشریات زرد تلاش میکنند با جلب توجه مخاطبان خود به وسیلهی تیترهای جنجال برانگیز و عامه پسند، مخاطب بیشتری را به سوی خود جذب کنند.
 
در واقع این گونه نشریات از هنگامی شکل گرفتند که رسانههای نوشتاری برای ادامهی بقا در برخی دورهها به مخاطب و فروش بیشتر برای کسب سود نیاز داشتند به همین دلیل کوشیدند با توسل به هر شیوهی ممکن و با سطحی نگری، غوغاسالاری و جنجال آفرینی قشر وسیعی را به سوی خود جذب کنند. منتهی باید دانست که توفیق آنها در جذب مخاطب مقطعی است و به هیچ عنوان در دراز مدت پاسخ مطلوبی را نخواهد داد. سیر فعالیت این گونه نشریات در دنیا نیز مؤید آن است که هر از چندی اوج میگیرند و دوباره افول میکنند.[1]
 
عموم صاحبنظران ارتباطاعات معتقدند که اصطلاح روزنامهنگاری جنجالی یا ژورنالیسم زرد (Yellow journalism) از نام شخصیت کارتونی جنجالی اواخر قرن نوزدهم (yellow kid) گرفته شده است. دکتر «پیمان جبلی» کارشناس ارتباطات، روزنامهنگاری جنجالی (Yellow journalism) را به گونهای دیگر معرفی میکند: «علت این اسم گذاری به خاطر این است که اولین روزنامهای که با این طرز روزنامهنگاری پا به عرصه گذاشت، سرتیتر زرد رنگی داشت.»[2]
 
تاریخچه
 
روند تولد نشریات زرد در دههی 1890م. و در نیویورک آغاز شد؛ شاید بتوان گفت اصلیترین نشریهای که بنیان روزنامهنگاری زرد را از نظر جذب مخاطب (نه محتوای آن) پایهریزی کرد، نیویورکسان (New York Sun) بود که در سال 1883م. متولد شد و با قیمت «یک پنی» به فروش میرسید که این خود یکی از مهمترین رازهای جذب طبقهی پرجمعیت کارگر و متوسط به روزنامهخوانی بود، ضمن این که نیویورکسان بنیانگذار دورهای از نشریات است که در غرب به آنها نشریات یک پنی (penny press) گفته میشود.
 
نشریات یک پنی هم تقریباً مانند روزنامهنگاری زرد به میدان وارد شدند. این نشریات تیترهای بسیار درشتی داشتند، چراکه شاید در آن مقطع فکر میکردند حتی یک پنی هم برای خرید نشریات زیاد است؛ بنابراین آنها را روی دیوارهای شهر نصب میکردند تا رهگذران بتوانند تیترها را راحت بخوانند. اما در سال 1896م. «ژوزف پولیترز» نیز نشریهای به نام (New York World) منتشر میکرد که با هر شیوهای تلاش میکرد تعداد مخاطبانش را بالا برده و تیراژش را افزایش دهد و طبعاً در این ابزارها مواردی مانند خشونت حرف اول را میزد.
 
در همین دوران «ویلیام راندولف هرست» - چهرهی با نفوذ روزنامهنگاری آمریکا که فیلم «همشهری کین» را از روی شخصیت او ساختهاند- هم مشغول انتشار نشریهای به نام نیویورک مورنینگ ژورنال (New York Morning Journal) بود که این نشریه با نشریهی پولیترز در رقابت بود. جنگ تیراژ میان این دو رسانه و اشتیاق برای جلب مخاطب باعث گردید، پولیتزر در این میان با خلق شخصیتی کارتونی به نام «Yellow Kid» (بچه زرد)، سلسله ماجراهایی را در نشریهی خود آغاز کند که بسیار مورد توجه مردم قرار گرفت.
 
پس از ظهور این شخصیت در نشریهی پولیترز، هرست هم بلافاصله به یک کاریکاتوریست سفارش یک شخصیت مشابه را داد و ضمیمههای رنگی و عکسهای بزرگ و تیترهای درشت، ابزار این مبارزه شدند؛ بدین ترتیب پدیدهی بچهی زرد متولد شد و مظهر درگیری این دو روزنامه وسپس نماد روزنامهنگاری جنجالی گردید.[3]
 
«ویلیام هرست»، وقتی دریافت که «مرکوری»، مؤسسهی سازندهی فیلم «همشهری کین» حاضر نیست پیشنهاد دریافت پول کلانی را که به منظور نابود کردن نسخهی اصلی و نسخههای دیگر این فیلم از سوی وی شده بود را قبول کند، ستون نویس جنجالی خود «لولا پاسونز» را واداشت تا تلفنی مدیران تولید و مدیران پخش فیلم را با افشای زندگی خصوصی آنها تهدید کند.
 
تلاش او برای راه انداختن جنگی میان آمریکا و اسپانیا بر سر جزیرهی کوبا و با استفاده از تیترهای پر هیجان و جنجالی در نیویورک ژورنال، نمونهای از روزنامهنگاری زرد است. هرست بر این گفته تعصب میورزید که روزنامه نباید تنها پیام رسان باشد، بلکه باید جریان ساز هم باشد.[4]
 
دکتر پیمان جبلی، معتقد است که ریشهی ژورنالیسم زرد به دو عامل «رقابت با رسانههای نوظهور» (مجلهها و رسانههای صوتی و تصویری) و همچنین «جذب مخاطبین برای درآمد بیشتر» باز میگردد که نتیجهی این دو، زیر پا گذاشتن اخلاق حرفهای رسانهای است. او نقش عامل نخست را چنین شرح میدهد: «علت تولد روزنامهنگاری جنجالی بیشتر به دو عامل جدی بر میگردد. یکی از این عوامل، ظهور رسانهی جدیدی به نام «رادیو» بود و بعد هم رسانهی «تلویزیون» یک عامل دیگر هم ظهور شکل جدیدی از روزنامهنگاری بود که ما امروز به عنوان مجله میشناسیم. حداکثر تیراژ روزنامه در بهترین شکل، ممکن است به 500 هزار نسخه برسد، این حداقل مخاطبین رادیو در همان زمان است.
 
مخاطبین رادیو به مراتب از روزنامه بیشتر است. از این رو، رادیو ناخواسته یا خواسته گوی سبقت را از روزنامه ربود. پس این یک چالش بود که روزنامه در آن زمان با آن مواجه شد. چالش جدیتری که با آن مواجه شد، تلویزیون، رویدادها و اخبارها را به شکل تصویری و به شکل مستند ارایه میداد. چون امتیاز مجله نسبت به روزنامه همین رنگ و لعاب بهتر و پرداخت قویتر به مطالب بود. تلویزیون این حربه را از دست مجله گرفت، نتیجهاش این شد که تیراژ روزنامهها به شدت افت کرد.»[5]
 
از آن‌جا که افت تیراژ به معنای ورشکستگی مالی گردانندگان روزنامهها و در کل مطبوعات بود، این مؤسسهها به دنبال نوع جدیدی از روزنامهنگاری رفتند که مخاطب عام را به خود جلب کند، البته به بهای زیر سؤال رفتن اخلاق حرفهای: «چاره این بود که به جای مطالب جدی و خسته کنندهی خبری، مطالب دلخواه همه را چاپ کنیم. مثلاً فلان هنرپیشه همسرش را طلاق داد یا فلان فوتبالیست با فلانی رابطه دارد و.. یعنی خبرهایی که کاملاً وارد حریم خصوصی افراد میشد یا حتی این که مقام سیاسی یا مقام مشهوری را مورد تهمت قرار میدادند و به آن پر و بال میدادند.»[6]
 
روزنامهنگاری زرد در ایران
 
در ایران نیز میتوان نمونههایی از کاربرد روزنامه نگاری زرد را شاهد بود. با این تفاوت که گاهی میبایست عریف روزنامهنگاری زرد و به خصوص جنجالی را به موضوعات سیاسی هم بسط داد. دکتر جبلی در این باره میگوید:
 
«اگر هدف از روزنامهنگاری زرد یا رسالت روزنامهنگاری زرد، جذب درآمد و مخاطب بیشتر به هر قیمتی باشد، بنابراین هر زمان که عطش اطلاعرسانی در جامعه افزایش یابد، باید منتظر ظهور روزنامهنگاری زرد هم باشیم.»
 
او میافزاید: «اگر بخواهیم تعریف روزنامهنگاری جنجالی را گسترش دهیم، میتواند شامل ژورنالیسم حزبی، ژورنالیسم حکومتی یا ژورنالیسم ایدئولوژیک باشد. اما هر کدام ملاحظههای خاص خودش را دارد ... شاید نتوانیم روی ژورنالیسم حزبی و جناحی اسم روزنامهنگاری زرد بگذاریم، اما به طور قطع میتوانیم اسم دیگری برای آن پیدا کنیم. اما آن هم به نوعی دارد از اصول ژورنالیسم زرد تبعیت میکند. یعنی جذب مخاطب در راستای اهداف حزبی به هر قیمتی که شده است. هر دو در یک نقطه مشترکاند: زیر پا گذاشتن اخلاق حرفهای رسانهای.» [7]
 
بر همین اساس او مطبوعات ایران در شرایط عطش اجتماعی برای اطلاعات را به سه دسته تقسیم میکند که شامل دستهبندی جدیدی از روزنامههای جنجالی و زرد هم میشود:
 
1. رسانههایی که هدف خودشان را گم نمیکنند و به دنبال ارایهی بهترین و صحیحترین اطلاعات به مخاطب هستند.
 
2. رسانههایی که از فضای جدید سوء استفاده میکنند و موج حرکت مردم به سمت رسانهها را دست آویز درآمدزایی و پر کردن جیب خودشان قرار میدهند.
 
3. رسانههایی که با اهداف سیاسی، گروهی و حزبی به دنبال استفاده از فضا هستند تا روی موج سوار شوند و آن را به سمتی که خودشان میخواهند، بکشانند.
 
او معتقد است: «در تاریخ تحول رسانههای ما، این سه دسته همیشه حضور داشتهاند. البته ما میتوانیم دستههای دوم و سوم را به هم تشبیه کنیم. یعنی رسانههای دستهی دوم به دنبال کسب ثروت مالی و رسانههای دستهی سوم به دنبال کسب ثروت سیاسی و قدرت هستند.»[8]
 
بر اساس این دستهبندی جدید، میتوان گفت که روزنامهنگاری جنجالی و زرد در چند مقطع در ایران اوج گرفته است:
 
1. انقلاب مشروطه تا ظهور دیکتاتوری رضاخانی: از روزنامهنگاری رادیکال تقلیدی چپ و راست تا عوام فریبی «سید ضیاءالدین طباطبایی».
 
گرچه در آغاز دورهی مشروطه، شاهد نوعی از روزنامهنگاری آرمانگرایانه و در مقابل نوعی روزنامهنگاری عوام فریبانه هستیم، اما پس از چندی در پی به سر آمدن آزادیهای مشروطه و سلطهی دیکتاتوری رضاخان بسیاری از این نشریات توقیف شدند و روزنامهنگارانی چون «فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک الشعرای بهار و...» به زندان افتادند یا همچون «عارف قزوینی و اشرف الدین گیلانی» تبعید و تحقیر شدند.
 
در این دوران، کاربرد شعر و طنز برای جذب مخاطب بالا گرفت (مثلاً طنز در روزنامهی «نسیم شمال» و شعر و هجو در «قرن بیستم») و نوعی از روزنامهنگاری عامهپسند را برای جذب تودههای غیرسیاسی به سیاست به وجود آورد که البته با عوام فریبی روزنامههایی مثل «رعد» (به مسؤولیت سید ضیاءالدین طباطبایی) به کلی متفاوت بوده است.
 
نتیجهی تقابل دو گروه روزنامهنگار، کودتای انگلیسی 1299م. بود که در آن سید ضیاء نخست وزیر شد و رضاخان وزیر جنگ. عوام فریبی امثال سید ضیاء تا حدی بود که روشنفکر و هنرمندی همچون «عارف قزوینی» را هم مجذوب خود ساخت تا جایی که تصنیف «ای دست حق پشت و پناهت بازآ   قربان کابینه سیاهت بازآ» را در دفاع از او در مطبوعات به چاپ رساند. حال آن که نتیجهی نهایی این کابینه سرکوب همهی روزنامه نگاران و روشنفکران مستقل همچون میرزاده عشقی و همچنین خود عارف بود.
 
2. شهریور 1320 تا مرداد 1332 (دوران پس از اشغال ایران توسط متفقین تا سرکوب نهضت ملی شدن صنعت نفت و تعطیلی روزنامههای گروهها و احزاب غیر دولتی) ظهور توأمان روزنامهنگاری عوام پسند و روزنامهنگاری رادیکال عوام فریب.
 
از 1320 تا 1332 بار دیگر نشریات آرمانگرایانه در کنار احزاب به فعالیت پرداختند و در همین دوره شاهد حضور طیفی از روزنامههای سطحی و سخیف با محتوای پایین هستیم که ترجیح میدهند به جای پرداختن به موضوعات جدی خبری، سیاسی و یا اقتصادی با انعکاس مطالب جنجال برانگیز خودی نشان دهند.
 
 به عنوان مثال «محمد مسعود» نیز خود با چاپ دیدگاههای سیاسی سطح پایین و ورود به مسایل بازاری و چاپ پاورقیهای نازل، به بازار این گونه نشریات رونق میبخشید. پاورقی «تهران مخوف» که رمان عوامگرایانه و بسیار سطحی است، سند به جای مانده از فعالیتهای وی در این دوران است.
 
«رحیم زهتابفر»، در کتاب «خاطرات در خاطرات» با ذکر خاطرهای به توصیف این شکل از روزنامهنگاری میپردازد: «بعد از شهریور 20 روزنامهها یکی پس از دیگری راه افتاد و البته و صد البته خط همهی آنها آزادی بود. قلم جای چماق و چاقو را گرفت و هر کس قادر به انتشار روزنامهی چهار صفحهای، دو صفحهای و... بود و خود را مجاز میدانست به حیثیت، شرف و ناموس افراد تاخته و هرچه قلم را تیزتر و فحش را رکیکتر و افراد مورد حمله را از شخصیتهای سرشناستر انتخاب میکرد.
 
 از معروفیت بیشتری برخوردار میشد تا جایی که «محمد مسعود»، برای سر یکی از همینها یک میلیون جایزه گذاشت و روزنامهنگار دیگری سلسله مقالاتی با سند و مدرک! دربارهی آلودگی به فحشای خانوادههای مختلف منتشر ساخت. روزنامهی دیگری به نام «ادیب» با یک خورجین فحش در سرمقالهی خود نوشت: ... متأسفانه عفت قلم اجازه نمیدهد که به این {.... } و {.... } A گویم که ... ! [9]
 
3. از کودتای 28 مرداد تا پیروزی انقلاب اسلامی: ظهور روزنامهنگاری زرد بخش خصوصی در دههی 50 شمسی از دل روزنامهنگاری عوام پسند دولتی دههی 40. پس از کودتای 28 مرداد، اختناق بالا گرفت و تنها روزنامههای دولتی و یا مورد تأیید دولت همچون «اطلاعات» و «کیهان» فعالیت خود را ادامه دادند که البته عوام را هم مد نظر داشتند، به عنوان مثال مصاحبه با چهرههای روز بازیگری و خوانندگی تا جایی که اطلاعات اولین مصاحبهها را با خوانندهها و بازیگران تازه مطرح شده، انجام میداد. ماجرای نایاب شدن روزنامهی اطلاعات به خاطر چاپ مصاحبهای با «حمیرا» پس از اولین اجرایش در برنامهی گلها، معروف است.
 
 در کنار این ژورنالیسم محافظه کار دولتی و سپس نشریات عوام پسند درون همین مؤسسههای مورد تأیید رژیم، موج جدیدی از روزنامهنگاری غیرسیاسی با به وجود آمدن «تهران مصور»، «زن روز» و ... پا گرفت که اسلاف نشریات زرد امروزاند. این نشریات، ستارههای رادیو و تلویزیون را به عنوان خدایان مدرنیتهی ایرانی تبلیغ و مدگرایی را دامن میزدند.
 
4. دی ماه 1357 تا تیر ماه 1360 (ظهور مجدد رادیکالیسم عوام فریبانهی احزاب چپ و ملی به سبک دوران ملی شدن صنعت نفت)
 
همان طور که نشریات متعدد حزب توده در دوران ملی شدن صنعت نفت با به کار بردن عبارات و اصطلاحات دهن پرکن سیاسی، مردم را فریب داده و بدترین تهمتها و شایعهها را برضد رهبران ملی و مذهبی مطرح میکردند، در دوران آغازین انقلاب - پس از خروج شاه از ایران تا شورش ناموفق مجاهدین خلق که به برخورد قاطعانهی جمهوری اسلامی با گروهکها انجامید- هم فرصتی برای جریانها و اشخاص مختلف به وجود آمده بود تا با انتشار جراید عوام پسند و پر از اصطلاح و ادعا، اما خالی از محتوا، آرای خود را نشر دهند.
 
دکتر جبلی در این باره میگوید: «همان سال 58 – اول پیروزی انقلاب- بود که انواع و اقسام احزاب، گروهها، جمعیتها و طرز فکرهای مختلف – از کمونیستها گرفته تا مسلمانان انقلابی- همه برای خودشان مجله و روزنامه داشتند. شاید تعداد نشریاتی که در سال 58 منتشر میشد، به مراتب از نشریاتی که طی سالهای اخیر منتشر شده، بیشتر باشد. چرا؟ چون در آن مقطع، فضا تغییر کرده بود و مردم برای گرفتن اطلاعات عطش شدیدی داشتند. به محض این که کسی حرف جدیدی میزد، همه توجه میکردند ببینند چه میگوید.»[10]
 
5. دوم خرداد 1376 تا 1379 (از پیروزی اصلاحطلبان در انتخابات ریاست جمهوری نهم تا توقیف نشریات زنجیرهای): ظهور رادیکالیسم سیاسی و موج جدید ژورنالیسم جنجالی در مطبوعات به بهانهی آزادی بیان در فضای اصلاحات.
 
این روند با شروع به کار روزنامهی «جامعه» در 16 بهمن 76 و تغییرات اساسی در روزنامهی همشهری آغاز شد و با انتشار روزنامههای زنجیرهای به اوج رسید. عملکرد ضد‌‌دینی مطبوعات ساختارشکن ادامه داشت تا جایی که در اردیبهشت ماه سال 1379، رهبر معظم انقلاب در هشداری صریح، نارضایتی خویش را از عملکرد مجرمانهیبرخی مطبوعات اظهار داشتند و آنها را «پایگاه دشمن در داخل ایران» خواندند. پس از این ماجرا، نهادهای نظارتی برخورد جدیتری با گروهی از رادیکالترین این مطبوعات انجام دادند که به توقیف برخی از آنان انجامید.
 
دکتر جبلی خود در این باره میگوید: «پس از دوم خرداد، فضای جامعه و شعارها عوض شده و چهرهها و جریانهای حاکم تغییر کردهاند. خب جامعهای که 8 سال یک مدل حرف خاص را از رسانهها میشنیده، الان منتظر دریافت حرفهای جدید از طیفهای جدید بود. طبیعی است که آن جا هم از این عطش اطلاع رسانی سوء استفاده شود. این تفکیک سه دستهای در آن مقطع هم اتفاق افتاد و در بعضی موارد، دستههای دو و سه به هم نزدیک شدند.» [11]
 
6. از 1379 تاکنون: ظهور ژورنالیسم غیرسیاسی عامه پسندانه و زرد در مقابل روزنامهنگاری متعهد و انقلابی.
 
پس از توقیف مطبوعات زنجیرهای که به آرامش و منطقی شدن فضای مطبوعاتی، اجتماعی و سیاسی کشور انجامید؛ موج جدیدی از روزنامهنگاری زرد به سبک تهران مصور و زن روز، ظهور کرد که اگرچه به ظاهر غیرسیاسی بود اما ادامهی خط «تهاجم فرهنگی» را دانسته و نادانسته دنبال میکرد. این نشریات در خلاءِ نظارتی دوم خرداد و در فضای به اصطلاح «آزادی بیان» رشد کردند و به تدریج مخاطبان خود را گسترش دادند تا جایی که غالب فضای نشریات جوان پسند و همچنین نشریات خانوادگی را به خود اختصاص دادند.
 
البته در دوران پس از روی کار آمدن دولت عدالت، موج جدیدی از روزنامهنگاری عامه پسند و همچنین زرد به وجود آمده که اگرچه ظاهری غیرسیاسی دارد اما اهدافی سیاسی و سکولار را دنبال میکند. نشریاتی که مخاطبان خود را در قشر به اصطلاح «خاکستری» میجویند و میکوشند با جذب جوانان و زنان، سکولاریسم سیاسی و آرای روشنفکرانه را به رگهای جامعه تزریق کنند.
 
خوب یا بد؟
 
مهمترین ایراد وارد بر روزنامهنگاری زرد این بوده که جذب مخاطب و دنبال آن کسب درآمد بیشتر، اخلاق حرفهای روزنامهنگاری را تحت الشعاع خود قرار داده است. دکتر جبلی در این باره میگوید: «تا قبل از این، اخلاق روزنامهنگاری در درجهی اول اهمیت بود و حرفهی روزنامه نگاری یک حرفهی شریف محسوب میشد و با دروغ، تهمت و ورود به حریم خصوصی افراد تعارض داشت. اما با روزنامه نگاری زرد این حرمتها شکسته شد و این حریمها زیر پا گذاشته شد.
 
شعار روزنامهنگاری زرد این است: «مخاطب را باید جذب کرد، به هر قیمتی که شده است.» در صورتی که هیچ وقت شعار روزنامهنگاری اصیل و حرفهای این نیست. شعار روزنامهنگاری حرفهای و اصیل این است که «حقایق را باید کشف کرد و حرمت جامعه و فرد را نگه داشت.» یعنی چه در تئوریهای هنجاری لیبرالی رسانهای و چه در تئوریهایی که بعدها به تئوری مسؤولیت اجتماعی تبدیل شد، قائل به شکست حرمت اخلاق یا افراد در جامعه نبودهاند.[12]
 
شاید یکى از تفاوتهاى اصلى بین روزنامهنگارى زرد امروز در غرب و نوع مشابه آن در ایران این است که مطالب آنها کاربردى است. به طور مثال هنگامى که رویدادهاى حادثهاى مثل سرقت در آنها درج مىشود، غالباً راهکارهاى سوزاندن، شگردهاى آن سرقت را هم عرضه مىکنند. راههاى ایمن سازى در برابر حادثههاى مشابه را هم توصیه مىکنند و یا توصیهها و پیشنهادهاى پلیس را هم ضمیمه مىکنند.
 
تجارب مشابهى که در گذشته رخ داده است را هم به عنوان پیشینهی موضوع به شما ارایه مىدهند. یعنى در یک ساخت ژورنالیستىتر و متکى بر آموزش، گام بر مىدارند که در نشریات زرد داخلى این عنصر دیده نمىشود. نکتهی دیگر آن که، معمولاً بین آگهىهاى نشریات زرد خارجى و مطالب آنها یک نوع هماهنگى وجود دارد.
 
 به طور مثال در کنار مطلبى که از بکهام نوشتهاند، یک آگهى از مؤسسهی زیبایى وجود دارد که تبلیغ آن تاتو (خالکوبى) پشت گردن دیوید بکهام است.[13]
 
«مسعود کوثرى»، کارشناس ارتباطات، دربارهی کارکردهای مثبت و منفی نشریات زرد در جامعه مىگوید: «در جوامع مدرن یکى از کارکردهاى نشریات زرد این است که به مردم مىگویند جرم، جنایت، فساد و چیزهاى وحشتناک در جامعه وجود دارد اما جاى تو امن است و این حول و حوش تو نیست، مردم هم از این که متوجه بشوند خیلى چیزها در جامعه وجود دارد و خدا را شکر کنند که دچارش نشدند و یا مراقب باشند که دچارش نشوند خوششان مىآید.»[14]
 
«دیوید رندال»، در کتاب روزنامهنگاری حرفهای خود مینویسد: «... حتی روزنامههای نامطلوب هم بیش از زیانی که ممکن است برسانند، خدمت میکنند. از روی اطمینان میتوان ادعا کرد که در این حرفه، مهارتهای منفی بسیاری وجود دارد که در تاریخ روزنامهنگاری میتوان آن را زشتکاری نامید. دستآوردهای عظیمی هم وجود دارند که برای این حرفه افتخار آفریدهاند.»
 
مهارتهای منفی مجموعهای از تکنیکهای ساده و مبتذل ارتباطی است که برخی از روزنامهنگاران آنها را برای تأثیرگذاری و جلب مخاطبان خود به کار میگیرند. با این تعبیر گاه رسانهها برای جذاب بودن و رعایت اقتضائات رسانهای خود حد عدم قطعیت را نادیده گرفته و به مقتضیات اقتصادی خویش میاندیشند، در چنین رویهای ابتذال در ارایهی اطلاعات شکل خواهد گرفت؛ مفهومی که امروزه از آن با عنوان زرد نویسی در نشریات یاد میکنند. [15]
 
نشریات زرد در مقابل این انتقادها، موافقانی هم دارد که میگویند، نخستین چیزی که باعث میشود موضوعی زرد شود، اهمیت آن است و نشریات زرد اگر پدیدهی مذمومی است، پس چرا همیشه مخاطب دارد و با استقبال عمومی روبهروست، مخاطب سنی اینگونه نشریات عموماً جوانان هستند.
 
نگاهی به هفتهنامههای رنگارنگ و پیگیری ماجراهای مختلف جنایی، ورزشی و... نشان میدهد تقریباً هم به لحاظ دکه عملکرد خوبی دارند و هم مخاطب را از خود راضی نگه میدارند. به عقیدهی موافقان اینگونه کار رسانهای، مردم نیازمند جایی هستند که مطالب و سوژههای داغ را بخوانند و دنبال کنند.
 
به عنوان مثال، موضوع دختران فراری و کشف شبکههای فروش دختران ایرانی یا فروش خدمت سربازی و حواشی مربوط به آن که بسیار مورد توجه مخاطبان است. بنابراین حضور اینگونه نشریات نمیتواند آسیب اجتماعی تلقی شود. بپذیریم که امروز مخاطبان ما به خصوص جوانان مثلاً در مباحث ورزشی به دنبال حواشی هستند و جدای از نتایج رویدادها علاقهمندند با زندگی و حتی برخی مسایل خصوصی ستارگان تیم ملی یا سینما آشنا شوند. حتی مایلند بدانند در پایان فلان مسابقهی فوتبال چرا بین بازیکنان درگیری ایجاد شده است و در نهایت از اینگونه موضوعات حاشیه‌‌ای که معمولاً در متن اخبار و برنامه‌‌ها به آن نمیپردازیم.
 
نشریات زرد هم مثل هر پدیدهی دیگری چنانچه با برنامه و کار کارشناسی همراه نباشد، نتایج ناگواری خواهد داشت که نمونههای آن را بسیار دیدهایم و خطرناکتر از همه این که در کار اینگونه نشریات نیتهای غیرمسؤولانه و غیراخلاقی رسانهای هم وجود داشته باشد که نتایج نامطلوبی را بر جای خواهد گذاشت.
 
«یونس شکرخواه»، استاد ارتباطات نیز در زمینهی رعایت اخلاق حرفهای در کار نشریات زرد میگوید: «تفاوت اصلی بین روزنامهنگاری زرد در غرب و آن چه در ایران وجود دارد، این است که مطالب نشریات زرد در غرب کاربردی است، یعنی اگر خبرهای مربوط به سرقت در آنها درج میشود، راهکارهای سوزاندن شگردهای آن سرقت را هم عرضه میکند و راههای ایمنسازی در برابر حوادث مشابه را هم توصیه میکند یا توصیههای پلیس را ضمیمه مینماید.»[16]
 
از مردم یا به مردم؟
 
نشریات عامه پسند و زرد تمایل دارند تا با مردمی نامیدن خود و تکیه بر تیراژ بالایی که نسبت به نشریات وزین دارند، نوعی پوپولیسم مطبوعاتی را به وجود بیاورند که بر این اساس هر نشریه که مخاطب دارد و فروش میرود، مشروعیت داشته و بلکه الگوی دیگر نشریات است! برخی از آنها معتقدند نشریات باید همان چیری را بنویسند که مردم میخواهند و چون مخاطبان گستردهی آنها به داستانها و گزارشهای عشقی- اجتماعی و یا اخبار و مصاحبههای مربوط به سوپراستارها، علاقه دارند، پس چنین مطالبی حتی اگر خصوصیترین و یا مبتذلترین حاشیهها را شامل بشود، حق انتشار دارد.
 
در پاسخ به این استدلال، باید دید مردمی بودن در روزنامهنگاری به چه معناست؟ دکتر پیمان جبلی در این باره میگوید:
 
«دو رویکرد کلی میتوان در نظریات ارتباطی یافت. یک رویکرد معتقد است که رسانهها باید «گیرنده مدار» باشند، یک رویکرد هم معتقد است رسانهها باید «فرستنده مدار» باشند. حتی وقتی دستهبندی الگوهای هنجاری صورت میگیرد، رسانههای حزبی و حکومتی و رسانههای آرمانی را در دستهی رسانههای فرستنده مدار قرار میدهند. یعنی برای رسیدن به هدف خودش که با حکومت است یا رویکرد حزبی یا آرمانها کار میکند. اما در هر حال به مخاطب توجه «ثانیاً و بالعرض» دارد و «اولاً و بالذات» به خودش توجه دارد. رسانههای گیرنده مدار معتقدند باید هر چیزی را که مخاطب میخواهد به او داد. حالا این را ممکن است به جامعه مدار، فرد مدار و توسعه مدار طبقهبندی کنند.»
 
او البته معتقد است که از هیچ کدام از این دو نظریه توجیهی برای نظریات پوپولیستی مطبوعات زرد در نمیآید: «اما حتی نظریات مبتنی بر گیرنده مداری هم صد در درصد نمیگویند هر چیزی که میل و خواست مخاطب باشد، باید در اختیارش گذاشت. حتی نظریهی لیبرالی وقتی در مقابل نظریهی اقتدارگرایی قرار گرفت، محدودهای برای آزادی رسانهها وضع کرد. در این نظریه هم حق سایر اقشاری که صاحب رسانه و تریبون نیستند و هم حرمت خصوصی اشخاص، مورد توجه قرار گرفت. هیچ نظریهای به آزادی مطلق رسانهها معتقد نیست، حتی نظریهی مسؤولیت اجتماعی که کاملاً نظریهی لیبرالی را تغییر میدهد. این نظریه میگوید رسانهها اول، باید حقوق جامعه را رعایت کنند، دوم باید حقوق فرد را رعایت کنند و حتی حقوق حکومت را هم باید رعایت نمایند. بنابراین هیچ نظریهای در علوم ارتباطات نگفته هر چیزی را که مخاطب خواست باید صد در صد به او بدهیم.» [17]
 
در این باره «مک کوایل» (Dines McQuil) میگوید: «مخاطبان میتوانند هم برآمده از خود جامعه باشند، هم از رسانهها ومحتوای آنها» در شکل دوم اگر مخاطبان را آفریدهی رسانهها بدانیم در آن صورت خواهیم دید که آنها در پی یک فنآوری جدید مانند اختراع رادیو یا تأسیس کانال جدید مانند یک برنامهی رادیویی تازه، پا به عرصهی هستی گذاشته وبه دور آن جمع میشوند.
 
 ایجاد و تکمیل برنامه سازی به سبک و سیاق نشریات زرد با تکنیکهای رادیویی به طور قطع در جذب بیشتر شنوندگان مؤثر خواهد بود. در شرایط ناشی از رقابت شدید بین رسانهها و تغییرات مداوم داشتن آگاهی تاریخی دربارهی میزان و ترکیب مخاطبان به هیچ وجه کافی نیست و ضروری است که سلایق و علایق مخاطبان هم پیشبینی و هدایت شوند.[18]
 
اما در جامعهی ما که بر پایهی ارزشهای دینی و انقلابی سامان یافته، نظریهی دیگری مطرح است که مبتنی بر تعهد اخلاقی دستاندرکاران فرهنگی (اعم از دولتی و غیر دولتی) است.
 
این نظریه میگوید: «نشریات و رسانهها اگرچه باید مردم را مورد توجه قرار داده و به جای پرداختن به انتزاعیات و تئوریهای تقلیدی و وارداتی، به مطالبات و نیازهای مردم –به ویژه اقشار محروم از رسانه- بپردازند، اما این مردمی بودن و از مردم جوشیدن به معنای آن نیست که باید از علایق روزمرهی مردم الگو بگیرند. بلکه در مقابل آنها وظیفه دارند به جامعه، الگوهای اخلاقی ارایه کنند و در ساماندهی فرهنگی جامعه نقش ایفا نمایند.
 
بر این اساس حتی اگر علایق عامهی مردم به سمت مسایلی چون حاشیههای غیراخلاقی، طنزهای سخیف و... متمایل باشد، رسانهها نباید به ایشان تمکین کرده و بلکه موظفاند در جهت تغییر گرایش عمومی گام بردارند. بدین معنا نمیشود با این توجیه که مردم، پرداختن به زندگی سوپر استارها در نشریات را دوست دارند یا طنزهای مبتذل را در سینما میبینند، به این موضوعات روی آورد.
 
چنین توجیهات پوپولیستی نه تنها جوابگوی نیاز روز جامعه نخواهد بود، بلکه زمینه را برای سقوط هر چه بیشتر اخلاقی جامعه فراهم میکند، چراکه بدیهی است همین موضوعات مدتی بعد برای مردم تکراری خواهند شد و ذائقهی عوام را تأمین نخواهند کرد. بنابراین بعید نیست که گزارشهای حاشیهای سوپراستارها، جایش را به عکسهای نیمه عریان و عریان خصوصی آنها بدهد و سینمای مبتذل امروز، به پورنوگرافی نینجامد. پدیدهای که یک بار در سالهای پایانی حاکمیت طاغوت تجربه کردهایم. در هر حال آزموده را آزمودن خطاست.(*)
 

پی‌نوشت‌ها:


  [1]مشروعیت نشریات زرد، مصطفی قوانلو قاجار، روزنامهیشرق، تاریخ 14/4/83.

 
[2]. هیاهو برای هیچ: ژورنالیسم زرد از مطبوعات تا تلویزیون، گفتوگو با دکتر پیمان جبلی، ماهنامهی سوره، شمارهی چهارم، شهریور و مهر 82.
 
[3]. راز جلب مخاطب در نشریات زرد چیست؟، ایسنا، تاریخ 23-09/1387.
 
[4]. همان.
 
[5]. هیاهو برای هیچ: ژورنالیسم زرد از مطبوعات تا تلویزیون، گفتوگو با دکتر پیمان جبلی، ماهنامهی سوره، شمارهی چهارم، شهریور و مهر .82
 
 [6]. همان.
 
[7]. همان.
 
[8]. همان.
 
[9]. مصطفی قوانلو قاجار، همان.
 
[10]. گفتؤگو با دکتر پیمان جبلی.
 
[11]. همان.
 
[12]. همان.
 
[13]. مصطفی قوانلو قاجار، همان.
 
[14]. راز جلب مخاطب در نشریات زرد چیست؟، همان.
 
[15]. مهارتهای منفی در عصر زرد نویسان حرفهای، مجتبی عظیمی، روزنامهی قدس، تاریخ 24/04/1388.
 
[16]. سایهی نشریات زرد بر سر برنامهسازان، مازیار ناظمی، جام جم آنلاین.
 
[17]. گفتوگو با دکتر پیمان جبلی، همان.
 
[18]. مازیار ناظمی، همان.

+ چنین نوشت "" رضا نساجی "" در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 16:26  | 

چه کسی می پرسد و چه کسی باید جواب دهد

1-       مصاحبه اخیر افروغ در برنامه تلویزیونی «پارک ملت» شبکه یک سیما، که با جار و جنجال هایی همراه شد، چیزی نو نبود. تکرار همان مسائل نظری و همان هشدارهای عملی مصاحبه او با خبرگزاری فارس در 13 خرداد 86 که ظاهرا همچنان بی توجه مانده و بدین ترتیب شاید لازم باشد که چند بار دیگر در رسانه های تاثیرگذاری از این دست تکرار شوند تا به حداقل نتیجه لازم برسند، حداقلی که با شکست حصر رسانه ای محافظه کاران و مصلحت اندیشان و فرصت طلبان بدست می آید.

از این رو باید از خبرگزاری فارس تشکر کرد که یک بار دیگر جسورانه در جهت شفافیت اذهان عمومی گام برداشت و با انتشار متن کامل سخنان افروغ و توضیحات تکمیلی ایشان، دهان یاوه گویان و بخصوص رسانه هایی که با انتشار گزیتشی و جهت دار مطالب قصد تحمیل ادعای خود بر خواص و تحمیق عوام را داشتند، را بست.

همچنین سابت جهان نیوز نیز که با انتشار مطلبی به قلم آقای مهدیان، درباره متن و حواشی گفتارهای دکتر افروغ، در جهت آگاهی بخشی به مردمی که برنامه را ندیده بودند، نقش مهمی ایفا کرد. هجم وسیع کامنت های مخاطبان این مطالب در سایت جهان و دیگر سایت ها و برایند مثبت آنها نشان داد که انتقاد مبتنی بر اعتدال و اعتقاد عمیق، همچنان دغدغه عموم مردم و روشنفکران ماست و این جریان با سیاست بازی های اهل افراط و تفریط از مسیر خود منحرف نخواهد شد.

2-       آقای دکتر حسین سوزنچی، استاد دانشگاه و حوزه که به حق جزو چهره های جوان و اما موفق وحدت حوزه و دانشگاه هستند، مقاله ای انتقادی اما منصفانه درباره این مصاحبه دکتر افروغ با عنوان "آيا سخنان افروغ مخالفت با ولايت فقيه است؟" نوشتند که واقعا جای سپاسگزاری دارد. بنده وجه مهم این مقاله را آن می دانم که یک متخصص در اندیشه صدرایی با اتکا به آراء شهید مطهری که از حوزه به دانشگاه آمده، درباره فردی دیگری با همین مشخصات مطلبی نوشته که از دانشگاه به حوزه آمده و همه جا - بویژه در همان برنامه پارک ملت- تاکید فروانی بر نقش اهم حوزه ها در نظریه پردازی و آزاداندیشی داشته است. این نوع تبادلات علمی میان حوزه و دانشگاه را باید به فال نیک گرفت و از امثال دکتر افروغ برای تحمل هزینه های راه اندازی چنین جریانات علمی تشکر کرد، چراکه ظاهرا تا روشنفکری خودش را فدا نکند و تن به انواع هجمه های سیاسی ندهد، جریان نقادانه اندیشه که رهبر انقلاب آن را در قالب دو کرسی «آزاداندیشی» و «نظریه پردازی» از دانشگاهیان مطالبه کرده اند، به راه نخواهد افتاد.

3-       از دقایقی بعد از برنامه پارک ملت، پیامک های موهن و دروغینی منتشر می شد که سعی در تحریک افکار خواص و عوام بر علیه یک روشنفکر انقلابی و نیز هجمه رسانه گسترده بر علیه رسانه ملی را داشتند. خوشبختانه هیچ کدام از این پیامک ها مستقیم به من ارسال نشد و لذا بنده این را به فال نیک گرفته و نتیجه می گیرم که هیچ کدام از این فرصت طلبان و افرزاطیون در زمره دوستان من یا کسانی که با ایشان تبادل اطلاع رسانی دارم، نبوده اند. چنانکه وقتی سرنخ های این هجمه پیامکی را بررسی کردم به یکی از آقایان هنرمند متعهد! رسیدم که آمار دقیق رفت و آمدهایش را در محافل جریان به اصطلاح انحرافی و دست بوسی های شخصی ایشان خدمت مهندس مشایی را دارم و می دانم که برای ساخت فیلم های چاپلوسانه چه منت کشی ها که نکرده است.

4-       آقای رسایی به عنوان نماینده پشتیبان دولت در مجلس هفت و هشتم از تریبون مجلس استفاده و حرفهایی را بر علیه شخص دکتر افروغ و مدیریت رسانه ملی زدند که البته به هیچ وجه جای تامل ندارد. چراکه ما از ایشان و دوستان وکیل الدوله شان انتظار بیش از این نداریم. از موضع گیری شتابزده دکتر صدر - عضو هیئت رئیسه مجلس- هم در پاسخ به این عزیز نماینده هم که بگذزیم، باید این سوال از آقای رسایی کرد که شما که جای امثال سعید ابوطالب و عماد افروغ در کمیسیون فرهنگی مجلس نشسته اید به جای عتاب به رسانه ملی بفرمایید که خودتان چه کاری کرده اید که دردی از دردهای فرهنگی این مملکت و نظام را دوا کند؟ آیا شما و دوستان از زمان برکناری دکتر افروغ از ریاست کمیسیون فرهنگی مجلس هفتم و در ادامه در مجلس هشتم کاری کرده اید که اساسا ماهیت فرهنگی و نه سیاسی داشته باشد؟ اساسا بضاعت رسانه ای و هنری شما که به پشتوانه آن در همه جا و از جمله برنامه سینمایی هفت سخن می گویید چیست؟ همان چند فیلم سطحی که در دهه شصت از محسن مخملباف دیده اید.

آقای رسایی عزیز! این ما مردم تهران هستیم که از شما به عنوان نماینده مان سوال می کنیم که بالاخره بعد از 8 سال چه کرده اید؟ می خواهیم شما را از موضع سوال کننده به سوال شونده ببریم و پاسخ بشنویم که آیا در قبال حمایت های بی حد و حصری که از دولت کردید پاسخی دارید و مسئولیت وضعیت امروز را که نتیجه کارهای خود شما و دوستانتان است به گردن می گیرید؟ من البته انتقادات شما از جناح راست و جریان انحرافی را نادیده نمی انگارم و به پشتوانه تلاش شما برای استقلال از این جریانات است که مخاطب سوال خود می دانم، وگرنه هستند از دوستان مجلس هشتم کسانی که کارنامه شان در وابستگی و فرصت طلبی آنقدر سیاه است که ما ایشان را حتی نماینده خودمان هم نمی دانیم.

آقای رسایی عزیز شما که تحصیلکرده حوزه و شاگردی علامه مصباح هستید، ای کاش قدری اخلاق هم از اساتید حوزه می آموختید که اینچنین هتک حرمت روشنفکران نکرده و ساحت اهل فرهنگ و اندیشه را به گفته هایی از جنس ساخت ستون های خمپاره ای برخی روزنامه ها که سابقه همکاری با ایشان را دارید، آلوده ننمایید.

5-        آقای رسایی و آقایان دیگری که دروس حوزه خوانده اند احتمالا بهتر از من می دانند که گفته های دکتر افروغ درباره «ولایت فقیه» برگرفته از صحیفه امام (ره) (با ارائه دقیق مستندات) و همچنین آراء بزرگان حوزه های علمیه و در راس آن علامه جوادی آملی است. دکتر افروغ نه تحصیلات حوزوی در فقه و نه ادعای دانش فقه دارد، بلکه فلسفه سیاسی خود را بر پایه های اندیشه علامه جوادی استوار کرده و خودش هم به این امر معترف است (رک مصاحبه اینجانب با دکتر افروغ در نقد آراء مدعیان خط امام پیرامون ولایت فقیه که در هفته نامه دانشجویان و وبلاگ دکتر منتشر شده است). حال اگر آقایان اطلاعی از آراء علامه جوادی ندارند بهتر است مجلس را رها کرده یک بار دیگر به قم برگردند و دروس فقه خود را از نو بگذرانند، شاید که بیش از این آبروی اساتیدشان را در معرض خطر قرار ندهند. ضمنا توصیه می شود هر شب یک صفحه از صحیفه امام (ره) - به عنوان بزرگترین روشنفکر و نظریه پرداز انقلاب- را هم تورق بفرمایند تا حال مزاجی شان بیش از این به سمت و سوی اشعری گری نگراید.

ضمن اینکه خود ایشان هم می دانند که در ابتدای انقلاب اسلامی و در دهه شصت بحث های صریح تری پیرامون ولایت فقیه در روزنامه رسالت به قلم کسانی چون مرحوم آذری قمی (که در نمادی از نمادهای حوزوی جناح راست و به اصطلاح اصولگرای امروز بود) در انتقاد به آراء مدعیان فقه پویا در جناح چپ و خط امام! چاپ شده که آراء علامه جوادی آملی به عنوان یکی از برجسته ترین مفسران نظریه ولایت فقیه، حاصل اعتدال و تلطیف در مجموع آن نظریات و مجادلات دهه های گذشته است و بالتبع عماد افروغ هم بدان تمسک می جوید. با این شرایط روزنامه رسالت و اصولگرایان به مراتب گناهکار تر از افروغ اند و می بایست روزی هزار بار ایشان را تکفیر نمود! (جهت اطلاع بیشتر رک: روزنامه رسالت، مورخ 6/7/66، همچنین 5/7/66 و 30/4/66)

6-       این ماجرا مرا به یاد موضوع «ذوب در ولایت» می اندازد که در نهایت با موضع گیری صریح و تند شخص مقام معظم رهبری خاتمه یافت که در جمع نمایندگان مجلس هفتم فرمودند: "تعبير «ذوب در ولايت» را غالباً مخالفان شماها - کسانى که مى‏خواهند نکته‏گيرى کنند و مضمونى بگويند - به کار مى‏برند؛ والّا بنده اين حرف را از آدمهاى حسابى کمتر شنيده‏ام. بنده نمى‏فهمم معناى ذوب در ولايت را. ذوب در ولايت يعنى چه؟ بايد ذوب در اسلام شد. خود ولايت هم ذوب در اسلام است. روزى که شهيد صدر گفت «در امام خمينى ذوب شويد؛ همچنان‏که او در اسلام ذوب شده است»، تنها شاخص صحت راه، شخص امام بود؛ نه قانون اساسى بود، نه جمهورى اسلامى بود، نه نظامى بود، نه دستگاهى بود. در صحنه‏ى آشفته‏ى هوى‏ها و جريانها و خطوط مختلف، يک قامتِ برافراشته و يک علمِ سرافراز وجود داشت و او امام بود؛ شهيد صدر مى‏گفت در او ذوب شويد. راست هم مى‏گفت؛ ذوب در امام، ذوب در اسلام بود. امروز اين‏طورى نيست. ذوب در رهبرى، ذوب در شخص است؛ اين اصلاً معنا ندارد. رهبرى مگر کيست؟ رهبرى هم بايد ذوب در اسلام باشد تا احترام داشته باشد. احترام رهبرى در سايه‏ى اين است که او ذوب در اسلام و ذوب در همين هدفها بشود؛ پايش را يک قدم کج بگذارد، ساقط مى‏شود."

با این شرایط وقتی خود شخص حضرت امام (ره) و رهبر انقلاب جای انتقاد از خود را باز گذاشته اند، چرا عده ای کاسه داغ تر از آش می شوند؟ الله اعلم.

7-       در پایان لازم می دانم این نکته را تاکید کنم که به صرف انتقاد از مشایی یا اندک انتقادی از احمدی نژاد، آقایان نخواهند توانست اشتباهات خود در مجلس هفتم و هشتم را جبران کنند. آنچه که این آقایان امروز هم در آینه نمی بینند، عده ای پیش از این در خشت خام دیده بودند. بهتر است به جای فرافکنی، گناهان خود را بپذیرند و ضمن پوزش از دکتر افروغ و دوستانشان به عنوان حق الناس، از عموم مردم و همچنین درگاه احدیت به خاطر اشتباهات سیاسی خود درخواست بخشش کنند. وگرنه روزی خواهد رسید که برای جبران دیر باشد، آنزمان لباس روحانیت نه دلیلی برای بخشش که توبیخ بیشتر خواهد بود.


بعد التحریر:

8-       چند روز پس از انتشار این یادداشت، دکتر نادران یادداشتی در دفاع از عماد افروغ نوشت که در آن آمده بود: "به یاد دارم که چگونه تندروهای اصلاح طلب، نقد مبنایی ایشان در مواجه با مردم سالاری دینی و دفاع از اندیشه ولایت فقیه را بر نتابیدند و به بهانه انتقال از دانشگاه شریف به دانشگاه تربیت مدرس از دانشگاه مبداء اخراج و هرگز به دانشگاه مقصد راه ندادند تا اینکه دکتر افروغ سر از پژوهشگاه علوم انسانی درآورد."

این موضوع (اخراج دکتر افروغ توسط اصلاح طلبان از دانشگاه تربیت مدرس که در آنجا دکترا گرفته بود) نکته ای را به خاطر من آورد که احساس می کنم پاسخی است به چرندیات کسانی که می کوشند افروغ را به کینه توزی با دولت متهم کنند. مدتی پیش وقتی در مصاحبه ای با روزنامه شرق درباره نسبت روشنفکران و دانشجویان با قدرت رسمی، اشاره کرده بودم که چگونه دکتر افروغ به عنوان یک روشنفکر در دولت نهم و دهم متحمل هزینه شده و کرسی های دانشگاهی اش را از دست داده است. دکتر افروغ که مصاحبه را خوانده بود، شخصا با من تماس گرفت و متذکر شد که چنین نبوده و کسی در دولت احمدی نژاد کرسی های او را از او نگرفته و حتی در این مدت او در تدریس آزاد تر هم بوده و لذا به میل خودش از پژوهشگاه استعفا داده تا بتواند بیش از تدریس، تحقیق کند.

حال نمی دانم چگونه عده ای می خواهند او راکه این قدر صادقانه عمل می کند، به عقده گشایی از دولت متهم کنند. لابد یادداشت چند ماه پیش او در هفته نامه پنجره با عنوان "کار قابل تقدیر دولت" را هم فراموش کرده اند! خداوند به افروغ صبر و به دشمنانش بصیرت عطا کند، ان شاء الله.

9-       در همین مدت جنبش عدالتخواه دانشجویی، بیانیه ای در دفاع از گفتمان انتقادی روشنفکران مسلمان و واکنش به دشمنی ها با افروغ منتشر کرد که به نظرم چند گام به پیش است. من اگرچه عضو انجمن های اسلامی دانشجویان بوده و با دو اتحادیه انجمن های اسلامی همکاری کرده و الان هم به عنوان فعال سابق دفتر تحکیم شناخته می شوم، باید یک بار دیگر بر این نکته که پرچمدار واقعی جنبش دانشجویی، بچه های "جنبش عدالتخواه دانشجویی" هستند، تاکید کنم. به نظرم ما انجمنی ها فقط قالب "تحکیم" را حفظ کرده ایم و روح عدالتخواهی و آرمانگرایی تحکیم وحدت و کل میراث جنبش دانشجویی را این بچه های کم تعداد، اما منسجم، معتقد، اهل فکر و آزاداندیشی حفظ کرده اند.

10-   به نظرم ماجرای افروغ یک برکت داشت و اینکه "جبهه پایداری ها" از خواب و سرمستی پیروزی درآمدند و فهمیدند که جامعه آنقدرها هم با آنها همراه نیست. دیگر زمانه فریب و تزویر گذشته و نمی شود به اسم حمایت از دولت، سر ملت کلاه گذاشت. دیگر حتای چاپلوسان رنگی ندارد و عده ای متظاهر و متناقض گو نمی توانند به اتکای شخصیت آقای مصباح و یا چند همکار سابق خودشان در دولت که آبرویی نزد ملت دارند، رای بیاورند و سر راهشان هر چه دلشان می خواهد به دیگران بگویند. درس عبرت بعدی باشد ان شاء الله انتخابات اسفند ماه 90.

خداوند همه ما را سرباز انقلاب قرار دهد. والسلام.

+ چنین نوشت "" رضا نساجی "" در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 3:38  | 

به سید حسن مدرس

سید ابوالقاسم کاشانی

و عماد افروغ

که معنای نمایندگی ملت را فهمیدند

و ما را به هیچ دولتی نفروختند!

مگر حق از گلوی چون تو آید

سخن از نو بگو، فریاد باید

نه هشداری، نه هشیاری، دریغا

وکیل الدوله ها خوابند شاید

اگر بیدار هم باشند، کو گوش؟

اگر گوید سخن هم، ژاژ خاید

«زمان» نان خوارگانِ چرب سفره

چنان فربه که گویی اسپ زاید

دکان داران فتنه، خشمگینند

به خشم دندان عقل خویش ساید

همه شاهند و خسرو؛ وایِ شیرین

به کوه اندر، یکی فرهاد باید


این را در ادامه شعر امید مهدی نژاد که سال 86 "با اعتقاد" به دکتر افروغ هدیه شده، سرودم.

«فرهاد باید» به اقتضای پاسخ اهل سیاست در این وبلاگ مهمان است، خانه اشعار، داستانها و نوشته های غیر رسانه ای هم اینجاست.

 

+ چنین نوشت "" رضا نساجی "" در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 21:8  | 

چشم اندازی به وضعیت تکثر آراء در جبهه اصولگرایی

این روزها همه در نقد مجلس هشتم به مثابه لکه ننگی بر دامان قوه مقننه نظام و همچنین کارنامه جریان اصولگرایی سخن می گویند و اتفاقا خود نمایندگان مجلس هشتم بر این امر اصرار و ابرام افزون تری دارند! حال که همه آقایان معترفند که مجلسی که رقم زده اند، مجلس ضعیف و ناکارآمد بوده، سوال مطرح می شود که مقصر این ناکارآمدی کیست؟ اگر همه آقایانِ نماینده از مجلس هشتم برائت می جویند، پس خطاکار اصلی مجلس چه کسی یا کسانی بوده اند؟ آیا کسانی از کره مریخ در مجلس هشتم حاضر شده و آن اشتباهات را نموده اند؟ یا همین آقایانی منتقد امروز؟ ظاهرا ماجرای انتقادات امروز، حکایت ضرب المثل «کی بود کی بود من نبودم» است و اینکه «من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود»!

سو.ال ما از آقایان منتقد اینست که اگر شما همگی نمایندگان صالح و پرکاری برای مردم تان بوده و هیچ خطای مرتکب نشده اید، آیا جریان اقلیت این اشتباهات را مرتکب شده است؟ بعید به نظر می رسد. مگر جریان اقلیت با کمتر از 70 رای (به اتفاق برخی آراء مستقل) توان تصویب لوایح و طرح هایی در دفاع از مدیریت دانشگاه آزاد، یا حقوق مادام العمر نمایندگان را داشته است؟ اگر چنین توانی داشته، دیگر نامش را نمی توان فراکسیون اقلیت نامید، چراکه فراکسیونی که بتواند رای اکثریت را برای تصویب لوایحی چنین پرهزینه را تامین کند، طبیعتا فراکسیون اکثریت نامیده خواهد شد و نه اقلیت!

اگر جریان اکثریت (اصولگرا یا بهتر بگوییم ترکیب اصولگرایان سنتی و هواداران دولت) مرتکب چنین خطاهایی شده اند، چه شده است که به انتقاد می پردازند؟ آیا به معنای «نقد درون گفتمانی» ایمان آورده اند؟ باز هم بعید به نظر می رسد. به نظر می رسد انتقادات امروز، من باب جلب رای است، همچون چند گزارش و مصوبه آخر مجلس که بوی آرمانگرایی دیرهنگام و مصلحت اندیشانه برای جلب رضایت نهادهای موید صلاحیت کاندیداهای مجلس نهم و همچنین رضایت رای دهندگان در حوزه های انتخاباتی را می داد.

سوال سوم اینست که چرا برخی نمایندگان منتقد که در این چهار سال کمابیش حفظ آبروی وکالت مردم را نموده اند، اصرار بر وحدت با جریانات بی آبرو خطاکار را دارند؟ آیا واقعا معنا و محلی از اعراب اصولگرایی در جریان سنتی می بینند که می خواهند بر سر آن وحدت کنند؟ آیا انتقادات خود از ایشان را فراموش کرده اند؟ یا نکند این انتقادها نوعی کاسبی برای رای بوده که حالا بنا به اقتضائات تازه، فراموش می شود؟ فراموش نکنیم همانطور که عده ای مصلحت اندیش و فرصت طلب به نام دفاع از دولت عدالتخواه و مردمی، وکالت مردم را به وکالت دولت فروختند و افتخار کردند که وکیل الدوله اند، عده ای مصلحت اندیش و فرصت طلب هم هستند که به اسم انتقاد از دولت، دکان و کاسبی پرهزینه - اما در عین حال پردرآمدی- را علم کرده اند که به نظر می رسد کنش های معطوف به انتخابات مجلس نهم و بلکه ریست جمهوری یازدهم باشد.

حال سوال من از طرفداران وحدت اصولگرایان اینست که آیا مصلحت بزرگتری رخ نموده که می بایست به خاطر آن از خطاهای خطاکاران مجلس هشتم (و بلکه مجلس هفتم) گذشت کرد؟ مگر امثال آقایان باهنر و لاریجانی خواص ساکت و حتی مردود نبودند؟ حال چه شده است که همه برای قرار گرفتن در لیست آنها (لیست جبهه متحد اصولگرایی) یا وحدت با لیست آنها، سر و دست می شکنند؟

با توجه به اینکه چهره های شاخص مجلس هفتم همچون عماد افروغ، حسن سبحانی، محمد خوش چهره و سعید ابوطالب، دیگر هیچ انگیزه ای برای شرکت در انتخابات ندارند و امیدی به بازگشت ایشان به فعالیت سیاسی هم وجود ندارد، سوال من به طور ویژه از آقایان نادران، مصباحی مقدم، زاکانی، توکلی و همچنین مطهری و کاتوزیان (در صورتی که تایید صلاحیت شوند) به عنوان چهره های اصلی منتقد در مجلس هشتم و کاندیداهای فعلی مجلس نهم است. شما که جزو منتقدان درجه یک دولت بوده اید، چه اصراری بر حضر در جمع چاپلوسان و یا ماکیاولیست هایِ معامله گرِ عموما ساکت در برابر خطاهای دولت دارید؟ شکی نیست که اگر همه شما به جرم انتقاداتتان از دولت رد صلاحیت می شدید و یا در صورت تایید صلاحیت در لیستی خارج از لیست های جبهه متحد و جبهه پایداری شرکت و حتی رده صدم را هم در تهران کسب نمی کردید، بهتر از آن بود که تایید شوید و در این لیست قرار گرفته و رای بیاورید. ارزش آن عمل انتقادی از حضور در این لیست و بالتبع حضور در مجلس نهم بیشتر خواهد بود، ولو اینکه مجددا در مقابل دولت و جریانات انحراف و ارتجاعی و ضد انقلاب بایستید و رشادت و شجاعت تان در تاریخ مجلس نهم ثبت شود. اساسا این نوع رای گرفتن ها نوعی نقض غرض و دوگانگی غیر قابل توجیه است. به نظر بنده اگر این آقایان در کنار لیست های دیگری چون «ائتلاف کاندیداهای مستقل» و لیست «جبهه ایستادگی» بر سر حقیقت های انقلاب -و نه مصلحت های حزبی و فردی- به وحدت برسند یا مثل فراکسیون اصولگرایان مستقل مجلسی هفتم به اتفاق برخی چهره های دانشگاهی و فرهنگی انقلاب، لیست مستقلی بدهند، بسیار انقلابی تر و اخلاقی تر خواهند بود، ولو آنکه مثل مجلس نهم در اثر هزمونی رسانه ای و سیاسی جریان اصلی اصولگرایان]سنتی[ رای نیاورند. فراموش نکنیم که برای ما «عمل به تکلیف» مهم است و نه «حصول نتیجه» ]با هر وسیله و با هر قیمتی [.

البته این نکته را هم باید بیفزاییم که منتقدان مجلس هشتم به هیچ وجه در حد منتقدان مجلس هفتم نبوده اند (حتی آنهایی که در هر دو مجلس بودند، در مجلس هشتم مصلحت اندیشی بیشتر نشان دادند). خطاهای کاتوزیان در انتخابات 88 را نمی شود نادیده گرفت و بی ادبی ها و بی اخلاقی های مطهری هم نمی تواند از او یک چهره منتقد صالح و معتدل بسازد. بخصوص که با جانبداری ار اقوام و منتسبانشان درون مجلس و دانشگاه آزاد نشان داد آن کسی نیست که ما انتظار داشتیم. دیگران هم کمابیش خطاها و یا کم کاری هایی داشته اند که این امر تکلیف ایشان و دیگران را برای حفظ خط اصیل «نقد درون گفتمانی» را افزون تر می کند.

اما مهمتر از همه این مسائل، نباید سوال اصلی را فراموش کرد که اساسا وحدت اصولگرایان بر سر کدام اصول؟ آیا اصول مشترکی میان این افراد وجود دارد؟ اگر هست، چرا در 4 سال عمر مجلس هشتم به چشم نیامد؟ و این چه اصول مشترکی است که در چند ماه مانده به انتخابات مجلس آشکار می شود و بعدا دوباره کم رنگ و کم رنگ تر؟

به نظرم در شرایط کنونی نه جبهه متحد اصولگرایی آبروی چندانی دارد و نه جبهه پایداری. آبروی جبهه متحد به چند چهره جوانتر و منتقد دولت خود است که ای کاش وارد این جمع نمی شدند و خود مستقلا نقش ایفا می کردند. آبروی جبهه پایداری هم برخی از احراجی های اخلاق گرا و موفق دولت نهم بودند که ظاهرا همانها هم با عدم کاندیداتوری، دانسته اند که نباید برای جبهه پایداری آبروی خود را خرج کنند. چراکه این پوستین پاره سیاست با دلق درویشی امثال ایشان وصله نخواهد شد! البته شکی نیست که از همه دوستان جبهه پایداری باید بواسطه حضور پررنگ شان در انتخابات و صف آرایی در کار (یا در برابر) جبهه متحد تشکر کرد که در همین حد هم مانع از غلبه جریان اصولگرایان سنتی بر کل این جریان شده اند. ضمن آنکه امیدواریم با عدم وحدت با جبهه متحد، به تکثر و تنوع آراء در مجلس آتی دامن زده و کمابیش منشاء خیر شوند. هرچند که امید چندانی هم به ایفای نقشی متفاوت در انتخابات و مجلس آتی از ایشان نمی رود، چراکه عموما امتحانشان را پس داده اند و البته عموما هم بسیار بد پس داده اند.

با این حال همچنان می بینیم که برخی آقایان چنان از ضرورت وحدت در اصولگرایان سخن می رانند که انگار قرار است کل جبهه حق در برابر کل جبهه باطل بسیج شود! گویی فراموش کرده اند هر دوسوی این معادله وحدت همان مقصران به حاشیه رفتن و نابودی مجلس نهم هستند. نه برادران! نه اصولگرایان نماد حق مطلق اند و نه اصلاح طلبان نماد کفر مطلق! هنوز هم کسانی میان اصلاح طلبان و جریان دوم خرداد هستند که اعتقادشان به ولایت فقیه و انقلاب و استکبارستیزی از بسیاری از چهره های ارشد جناح راست بیشتر است. نه علاقه ای به رابطه عجولانه اقتصادی و سیاسی با امریکا دارند و نه در محافل درونی شان به محکمات خط امام و رهبری طعنه می زنند.

از این گذشته، فراتر از این دو جناح که به نظرم عمومشان در امتحانانات انقلاب مردود شده اند، جریانات مستقلی هم هسند که می باست آشکارتر وارد انتخابات شوند و جبهه جدیدی از نیروهای انقلاب را تحت عنوان «جبهه نیروهای خط انقلاب» در مقابل مدعیان «خط امام» و «خط رهبری» ایجاد کنند. باید این دو قطبی که به سود چپ و راست موجود است بشکند تا از قبل پوست اندازی مجدد انقلاب، نیروهای نوینی رخ بنمایند و آرمانهای انقلاب را مطالبه کنند.

 

+ چنین نوشت "" رضا نساجی "" در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 3:11  | 

نه با آن باشید و نه با این

آقای الف که اشتباهی به نام ع می شناسندتان! سلام علیکم!

شما مرا نمی شناسید، اما اشکالی ندارد. چراکه غیر از من شما 24 میلیون نفر دیگر را هم نمی شناسید که من در مقابل آنها چیزی نیستم. البته من جزو آن 24 میلیون نبوده ام، اما جزو آن 13 ملیونی که شما هم جزوشان بوده اید، هم نیستم. من در آن انتخاباتی که شما ابتدائا طرفدار آقای موسوی بودید و بعدا اعلام شد که به آقای رضایی رای خواهید داد، طرفدار هیچ یک از کاندیداها نبوده ام. الان هم نیستم، اما ظاهرا شما دوباره به آقای موسوی بازگشته اید. این مسئله به خودتان مربوط است. اما نکته اینجاست که نه من که رای سفید – به معنای رای "آری" به انقلاب اسلامی- داده ام و نه شما – چه رای به رضایی داده باشید و چه موسوی و چه هر کس دیگر- حق نداریم رای دیگران را نادیده بگیریم. نه می توانیم به 13 میلیون بگوییم خس و خاشاک - البته نمی گویم کسی به قطعیت و تمامیت گفته است- و نه می توانم 24 میلیون را نادیده بینگاریم و یا اینکه 24 میلیون را به لر و ترک تقسیم و رایشان را مصادره کنیم. هیچ کدام از ما چنین حقی نداریم. حتی اگر رئیس جمهور و کاندیدای ریاست جمهوری، ده برابر اشتباهاتی را مرتکب شود که در دولت نهم و دهم کرد و بی اخلاقی هایی که در جریان مناظره های تلویزیونی مرتکب شد. حساب احمدی نژاد از حساب رای مردم و نظام و انقلاب و ولی فقیه جداست. احمدی نژاد ها می روند، اما این ملت می مانند و نظام و انقلاب و قانون اساسی و ولایت فقیهی که برایش خون داده اند. شما با کدام یک از اینها مشکل دارید؟ احمدی نژاد، ملت، نظام، و انقلاب و یا ولایت فقیه و قانون اساسی؟ لابد می دانید که حساب انقلاب و قانون و ملت از اشخاص جداست.

آقای ع! زمانی که برادر شما و دوستان ملی - مذهبی اش در انجمن اسلامی امیرکبیر نفوذ کردند و هم انجمن و هم کل دفتر تحکیم وحدت را به باد فنا دادند، ما انجمنی ها از شما گله نکردیم. حساب شما را از حساب برادر کوچکترتان جدا کردیم. وقتی هم که برادرتان با مجاهدین خلق (منافقین) مرتبط و از دانشگاه اخراج شد، هیچ کس به سپاهی بودن شما و انقلابی بودن شما شک نکرد. وقتی به دلیل همان ارتباطاتش از نهضت آزادی هم اخراج شد، کسی به شما شکایت نکرد. حساب شما نزد ما جدا بود. ما شما را یار باکری شهید می دانستیم، کتاب تان هم همین را می گوید. راستی چرا بعد از 30 سال تازه یاد آن شهید افتادید و کتاب تان را منتشر کردید؟

آقای ع! من نمی دانم باید شما را چه بخوانم. دکتر؟ سردار؟ برادر بسجی یا سپاهی؟ انتخاب با خود شماست. خودتان چرتکه بیندازید، اما نه آنگونه که چرتکه انداختید و برادرتان را زیر پر بال گرفتید. نه آنگونه که حالا زیر پر و بال عده ای دیگر رفته اید که خودشان پر و بال خودشان را کنده و نزد ملت عریان ساخته اند. اما مهم تر از اینکه من شما را چه بخوانم، مهم اینست که شما شهدای ما، امام ما و رهبر ما را چگونه می خوانید.

برادر من! یا بهتر بگویم؛ پدر من! آن چیزی که شما "کشته" و "کشته های خیابانی" نامیده اند، از 1400 سال پیش، حقیقتا و نه اصطلاحا، "شهید" نامیده می شود. من نمی دانم چرا از به کار بردن لفظ شهید اکراه دارید، شما که با این همه شهید محشور بوده اید – ان شاء الله که باشید و بمانید- چرا از لفظ کشته استفاده می کنید؟ آیا قصدتان مقایسه شهدای 19 دی با کشته های واقعی و غیر واقعی حوادث پس از انتخابات 88 است؟ چگونه است که خود فتنه گران داخلی و خارجی، کشته های 88 را شهید می نامند و شما شهدای انقلاب را کشته؟ ظاهرا اعتقاد آنها به آثار انقلابی و رهایی بخش شهید و شهادت بیش از شماست!

حاشا و کلا! یادتان هست که 19 دی در تبریز و تهران و دیگر شهرهای کشور تکثیر و تکرار شد، اما آیا 25 خرداد هم در مشهد و اصفهان و تبریز و قم تکرار شد؟ و آیا جنایت های شاه که شما آنرا با بکار بردن تعبیر "رفتار غلط مأمورين امنيتي شاه" از 19 دی شروع شد؟ 15 خرداد وجود نداشت؟ یا نکند صرفا چون در 19 دی حضور داشته و از نزدیک آن را دیده اید، فقط آن را برسمیت می شناسید؟ آیا تاریخ انقلاب را باید بنا به روایت های شخصی شما نوشت؟ 

دکتر عزیز! آن کسی که شما او را ابتدائا آیت الله خمینی نامیده اید و بعدا امام، از اول هم امام بود. اتفاقا از همان اول هم – یعنی خرداد 42- حملاتش را متوجه شخص شاه کرده بود! برخلاف آنچه که شما گفته اید: "تداوم رفتارهاي خشن حکومت و سرکوب شديد اعتراضات باعث شد که مردم لبة تيز مخالفت‌هاي خود را متوجه شخص شاه بکنند". وگرنه چرا ساواک دستور می داد که وعاظ محرم 42 علیه اسرائیل و "شخص اول مملکت" سخن نرانند و "مرتب در گوش مردم نخوانند که اسلام در خطر است؟"

سردار بزرگوار! مشکل مردم و رهبرشان بر سر همین "اسلام" بود. امام از همان خرداد 42، محمدرضا را بدبخت و بیچاره می خواند و می گفت که برایش دلسوزی می کند که چرا امریکایی ها سرش را کلاه می گذارند. نه آنگونه که شما گفته اید. ظهور انقلاب ما بر سر انتشار یا عدم انتشار جوابیه در روزنامه اطلاعات نبود. مردم معترض اجازه راهپيمايي مسالمت‌آميز نمی خواستند، چون که قصدشان اعتراض به چیزهایی مثل محیط زیست و افزایش شهریه دانشگاه و دیگر راهپیمایی های آرام به سبک اروپایی نبود. مردم اسلام را می خواستند و آزادی از استبداد داخلی و استکبار خارجی که به حمدالله بیشترِ آن بواسطه پیروزی انقلاب اسلامی بدست آمد و اگر ما در اعتقاد و انتقاد دلسوزانه خود استوار می ماندیم، به برکت تثبیت نظام جمهوری اسلامی، تمامی آن مهیا می شد. اما آیا ما بر سر اعتقاد و انتقاد خود مانده ایم؟ اگر مانده بودیم و افراد صالحی را به عرصه حضور می کشاندیم و به مردم معرفی می کردیم، کار به انتخابات 4 نفری نمی کشید و کاندیداهای صالح تری می آمدند که نه رای 24 میلیون را نادیده بگیرند و نه به رای 13 میلیون توهین کنند و نه با انتصاب افرادی معلوم الحال و ناشایست به ارزشها و شایستگی های 75 میلیون ایرانی، دهن کجی کنند. باور دارم که کسانی هستند و بودند که از انحراف و التقاط و اقتدار بپرهیزند. باورم دارم، چون معتقدم انقلاب ما یک انقلاب تمام عیار دینی-مردمی بود و نه یک شورش کور سیاسی یا اقتصادی یا اجتماعی و نه یک کودتای نظامی. دست خارجی ها در مقابلش بود نه همراهش. و انقلابی که چنین بر حق باشد، نظامی راستین را خواهد آفرید و و از دل همان مردمی که آفرینندگانش هستند، نسل های پسین را پرورش خواهد داد. نسل هایی که بتوانند ضامن بقا و بلکه تکثیر و صدورش باشند. معتقدم آنانکه می گویند فقط همین آقای امروزی یا آن آقای دیروزی می توانست نظام را نجات دهند، سخت گمراهند. آنها که نظام را به همین دو سه نفر محدود می کنند، بزرگترین توهین را به نظام و انقلاب کرده اند، چون تایید کرده اند که نظام همین چند کارگزار گناهکار یا تقصیرکار را دارد و این یعنی که چنین نظامی برآمده از اندیشه استواری نیست و بقا نخواهد داشت. این همان تفکر بازرگان است که می گفت ولی فقیه خوب است اگر فقط امام باشد و کسی بعد از او نه! این همان تفکر فرقان و مجاهدین خلق است که می پنداشتند اگر بزرگانی چون مطهری و بهشتی و رجایی و باهنر را به شهادت برسانند یا دست آن سید مظلوم را از پیکر انقلاب جدا کنند، نظام فلج خواهد شد و شورای مقاومت ملی می تواند از پاریس به تهران بیاید و حکومت را به دست بگیرد! این تفکر همانهایی است که تلبلیغات انتخاباتی شان این بود: "فقط هاشمی می تواند کشور را نجات دهد" و "او آمده تا تهدیدها را به فرصت تبدیل کند"! اما نه آن روز کشور نیاز به نجات دهنده مقدسی از جنس هاشمی داشت و نه حتی امروز کشور با وجود اشتباهات امثال من و شما و ایشان، در شرایط تهدید و شعب ابی طالب است، ما هنوز هم در بدر و خندق ایم و می رویم تا کعبه و قدس را فتح کنیم.

آری برادرِ بسیجیِ دیروز و سپاهیِ امروز و نمی دانم چه ی فردا! آری؛ اینگونه بود برادر!

آقای دکتر! نمی دانم مرا می شناسید یا نه، من یک روزنامه نگارم و عضو سابق انجمن های اسلامی که در این چند سالی که به این دو امر اشتغال داشته ام، به صراحت لهجه و خصلت انتقادی ام شناخته شده ام. چیزهایی نوشته ام و انتقاداتی به رئیس جمهور کرده ام که بعضا بعدها سردبیران را از انتشار آنها پیشمان کرده است، اما خودم را نه. من که این سطور را می نویسم الان هم بیم آن دارم که برخی افراد فرصت طلب و مصلحت اندیش انتقاداتم را که از اعتقادم نشات می گیرد بهانه کنند و برایم مشکل بیافرینند، اما باکی نیست. من می کوشم انصاف را رعایت کنم، مقایسه هایم مغلطه نباشد و حساب ها را جدا کنم. اما باور کنید نوشته شما خونم را به جوش آورد و نتوانستم مصلحت اندیشی کنم. مهم نیست که چاپلوسان دولت، چه بگویند، من بر فرصت طلبان داخلی و خارجی خروج کرده ام و برخلاف شما صراحتا سخن از انقلاب می گویم و نه آزادی و حرف های دهن پرکن خارجی را. من آشکارا می گویم که چه رایی داده ام و به آن افتخار می کنم، من چنین روزهایی را می دیدم که به آن آقایی که پیروزی اش را قطعی می دانستم رای ندادم. البته جانب آن آقایی را که معلوم بود امروزش با دیروزش فرق دارد و آینده اش هم تاریک خواهد بود، نگرفتم. وظفه ام این بود که رای دهم ولی از انجراف هم پرهیز کنم و در گناهشان شریک نشوم. ادعای بصیرت ندارم، کار خاصی هم در جریان فتنه 88 نکردم که به آن ببیالم، اما افتخار می کنم که حداقل در رای دادن، بنا به تشخیصِ ناقص و قوهِ فکرِ قاصرِ خود، به تکلیف عمل کردم، امیدوارم فردای آخرتم تاریک نباشد.

و اما سخن آخر سردار! شما گفته اید که "طبيعي است که ديکتاتورها براي خود حق ابدي حاکم بودن بر مردم قائل هستند"، من هم معتقدم برخی ها به صرف 24 میلیون رای شان به خودشان حق دادند هر که را می خواهند بر سر این ملت شریف بگمارند و حتی بر حرف رهبری هم خروج کنند. اما برخی ها  هم بودند که رای آذری ها و لرها و حتی کل ایران را از آن خود می دانستند و دلشان می خواست چهار و بلکه هشت سال دیگر قدرت را در دست داشته باشند. اما رهبری و مردم به آن ها بارها درس دادند و باز هم خواهند داد. اربعین حسینی نزدیک است؛ فاعتبروا يا اولي الابصار.

+ چنین نوشت "" رضا نساجی "" در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 22:42  | 

بیداری اسلامی؛ صحنه تناقضات روشنفکری

آنتونی گیدنز، جامعه شناس برجسته بریتانیایی که کتابهای وی و از جمله کتاب مفصلش با عنوان «جامعه شناسی» در ایران همچون انجیل روشنفکری پرستیده می شود - بعد از کتاب «جامعه از و دشمنان آن» سر کارل پوپر که در حکم اولین کتاب مقدس روشنفکران لیبرال در ایران است- بحث مفصلی در فصل «حکومت و سیاست» این کتاب ذیل موضوع لیبرال دموکراسی دارد که البته با تناقضاتی در نظر و عمل او همراه است.

او در پاسخ به سال "چرا دموکراسی اینقدر محبوبیت پیدا کرده است" مدعی است: "دموکراسی ثابت کرده که بهترین نظام سیاسی جهان است" (گیدنز: ص 618) و در ادامه، دلایل مفصل تری را بر می شمرد. نخستین دلیلی که او بر می شمرد اینست که "دموکراسی معمولا با اقتصاد بازار همراه می شود که در تولید ثروت خود را کارآمدتر از کمونیسم نشان داده است. کمونیسم، به عنوان نظام برنامه ریزی و مدیریت اقتصادی، نشان داده که رقابت برانگیز و کارآمد نیست." (همان: ص 618)

در این مورد حق با گیدنز است. لیبرال دموکراسی امروز حاکم نسبی جهان است، اما نکته اینجاست که این پیروزی را مدیون کارآمدی خود نیست، بلکه این تفوف نسبی از ناکارآمدی دو نظام فاشیسم و کمونیسم در قرن بیستم نشات می گیرد که که ظهور آنها هم ناشی از ناکارآمدی نظام لیبرال دموکراسی در قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم بود.

وقتی او می گوید: "نظر سنجی ها نشان می دهند که اکثریت قاطع ساکنان کشورهای دموکراتیک، دموکراسی را به همه شکل های دیگر حکومت ترجیح می دهند" (همان: ص 622) اشاره ای به پیشوند ماقبل «دموکراسی» نمی کند که منظورش لیبرال دموکراسی است یا سوسیال دموکراسی یا تلفیقی از دموکراسی و دین (مردمسالاری دینی). شکی نیست همگان حاکمیت نظام دموکراتیک و مردمسالار را بر حکومت دیکتاتوری و توتالیتر ترجیح می دهند، اما اینکه این شکل حکومت دموکراسی با چه نظام اقتصادی و سیاسی و فرهنگی همراه باشد، مسلما تفاوت می کند. معترضان امروز وال استریت هم دموکراسی را قبول دارند، اما نه لیبرال دموکراسی یا دموکراسی مبتنی بر همان نظام اقتصادی که به حاکمیت 1 درصد بر 99 درصد انجامیده است. همان نظام اقتصادی که گیدنز آن را رقابت برانگیز و کارآمد می داند.

سومین دلیل او هم جالب است: "باید به تاثیر رسانه های ارتباط جمعی نیز اشاره کنیم، خصوصا تلویزیون و اینترنت... ما اکنون در جهان باز اطلاعات زندگی می کنیم، جهانی که حکومت های اقتدارطلب دیگر نمی توانند جریان اطلاعات را کنترل کنند." (همان: صص 9-618) اما آیا نظام های به اصطلاح دموکراتیک غربی، آزادی بیان را به تمامیت اجرا می کنند؟ آیا رسانه های موجود در غرب، رسانه عامه مردم اند یا یک اقلیت برگزیده صاحب قدرت و ثروت؟

گیدنز در جایی دیگر در نقد و بررسی آراء فوکویاما مبنی بر "پایان تاریخ بر پایه پیروزی جهان گستر سرمایه داری و لیبرال دموکراسی" می نویسد: "این ادعای فوکویاما با واکنشهای انتقادی زیادی مواجه شده است اما او از جهتی یکی از پدیده های کلیدی دوران ما برجسته ساخته است. در زمان حاضر، هیچ جمعیت بزرگی از رای دهندگان یا جنبش توده ای وجود ندارد که بتواند سازمان اقتصادی و سیاسی دیگری غیر از لیبرال دموکراسی و بازار آزاد را به تصور آورد." (همان: ص 620)

بدیهی است که این جمله او کاملا باطل است. حداقل از سال 1979 که انقلاب اسلامی به پیروزی رسیده و دقیقا یک دهه قبل از فروپاشی کمونمیسم، انقلاب اسلامی یک آلترناتیو جدی در مقابل لیبرال دموکراسی پدید آورده که نه اقتدارگراست و نه نظام لیبرال را برسمیت می شناسد.

در همین فصل، آقای گیدنز، تعریفی از حکومت های اقتدارگرا می دهد که جالب است: "حکومت های اقتدار طلب در بسیاری از کشورهای کنونی وجود دارند، البته بعضی از آنها خود را دموکراتیک می دانند. حکومت صدام حسین در عراق نمونه ای از یک دولت اقتدارطلب بود که در آن هرگونه مخالفتی قلع و قمع می شد و سهم بزرگی از منابع ملی به جیب اقلیت برگزیده ای می رفت." (همان: ص613)

اما گیدنز در عمل چه موضعی درباره دموکراسی دارد؟ گذشته از افتضاحی که گیدنز به عنوان مشاور حزب کارگر نوین و شخص تونی بلر، رهبر حزب و نخست وزیر سابق،  در جنگ عراق بالا آورده – که بلر را تشویق به حمله به عراق نمود- و سبب شد تا اندیشمندان آزاد بریتانیا او را طرد نمایند، وی اشتباهات مهلک دیگری هم در بسط عملی افکار خود در حوزه دموکراسی، داشته و دارد. گیدنز چهار سال پیش بعد از دیدارش با قذافی در سال 2007 در مقاله‌ای نوشته: "لیبی به عنوان یک دولت تک حزبی چندان سرکوب‌گر نیست. آن طور که به نظر می‌رسد، واقعاً بین مردم محبوب است. بحث ما [با کلنل قذافی] بر سر حقوق بشر بیشتر بر آزادی رسانه‌ها متمرکز بود. او دیدگاه‌های متنوع‌تر در کشور را می‌پذیرد؟ چنان چیزی در حال حاضر وجود ندارد. خب، به نظر می‌رسد که او موافق این امر است."

کسی نیست که از آقای جامعه شناس بپرسد که اگر ملاک غیردموکراتیک بودن حکومت آنچنان که ایشان می گویند این است که "سهم بزرگی از منابع ملی به جیب اقلیت برگزیده ای" می رود، آیا پول مردم لیبی به جیب قذافی و خانواده اش نمی رفت؟ لابد به دلیل این روابط حسنه ایشان است که اینقدر راحت از کنار حکومت های دیکتاتوری مثل لیبی می گذرند و ادعا می کنند که برخلاف اواسط دهه 1970  که "بیش از دو سوم همه جوامع جهان را می توانستیم اقتدارطلب تلقی کنیم، از آن هنگام وضعیت به شکل چشمگیری تغییر کرده است. اکنون کمتر از یک سوم جوامع جهان ماهیت اقتدارطلبانه دارند." (گیدنز: ص 614)

این ادعا مربوط به آخرین ویرایش کتاب در سال 2003 (با همکاری کارن بردسال) است، یعنی زمانی که علاوه بر پادشاهی بالذات توتالیتر عربستان، دیکتاتوری هایی قذافی در لیبی، بن علی در تونس، حسنی مبارک در مصر و عبدالله صالح در یمن به آستانه چهارمین دهه عمر خود رسیده بودند و البته با موفقیت هم وارد این دهه شدند! و جالب است که در این میان، گیدنز فقط به عربستان اشاره می کند و از کنار این حکومت ها به راحتی می گذرد.

البته این خطای عملی فقط به شخص گیدنز برنمی گردد که دامن نظام دانشگاهی و سیاسی بریتانیا را هم می گیرد که چگونه با سازش آشکار با این دیکتاتور و نظام فاسد وی تن داده بوده اند. زمانی که بدانیم فرزند دوم قذافی و جانشین احتمالی وی، سیف الاسلام دوره دکترای اقتصاد را در مدرسه اقتصادی لندن (LSE) - که گیدنز هم در آنجا مشغول به تدریس است- گذرانده و رساله‌ی دکترایش را با عنوان «نقش جامعه‌ی مدنی در دموکراتیزه کردنِ نهادهای حاکمیت جهانی: از قدرت نرم تا تصمیم‌گیری جمعی» در سال 2007 به پایان رسانده است! در تمام این سالها، مدرسه اقتصادی لندن از حضور وی استقبال می کرد و در مقابل معمر قذافی هم بیش از یک میلیون پوند – از منابع ملی مردم لیبی- را به این دانشگاه هدیه کرد. روابط حسنه دو طرف – لابد بر سر اشتراک فکری در حوزه دموکراسی- به حدی بالا گرفت که سیف الاسلام ادعا می کرد، گیدنز، مفهوم «راه سوم» را از پدرش (معمر قذافی) به سرقت برده است.

اما وقتی موج بیداری اسلامی شکل گرفت و حکومت های تونس و مصر سقوط کردند، غربی ها به این نتیجه رسیدند که پیش از اینکه مردم مسلمان لیبی خود به طور مستقل و آرام، قذافی را مجبور به برکناری کرده و در روابط شان با غرب تجدید نظر نمایند، می بایست معمر قذافی قربانی شود تا در یک انقلاب «بازار مشترکی» توسط غزب و مخالفان قابل اعتماد - بویژه نظامیان شورشی بر قذافی- همان روابط دوستانه پیشین با غرب، تحت لوای حکومت انقلاب، بازتولید شوند. لذا امریکا و همچنین متحدان دیروز اروپایی و در راس آن ایتالیا و فرانسه بر قذافی شوریدند. البته قذافی هم مثل صدام حسین ریاکار و دوجانبه گرا بود؛ از یک سو با اروپایی ها رابطه داشت و از سوی دیگر در سخنرانی چند ساعته بر علیه زورگویی های غربی ها در سازمان ملل و پرتاب کتابچه سازمان خود را آزادیخواه جلوه می داد و همچنین با مردم فلسطین همراهی می کرد (شاید به این دلیل که او هم می خواست همچون صدام خودش را رهبر اعراب و حتی مسلمانان نمایانده و جایگاهی مشابه جمال عبدالناصر در میان اعراب پیدا کند. و شاید به همین دلیل امام موسی صدر را بزرگترین و محبوب ترین رقیب خود دانسته و او را به گروگان گرفت). روابط دوستانه لیبی و فرانسه را – بخصوص پولی که قذافی برای پیروزی سارکوزی در انتخابات 2007 ریاست جمهوری خرج کرده- همه می دانند، اما به عنوان مثال، روابط او با ایتالیا به حدی بود که حتی جام خیریه ایتالیا (بین قهرمان جام حذفی و سری A) در خاک لیبی برگزار می شد! همچنین پسر فوتبالیست قذافی حتی بخشی از سهام باشگاه یوونتوس را خریده و مدتی در تمرینات این تیم شرکت می کرد، در حالیکه سال ها پیشتر از این، پدرش، دویدن فوتبالیست ها به دنبال توپ را جنون خوانده بود!

اینجاست که اروپایی ها 180 در جه تغییر عقیده می دهند و لیبی را به خط مقدم مبارزه با توتالیتریانیسم مبدل می کنند. حتی رساله‌ی دکترای سیف الاسلام تحت بررسی دوباره قرار می‌گیرد که اثری از پلیجریسم در آن یافت شود، و حتی «هوارد دیویس» - رئیس مدرسه اقتصادی لندن-  هم تحت فشار افکار عمومی مجبور به استعفا و عذرخواهی می‌شود و البته اعتبار آقای جامعه‌شناس-مشاور (که زمانی کعبه آمال چپ نوی های ایران بود و حالا نماد نولیبرالیسم) هم یک بار دیگر به زیر سوال می‌رود.

لیبی تنها یک مثال از سیاست دوگانه غربیها در زمینه دموکراسی است. دکتر حسین کچویان، جامعه شناس برجسته ایران، در کتاب «کندوکاو در ماهیت معمایی ایران» خود تحلیلی از این به اصطلاح دموکراسی های غرب نشانده در کشورهای عربی دارد که آن را امتداد سیاست جهانی سازی غرب می داند. وی ریشه سیاست خارجی امریکا در قبال ایران (و کشورهایی چون ایران) را با عنوان «دموکراسی سازی» را در سیاست کلی «جهانی شدن» و یا «جهانی سازی» جستجو کرده و روی دیگر این سکه جهانس سازی و دموکراسی سازی را در کشورهای عربی نمایان می سازد: "پیشینه سیاست دموکراسی سازی غربی یا آنچه «موج سوم دموکراسی» نامیده شده است به دهه هشتاد میلادی بر می گردد. مشخصا این موج جدید از دل سیاستهای دولت ریگان درآمد که رئیس یکی از راستگراترین دولت های اخیر امریکاست و به همراه تاچر نخست وزیر شدیدا راستگرای انگلیس به لحاظ ایدئولوژیکی پایه گذار محافظه کاری جدید می باشد. اما پیشینه دورتر این سیاست به پیش از ریگان نیز کشیده می شود و سیاستهای کارتر در زمینه حقوق بشر را بایستی از اولین علائم شکل گیری عملی آن دانست." "از جهت کلی این سیاست به نحوه اداره جهان و چگونگی شکل دهی به هژمونی غرب به ویژه امریکا در دوره اخیر بسط و توسعه آن یعنی دورهخ موسوم به جانی شدن مربوط می شود. اما به طور خاص و مشخص، سیاست مذکور محصول چالش ها و درگیری های امریکا با شوروی بر سر اداره و کنترل جهان بوده است." (کچویان: ص 26)

کچویان، این سیاست را دنباله استعمارگری امریکا می داند، با این تفاوت که امروزه جای متهم و شاکی عوض شده و امریکا تحت فشار اذهان عمومی و جوامع سوسیالیستی - بویژه شوروی که مدعی دفاع از انقلابهای جهانی بود- قرار داشت، می کوشد تا جای شوروی را در دفاع از ملت های آزادی خواه را در برابر وضع موجود گرفته و ژست انقلابی و انسانی را به خود اختصاص دهد: "سیاستی که می بایست داغ استعمارگری را از جبین تاریخ روابط غرب و جهان غربی پاک کرده و آنها را در هیئت حامیان حقوق بشر در کنار جنبش های مردمی جهان سوم قرار دهد. در واقع حاصل یک تغییر تاکتیکی می باشد." (همان: ص 29)

این سیاست در آغاز با موفقیت همراه بود: "نمونه های موفق این وجه اخیر که از سیاستی که ما آن را "اداره ظاهرا انسانی جهان" توسط غرب یا ایجاد "امپراطوری جهانی ظاهرا مشروع" می نامیم در قضیه فروپاشی شوروی و تغییر حکومت های بلوک شرق به حکومت هایی مبتنی بر مدل غربی یا دموکراتیک به شکلی گسترده اجرا شد." (همانجا)

لکن در برخی موارد با شکست روبرو شد و "تغییرات و جابجایی های سیاسی در کشورهای اسلامی و نیمه اسلامی از شرق جهان یعنی فلیپین و اندونزی تا مراکش و الجزایر به همراه آورد" که به هیچ وجه مورد انتظار امریکایی ها نبود. به عنوان مثال روی کار آمدن اسلام گرایان به رهبری جعفر نمیری در سودان موجب شد تا امریکایی ها سیاست سرکوب را مجددا در پیش گرفته و او را حذف کنند. کما اینکه "بلافاصله پس از این تحولات آنها با روی کار آوردن بن علی وزیر امنیتی بورقیبه به جای او در تونس و تایید حکومت نظامیان در الجزائر در ابطال انتخاباتی کاملا مردمی، سرکوب گرترین و خونیسن ترین بخش سیاست دموکراسی سازی را به اجرا دراورده و دفتر دموکراسی سازی را در جهان اسلام بستند تا این که بار دیگر با حضور مستقیم نظامی در منطقه در چارچوب «طرح خاورمیانه بزرگ» تحت شرایط اجتماعی- سیاسی متفاوت آن را در پی گرفتند." (همان: صص 31-30)

البته تحولات اخیر در جهان اسلام که از تونس آغاز شد، پرونده ای را که محافظه کاران امریکایی گشوده بودند در میان بهت و ناتوانی در تصمیم گیری رقیب لیبرال آنان بست تا هم محافظه کاران جمهوری خواه از نهضت بیداری اسلامی متاثر از انقلاب اسلامی ایران شکست خورده باشند و هم لیبرال دموکراتها. به همین دلیل است که کچویان هم سیاست روی کار آوردن دیکتاتورهایی چون بن علی و پینوشه را توسط جهوری خواهان و سپس کنار گذاشتن آنها و روی کار اوردن متحدان ظاهرا دموکرات در این کشورها توسط دموکراتهای امریکا را دو روی یک سکه "دموکراسی سازی" می داند و تفکیک این دو سیاست را نوعی "بلاهت سیاسی" قلمداد می کند. (همان: ص 31) زیرا: "موج سوم دموکراسی یا سیاست دموکراسی سازی هیچ علاقه ای به دمکراسی واقعی ندارد. آنها در این سیاست که به واقع بازی این خطرناک و مزورانه ای بیش نیست مطلوبیت نهایی و ذانی دارد، شکل دهی به حکومت هایی است که به لحاظ پوشش که فراهم می آورد و ظاهر و لباس مشروعی که بر این نتیجه می پوشاند، مطلوبیت دارد و بس." به همین دلیل است که آنان از حضور بازیگرات خارجی که نتیجه بازی دموکراسی را به نفع خود تغییر بدهند، هراس دارد." (همان: ص 32) کما اینکه می بینیم مهم ترین چیز برای امریکل و اسرائیل در شرایط امروز جهان عرب آنست که مبادا با رفتن دیکتاتورهای عربی؛ اسلام گرایان روی کار آمده و منافع سیاسی و اقتصادی غرب و اسرائیل به خطر بیفتد.

اما غربی ها و بخصوص روشنفکران آنها، تنها در مورد لیبی اشتباه نکرده اند، بلکه جهان اسلام سالهاست که به صحنه رسوایی آنان بدل شده و پرده از تناقضات ایشان بر می دارد. سه سال قبل در جریان تهاجم اسرائیل به غزه، جمعی از دانشجویان و دانش آموختگان جامعه شناسی ایران، در نامه هایی جداگانه به یورگن هابرماس و آنتونی گیدنز (به عنوان دو چهره مطرح جامعه شناسی انتقادی و چپ نوی اروپا) –که متن آن در نشریه راه منتشر شد- از آنان خواستند تا نسبت به این فاجعه واکنش نشان دهند: "امسال آغاز سال جدید میلادی مصادف شده است با شروع سال قمری در فلسطین. اما اراده ای می خواهد این مردمان را هم از سرزمین خود – یا به تعبیر شما مکان- و هم از تاریخ خود – یا به تعبیر شما زمان – بیرون کند. آیا زمان و مکان اینگونه تهی می شوند؟ بهای تهی شدن زمان و مکان که آن را شرط تحقق مدرنیته دانسته اید، کشتار کودکان، زنان و سالخورده گان بی گناه فلسطینی است؟ چرا در مقابل این جنایات و کشتارها سکوت کرده اید؟ جناب پروفسور من از شما می خواهم دست به قلم برده و با تسلط خاصی که بر اندیشه جامعه شناسی دارید به تبیین و تحلیل جنایات و کشتار مردم مظلوم فلسطین بپردازید تا من هم یکی از میلیون ها نفری باشم که از تحلیل شما بهره مند می شوم."

اما دریغ از یک پاسخ کوتاه! البته با توجه به اصالت یهودی هابرماس، حرجی بر وی نبود که بخواهد پیش زمینه های نژادی اش را بر اصالت اندیشه انتقادی اش، مرجح ندارد، اما آنتونی گیدنزِ به اصطلاح پدرِ فکریِ چپِ کارگری نوین بریتانیا، چطور؟ چگونه است که همو و هم هابرماس، امروزه از لیبرال ها هم لیبرال تر شده اند و بیش از هر کس، دغدغه وصله کردن این کهنه دلق بازمانده از قرون جدید را دارند؟ چگونه است که حزب کارگری نوین، به جای حفظ مرام سوسیالیستی خود (در زمانی که نامش حزب کارگر بود)، مدافع لیبرالیسم (در مقابل حزب محافظه کار) شده است؟ چگونه است که این حزب که مدعی است با گذشته استعماری بریتانیا هیچ نسبتی ندارد، در جنگی شرکت داشته که به اندازه تمام بمب های متفقین در جنگ جهانی دوم، روی سر مردم عراق بمب ریخته است؟ و چگونه است که انشعاب دیگر این حزب با عنوان «حزب سوسیال دموکرات» (SDP)امروز با عنوان «حزب لیبرال دموکرات» با حزب محافظه کار، حکومت اتئلافی تشکیل داده که ارتجاعی ترین دولت در سه دهه اخیر انگلیس است و با سرکوب اعتراضات مردمی در تاتنهام لندن، کارنامه ای سیاه در عمر کوتاه مدت خود به جا گذاشته؟

البته این بی توجهی و تناقض گویی روشنفکران غربی را نباید به حساب مردم گذاشت، در همان 22 روز جنگ غزه و در حاليکه بسياري از مردم انگلستان در تعطيلات سال نو به سر ميبردند، روز جمعه دوم ژانويه سال 2009 چند چهره سرشناس فرهنگي، هنري و سياسي در يک کنفرانس مطبوعاتي به دفاع از مردم فلسطين پرداخته و حملات وحشيانه اسراييل به مردم بي پناه غزه را محکوم کردند. شرکتکنندگان اين نشست آقاي آلکسي سايل کمدين يهودي، بيانکا جاگر هنرپيشه دهه هفتاد و از فعالين سرشناس حقوق بشر، کن ليوينگستون شهردار سابق لندن و جرج گالووي نماينده پارلمان انگلستان بودند. همگي آنها روز بعد نيز در صف اول راهپيمايي دهها هزار نفري مردم لندن در ميدان ترافالگار شرکت کرده و به نفع مردم غزه و عليه جنايات اسرائيل سخنراني کرده يا شعار دادند.

البته لیبرال دموکراسی از این معماران بدنام زیاد دارد! جدا از گیدنز که معمار جنگ عراق است و سر کارل پوپر که 10 سال در  CIAسابقه خدمت گذاری به امریکا را دارد و فوکویای امروز پشیمان (که در انتخابات بعدی با عبور از جمهوری خواهان به دموکراتها رای داد) و باید به ساموئل هانتیگتون اشاره کرد که مرگش همزمان با شکست رویای غربی ها در جنگ 22 روزه بود. هانتينگتون در سال 1975 يعني دو دهه پيش از آنکه به واسطه نظريه «جنگ تمدنها» به شهرت برسد به اتفاق  همکارانش کتابي به سفارش دولت آمريکا با عنوان «بحران دموکراسي» تهيه کرد و در آن نسبت به پيامدهاي «دموکراسي بيش از اندازه» در جامعه آمريکا هشدار داد. از نظر او مشارکت بيش از اندازه مردم در قالب سنديکاهاي کارگري و نيروهاي نوظهور اجتماعي نظير جنبش سياهان و جنبش زنان، دموکراسي آمريکا را با خطرات جدي مواجه کرده است. از نظر هانتينگتون حکومت ميبايست مانع از «مشارکت بيش از حد» برخي از طبقات و گروههاي اجتماعي در امور سياسي شود و اجازه ندهد خواستههاي آنها از دولت بياندازه فزوني يابد. همانگونه که از تناقض اين گفته پيداست مراد هانتينگتون از دموکراسي چيزي جز نظام سرمايهداري نبود که البته در زمان جنگ سرد بطور خودکار در برابر نظام کمونيستي شوروي به عنوان نماد دموکراسي شناخته ميشد. به باور برخي صاحب نظران رهنمودهاي اين نظريهپرداز/کارمند دولت آمريکا نقش بهسزايي در شکلگيري سياستهاي محافظهکارانه و سرکوبگرانهاي از قبيل ريگانيسم و تاچريسم در دهه هشتاد داشت.

این شواهد، بیانگر آنند که نه ادعای چپِ نوی امثال گیدنز قابل باور است و نه ادعای جامعه شناسی انتقادی و روشنفکری آنان. جامه چرکین لیبرال دموکراسی شان هم مانند پوستین پاره سوسیال دموکراسی پیشین شان، به پول سیاهی نمی ارزد. انقلابات کشورهای اسلامی و نیز اعتراضات مردمی در اروپا و امریکا ادامه بطلان مدعای این گروه پرادعاست که تاکنون یا سکوت پیشه کرده اند و یا راه را برای سرکوب باز گذاشته اند. راستی نظر آقای گیدنز درباره جنبش 99 درصد چیست؟ با توجه به اینکه ایشان معتقدند اگر در حکومتی "سهم بزرگی از منابع ملی به جیب اقلیت برگزیده ای" رفت، آن حکومت غیردموکراتیک است و با توجه به اینکه معترضان امریکا می گویند یک اقلیت 1 درصدی، حق 99 درصد مردم را پایمال کرده، آیا نظام لیبرال دموکرات امریکا هم غیر دموکراتیک است؟ براستی اگر لیبرال دموکراسی امریکایی، اقتدارگرا نیست چرا رسانه های دسته جمعی همچون شبه های اجتماعی را فیلتر یا به نحوی دستکاری می کند که جنبش تسخیر وال استریت نتواند از آن اسفاده کند؟ آیا این خود نوعی تناقض نیست؟

 

منابع:

کتابها:

کچویان- حسین، کندوکاو در ماهیت معمایی ایران: جهانی سازی، دموکراسی و جامعه شناسی سیاسی ایران، نشر بوستان کتاب قم، چاپ اول، قم1383.

گیدنز- آنتونی، جامعه شناسی، ترجمه حسن چاوشیان، نشر نی، ویراست چهارم، چاپ اول، تهران 1386.

مقالات:

آن روی آقای جامعه‌شناس؛ دیدار آنتونی گیدنز با قذافی، سید مرتضی هاشمی مدنی، وبلاگ «کلمه»، 19 مارس 2011.

غزه؛ تاوان دموکراسي «بيش از اندازه»!، شهاب اسفندياري، ماهنامه راه، شماره 39، دی و بهمن 87.

نامه سرگشاده به پروفسور گيدنز؛ جامعه شناس انگليسي، روح الله نامداري، ماهنامه راه، شماره 39، اسفند 87.

نامه سرگشاده به پروفسور هابرماس؛ فيلسوف اجتماعي آلماني، ماهنامه راه شماره 39، اسفند 87.


این مقاله در سایت تحلیلی برهان منتشر شده است.

+ چنین نوشت "" رضا نساجی "" در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 10:54  | 

سیاست مصرفکننده محصولات رسانهای است

رضا نساجی: سعید ابوطالب، چهره نامآشنای سینمای مستند و سیاست مجلس هفتم است که این روزها اگرچه دیگر علاقهای به ورود رسمی به سیاست نشان نمیدهد، اما هنوز هم مستندهای سیاسی میسازد. گفتوگوی ما با سعید ابوطالب به بهانه مستند «اقلیت - اکثریت» و روایت مستند او از مجلس هفتم است.

 

مستند«اقلیت - اکثریت» شمارا در جریان جشنواره سینما حقیقت در سینما فلسطین دیدم، از خنده‎‎های تماشاچیان در طول فیلم، بهخصوص در هنگام عکسالعمل‎‎های محمدرضا باهنر - عضو هیأترییسه مجلس - که بگذریم، همه از فیلم راضی بودند و شما را هم بهشدت تشویق کردند. اگر موافقید، بحث را از همین مستند شروع کنیم.

در طول دوران نمایندگی مردم تهران در مجلس هفتم، من هیچ فیلم مستندی نساخته بودم، و همه مشغلهام نمایندگی بود. برخلاف آقایان چند شغله که آنزمان مرسوم بود، برخی استاد دانشگاه بودند، برخی عضو هیأتمدیره شرکت‎‎های مختلف و... . من اما نمایندگی را شغل نمیدانم، بلکه معتقدم بزرگترین وظیفه نمایندههاست. در این مدت مسئولیت نمایندگی خودم هم، هیچ مرخصی هم نگرفته بودم و چون منزلمان هم نزدیک مجلس بود و هست، لذا پیاده تا آنجا میرفتم و همیشه هم همانجا بودم.

اما در پایان مجلس، من از هیأترییسه مجلس، مرخصی یک ماه و نیمه گرفتم تا بدون مشکل شرعی و قانونی، فیلمی بسازم. گفتم البته داخل صحن هستم، اما چون درگیر کار دیگری هستم و به لوایح و اینها نمیرسم، پس مرخصی میخواهم. آقای سبحانینیا، عضو هیأترییسه گفتند که ممکن است گاهی از حد نصاب بیفتیم و حضور شما لازم است. من گفتم: هستم ولی مشغول ساختن فیلمی درباره مجلس!

در این مدت - یعنی روزهای آخر مجلس هفتم و ابتدای مجلس هشتم - چهار مستند ساختم. با استفاده از دو دوربین در قسمت تماشاچیان و یک دوربین روی دست خودم بین نمایندهها، فیلمبرداری کردم. یک مجموعه چهار قسمتی (شامل تصویرهایی از داخل مجلس و مصاحبه‎‎هایی در خارج از صحن - که برخی بعد از پایان دوره نمایندگیام انجام شده بود) برای پرستیوی ساختم به نام «Iranian Parilament» (پارلمان ایرانی)

بعد از آن و با حجم زیاد راش‎‎هایی که گرفتم، قصد ساخت یک مستند دیگر هم با عنوان «تنفس در 9/7» داشتم که هنوز البته تدوین نکردهام.

 

منظور از 9 و 7، دولت نهم و مجلس هفتم است؟

این را دیگر باید شما حدس بزنید. مستند مربوط است به هفت روز آخر مجلس هفتم که اتفاقا روزهای پرالتهابی بود. چند اتفاق مهم افتاد؛ از جمله استیضاح وزیر بازرگانی که من خودم جزو استیضاحکنندگان بودم، قرائت گزارش کمیته تحقیق و تفحص از قوه قضاییه که من هم جزو این کمیته بودم، و همچنین اختتامیه و خداحافظی نمایندگان مجلس هفتم. آخرین تصاویر هم مربوط به خروج آخرین نماینده مجلس هفتم از صحن است. آقای مرتضی تمدن که در مجلس هشتم انتخاب نشده نبود و الان استاندار تهران است، آخرین نماینده مجلس هفتم است که خارج میشود و در را میبندد.

از آنجایی که میدانستم نمایش این مستند، با مشکل روبهرو خواهد شد، ابتدا با استفاده از حجم کمی از این راشها، یک مستند کوتاه به نام «اقلیت - اکثریت» ساختم و به اولین دوره جشنواره سینما حقیقت دادم که نمایش داده نشد. دوره بعد هم دادم و نمایش داده نشد. در حالیکه من خودم در آنزمان عضو هیأت امناء مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی (متولی برگزاری جشنواره) بودم، ولی نمیخواستم از رانت استفاده کنم. لذا وقتی رییس شورای نظارت ارشاد - آقای دکتر اربابی - اجازه پخش نداد، دخالتی نکردم. گفتند باید چند جایش اصلاح و حذف شود و من هم قبول نکردم.

در این مستند، تنها سؤالات محدودی از نمایندهها پرسیده بودم، اول اینکه «شما اقلیت هستید یا اکثریت؟» ولی در راشهای «تنفس در 9/7» بعد از جواب این سؤال، سؤالات بسیار جدی پرسیدهام. اینکه «نظرتان درباره هیأترییسه مجلس چیست؟»، «نظرت در مورد نمایندگی چیست؟»، «در انتخابات بعدی رأی آوردهای یا نه؟»، «چرا رأی نیاوردی؟»، «نظرت راجع استیضاح چیست؟»، «امضا کردی یا نه؟»، «چرا امضایت را پس گرفتی؟» و... همینطور رایزنیها و لابی‎‎های گوشه و کنار مجلس و چانهزنی‎‎هایی که با هیأترییسه دارند. برای اینکه نشان بدهم عدهای هستند که با سوءاستفاده از خلأ آیین نامه‎‎های داخلی، هر کاری دلشان بخواهد در مجلس میکنند. تنها راه چارهاش هم این است که تمام درخواستها، لوایح و طرحها بهصورت کاملا علنی در نمایشگرهای مجلس نشان داده شود تا همه بدانند که چهکسی استیضاح را امضا کرده و چهکسی پس گرفته. نمایندهها هم نسبت به امضا و عملکرد خودشان پاسخگو باشند.

«اقلیت - اکثریت» را ابتدا در سالن کوچک مرکز گسترش، برای نماینده‎‎های مجلس هفتم و هشتم نمایش دادم، دعوتشان کردم و خیلیهایشان هم آمدند و دیدند. اکثرا هم خوششان آمد، به جز یکی دو نفر. اما با توجه به برخورد بدی که با «اقلیت - اکثریت» شد، به این نتیجه رسیدم که الان زمان مناسب برای ساخت مستند اصلی (تنفس در 9/7) فرا نرسیده است. هنوز باید زمان بگذرد تا بتوانم آن را تدوین کنم و نمایش دهم.

 

فکر میکنید زمان آن کی برسد؟

در هر حال بالأخره روزی زمانش میرسد، چون بخشی از تاریخ ماست. اتفاقا این جور فیلمها هیچوقت کهنه نمیشود. مثل این است که شما فیلمی را از هفت روز آخر مجلس هفتم مشروطه بهدست بیاورید. این فیلم چقدر ارزشمند خواهد بود؟

 

راشها در اختیار خودتان است؟

بله، چون تهیهکننده خودم بودم، هزینهها هم با خودم بودم و راشها هم متعلق به خودم است.

علاوهبر این سه مستند که به مجلس هفتم مربوط میشد، مستند دیگری هم با عنوان «پایان کردانیسم» در نقد دولت نهم، درون مجلس ساختم. یعنی با استفاده از فیلم‎‎های مجلس هفتم و مقداری فیلم دیگر که در دوران مجلس هشتم بهخصوص در زمان استیضاح مرحوم کردان گرفته بودم. این آماده نشد تا زمانی که ایشان به رحمت خدا رفت و من دیگر معذوریت اخلاقی پیدا کردم و کنار گذاشتم. چون اگر ایشان بود، میشد در نقد روش و منش او که البته روش و منش دولت بود، حرف زد، اما حالا دیگر این کار ناجوانمردانه است. معتقد بودم کردانیسم، بلایی است که بر سر دول و ملت ما آمده. اگر آقای کردان زنده بود و میتوانست از خودش و دولتی که در آن خدمت کرده، دفاع کند، این کار جوانمردانه بود.

 

آیا امکان افزودن موارد مشابه کردان به آن و تدوین مجدد با عنوان جدید، نیست؟

نخ اصلی داستان همان ماجرای استیضاح کردان بود، که ما چهار دوربین به صحن مجلس برده و فیلم گرفتیم. اگر بخواهیم اتفاقات دیگر را به آن اضافه کنیم، آن وقت مستند دیگری میشود. هرچند که مشکلات موضوع فیلم مختص ایشان نبوده و نیست. من اوایل مجلس هشتم که دیگر نماینده نبودم، مصاحبهای داشتم با یکی از سایتها و گفتم که مشکل اصلی دولت؛ «قانون گریزی»، «ریا» و «دروغ» است. که این تیتر شد و کار بهجاهای باریک کشید. خیلی از دوستان اصولگرا بعد از این مصاحبه به من حمله کردند و گفتند که تو دیگر نماینده نیستی و مصونیت نداری. من هم گفتم که چون حالا نماینده نیستم، بهعنوان یک مستندساز یا شهروند عادی، اتفاقا آزادانهتر حرف میزنم. در هر حال، کردانیسم، همین سه عنصر دروغ، ریا و قانونگریزی است. اگر کردان رأی میآورد و وزیر میماند، این مستند پخش میشد و تأثیر خودش را در نقد دولت میگذاشت. اگر هم رأی نمیآورد و زنده میماند، تأثیرگذار بود.

بعضی مستندها هستند که هم ساختشان زمان بر و مشکل است و هم نمایششان. مثلا مستند «شاه مسعود» که یک انگلیسی درباره احمدشاه مسعود ساخته و تلویزیون ایران هم با قیمت بالایی خرید و نمایش داد. ساخت این مستند 11 سال وقت برده بود که اگر مسعود شهید نمیشد، شاید حالا حالاها به نمایش در نمیآمد و اهمیت پیدا نمیکرد. یا کار محمدحسین جعفریان در همین باره.

در هر حال، هنوز زمان نمایش این مستند نرسیده است، بهدلیل واکنشهای تندی که نشان خواهند داد. کما اینکه به کمتر از این هم واکنش میدهند. مثلا من در همین مستند از یکی از نمایندگان امضاکننده استیضاح وزیر بازرگانی میپرسم، چرا امضایت را پس گرفتی؟ میگوید وزیر به من قول داد که در زمینه قند و شکر به شهر من کمک کند که مثلا کارخانه بزنیم و من هم امضایم را پس گرفتم. به همینراحتی! حالا بهنظر شما ممکن است چنین چیزی را نمایش دهیم و عدهای اعتراض و شکایت نکنند؟

 

آقای ابوطالب، شما در حوزه سیاسی فعالیت کردهاید، نخست مستند سیاسی و دوم فعالیت مستقیم سیاسی در مجلس. امروز، کدام یک را ترجیح میدهید؟

من رسانه را بر سیاست ترجیح میدهم و رغبتی برای انتخابات و مجلس ندارم. معتقدم سیاست، مصرفکننده محصولات رسانهای ماست، ما با کارهای رسانهایمان افکار عمومی را شکل میدهیم تا آنها کنش سیاسی کنند. لذا کار ما بر کار سیاسیون اولویت دارد. دلیلش هم اینست که کار رسانهای میتواند کار یکنفره هم باشد، شما با یک دوربین میتوانید هر واقعه تاریخی یا هر موضوعی را ثبت کنید. اما کار سیاسی، یک نفره نیست. باید یک عده همفکر و همراه و هم قسم باشند تا بتوانند در فضای سیاست کار مؤثری انجام دهند. اگر قرار باشد در مجلس اتفاق تازهای بیفتد و تحولی رخ دهد، باید حدود 40 نفر که مبانی فکری مشترک دارند، مستقل از بازی‎‎های سیاسی، شجاع و امین باشند، به ولایت فقیه و نظام اعتقاد داشته باشند، وارد مجلس شوند تا آنچنانکه خواسته امام و رهبری بوده و قانون مشخص کرده، تأثیرگذار باشند. در دولت هم همینطور، اگر یک تیم معتقد، دلسوز و همفکر، سازگار با مجلس و البته با تجربه باشند، میتوانند تأثیر بگذارند. اما مجلس مهمترین قوه کشور است و میتواند همه امور کشور را بهبود دهد. این اتفاقی است که فقط در مجلس اول و دوم که نیروهای انقلابی و چهره‎‎های شاخص نظام مثل مقام معظم رهبری در مجلس بودهاند، تا حدودی محقق شده است، مثلا در استیضاح بنیصدر از ریاستجمهوری. ما کشوری هستیم سرشار از منابع و دارای ملتی وفادار و انقلابی که فقط ضعف مدیریت داریم. اگر این اتفاق رخ دهد، میتوان به حضور در سیاست امیدوار بود. اما آنچه امروز میبینیم این است که مجالس ما هر بار بدتر از قبل بوده و ضعیفتر عمل کرده است.

 

یعنی مجلس نهم هم از هشتم بدتر خواهد بود؟

هنوز که نمیشود اظهارنظر کرد، اما تاکنون که چنین بوده؛ البته خود مجلس مقصر است. اینهم برمیگردد به عدم وجود نظام حزبی در کشور ما. من نمیگویم که حتما ما حزب لازم داریم، به معنای احزابی که در غرب هست. حرف من این است که یا تعریف جایگزین مناسبی از یک ساختار متناسب با انقلاب بدهید که از فردگرایی و کجروی جلوگیری شود و یا اینکه همان ساختار حزبی مرسوم را پیاده کنید. مثل مجلس هشتم نباشد که به محض استقرار نمایندهها، 10 تا فراکسیون اصولگرا تشکیل شد یا الان که نزدیک انتخابات است و این همه احزاب و ائتلاف فصلی شکل گرفته.

ببینید ما الان در حال تجربه مردمسالاری دینی هستیم، این جمله مقام معظم رهبری است که من خیلی به آن معتقدم. ما شکل جدیدی از نظام سیاسی را که متعلق به مردم ما و انقلاب ماست، ارائه کردهایم که با گذشت 30 سال، در زمان طفولیت بهسر میبرد و امتحانات مختلفی را باید پشت سر بگذارد. تمام این اتفاقات، تمام این تغییر قوانین انتخابات و چهارچوبها و... طبیعی است، چراکه تمدن اسلامی ما در حال شکلگیری و تثبیت است.

 

مدتی است که چندان حضوری در عرصه رسانه و سیاست ندارید!

من تمام حرفهایی را که باید میزدم پنج سال پیش زدم. میگفتم شعارها و تابلویی که دکتر احمدینژاد بلند کرده، درست است؛ اما اینهایی که پیرامون ایشان هستند این مدلی نیستند و برخیشان حتی با شعارهای ایشان مخالفاند. من خودم در جاهایی که با دولت موافق بودم، حمایت کردم؛ مثلا تنها نمایندهای بودم که از آقای صفار هرندی بهعنوان وزیر ارشاد دفاع کردم و چون عضو کمیسیون فرهنگی بودم و نظرم نظر کمیسیون تلقی میشد، در رأی اعتماد ایشان بسیار مؤثر بود. طبیعتا با بعضی افراد هم مخالف بودیم. ما همان موقع فهمیده بودیم که این جریانی که ما اصولگرا مینامیم، خودش خودش را اصولگرا نمینامد، یعنی افرادی مثل آقای جوانفکر، مشایی، بقایی، شریف ملکزاده و... میگفتیم که ایراداتی به اینها وارد است که به همین دلیل خطرناکاند. بر همین اساس طیفی از اصلاحطلبان را که به ولایت فقیه و انقلاب اعتقاد داشتند، قابل تحمل و مفیدتر برای منافع کشور میدانستیم، اما اینها را نه. لذا از همان سفر اول مشایی که با جک استراو وزیر امور خارجه انگلیس ملاقات کرده بود تا قاچاق عتیقه و حضورش در مراسمی که به ایشان ربطی نداشت و حتی گاهی وهن نظام بود - مثل مجلس رقص ترکیه- و مسائل دیگر مثل سخنرانیهایش راجع به امت و امامت و اینها را لیست کردیم. داخل کمیسیون فرهنگی بر اساس آنها نامهای انتقادی راجع به سازمان گردشگری و میراث فرهنگی خطاب به رییسجمهوری نوشتم، اعضا اصلاح کردند و آقای افروغ، بهعنوان رییس کمیسیون امضا کرد، که آقای رییسجمهوری به هوش بیاید. اما ایشان توجهی که نکرد هیچ، نامه را به خود آقای مشایی داد و او هم دو سه هفته بعد بر اساس متن نامه محرمانه مجلس، از من و آقای افروغ شکایت کرد. در حالیکه اولا ما نماینده مجلس و غیر قابل پیگرد قضایی بودیم و ضمنا نامه محرمانه مجلس نمیتوانست ملاک شکایت کسی باشد. اما شکایت انجام شد و من دادگاه رفتم. البته من هم در آن دادگاه و هم در دادگاهی که ملکزاده از من شکایت کرده بود، متقابلا شکایت کردم. و چون پیروز شدم از شکایتم صرف نظر کردم چون قصد انتقامگیری نداشتم و بنا به وظیفه نمایندگیام این نقدها را انجام میدادم


لینک این مطلب در پرونده نقد مجلس هفتم/ هفته نامه پنجره/ شماره 119

+ چنین نوشت "" رضا نساجی "" در  شنبه دهم دی 1390ساعت 11:1  | 

خبرگزاری تودیع

خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، یکی از املاک خصوصی اصلاح طلبان است که با پول بیت المال تاسیس شده و اداره می شود. اگرچه زیرمجموعه جهاددانشگاهی است و از ابتدا هم به جریان چپ های سنتی و خط امامی های معتدل این مجموعه، منسوب بوده، اما بیش از هر رسانه دیگری به افراطیون اصلاحات خدمت کرده است. پس بی دلیل نیست که اصلاح طلبان اینقدر با حساسیت به ایسنا می نگرند و چنان از نوستالژی مدیریت فاتح بر آن سخن می گویند که گویی دولت نهم و دهم، ملک خصوصی شان را غصب کرده است!

یکی از دلیل اینکه ایسنای پس از فاتح، هرگز روی آرامش ندیده، همین است. از مهرماه 1384 که فاتح با سلام و صلوات و کلی عکس یادگاری توسط دکتر علی منتظری رئیس وقت جهاد دانشگاهی تودیع شد، تا به حال 6 مدیر دیگر هم تودیع شده اند. تا جایی که باید این خبرگزاری را خبرگزاری تودیع نامید.

با این همه تغییر و تحول، در نهایت معلوم نشد دولت از ایسنا چه می خواهد و آیا اساسا آن را می خواهد یا نه. آیا تحول مد نظر دولت در ایسنا، چیزی شبیه تحولات «ایرنا» است که در نهایت علی اکبر جوانفکر بیاید و آن را به رسانه جریان انحرافی بدل کند؟ آیا هدف از این تغییرات مدیریتی، حفظ ایسنا با همان قوت پیشین اما با رویکرد انقلابی است، یا آنکه نابود کردن ایسنا به نحوی که فقط اسم آن در کنار خبرگزاری های اصولگرا و همچنین دولتی مثل ایرنا، فارس و مهر بماند، است؟ به نظر می رسد مورد دوم صحیح باشد، همچنانکه عده ای نمی خواهند دفتر تحکیم و جنبش دانشجویی به قوت دهه شصت و حتی هفتاد وجود داشته باشد، و فقط عنوان وبترینی تحکیم و فراتر از آن جنبش دانشجویی برایشان کافیست.

علاوه بر دولت، به نظر می رسد خود مسئولان جهاددانشگاهی هم برنامه ای برای ایسنا ندارند. شاید تنها می خواهند باشد، بدون آنکه موی دماغ شود. برخلاف جهاددانشگاهیِ زمانِ خاتمی که ایسنا گل سرسبد زیرمجموعه هایش بود، مسئولان حال حاضر جهاددانشگاهی بیشتر بر برنامه های علمی و پژوهشی تاکید دارند و نه سیاسی و رسانه ای. از نظر آنها که هر بار یک پروژه شان مثل شبیه سازی های موسسه رویان،  چشم جهانیان را خیره کرده و حضور مسئولان کلان نظام را برای افتتاح و رونمایی در پی دارد، برنامه های تحقیقاتی کلان اهمیت دارند نه ایسنا که حالا دیگر نبودش بهتر از بودنش است.

اما در این میان مقصر کیست؟ بی شک پیش از آنکه دولت نهم و دهم گناهکار باشند، باید موسسین گذشته ایسنا را مورد انتقاد قرار داد. همانها که نه تنها تشکلهای دانشجویی که تک تک دانشجویان را ابزار مقاصد خود قرار داده و به نوک پیکان اصلاحات بدل کردند. مگر نمی شد خبرگزاری دانشجویان وجود داشته باشد اما همراه با تخصص خبرنگاری، رسالت خبرنگاری را هم به آنان بیاموزد؟ نمی شد اعتدال و حقیقت خواهی را هم معیار کار رسانه ای نمود؟ و نیز باید به مسئولان فعلی انتقاد و پرسش کرد که آیا برنامه ای برای چنین نهاد مهم و تاثیر گذاری دارند یا نه؟


این مطلب در پرونده "خبرگزاری تودیع" شماره ۱۱۹ هفته نامه پنجره منتشر شده است.

+ چنین نوشت "" رضا نساجی "" در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 19:52  | 



"ما از مردن نمی هراسیم، اما می ترسیم بعد از ما ایمان را سر ببرند؛ از یک سو باید بمانیم تا آینده شهید نشود، از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند."

شهید مهدی رجب بیگی

از دانشجویان پیرو خط امام


"مرغ سحر"، وبلاگ "رضا نساجی" فعال سابق انجمن های اسلامی دانشجویان،
دبیر سرویس دانشگاه هفته نامه "پنجره"
روزنامه نگار در نشریات مختلف جبهه فرهنگی انقلاب، از قبیل ماهنامه "راه"
نفر اول جشنواره مطبوعات کشور در سال 89 در بخش مقالات اجتماعی




روی دیگر سکه مرغ سحر!
..........."مرغ طناز"............. طنزنوشته هایم اینجاست!
..........."مرغ سحری"............. خود نویسی هایم اینجاست!
..........."مرغ سحر"............. مقالات و دست نوشته های سیاسی، اجتماعی ام اینجاست!
" reza nassaji English blog " ........وبلاگ انگلیسی من.......
..."مرغ سحر در فیس بوک "...



مقالات و گزارشهایم در روزنامه ها و سایتها
انقلاب اسلامی، ولایت فقیه و خط امام در گفتگو با دکتر عماد افروغ
مصاحبه با وحید جلیلی: برنده جمهوریت نظام است
روزنامه وطن : خبر داری قرآنی را سوزاندند؟
رسانه، فرهنگ، مردم و جبهه جنگ نرم : مصاحبه با مهندس سعید ابوطالب
هفته نامه پنجره: نگاهي به چالش هاي اجراي اصل 44 در صنعت برق
مفید نیوز : سخنی با دکتر شکوری راد درباره مواضع اخیرش
پایگاه اطلاع رسانی دانشجویان ایران: نامه به شیرین عبادی
سایت خبری الف: از عماد افروغ تا علی مطهری
هفته نامه پنجره : شماره 41 : مصاحبه با دکتر شکوری راد
مستقل نیوز : گناه ما این بود که دوم خردادی نبودیم
کل مقالات پر بازدید


پیوندها
دکتر علی شریعتی
شهید مظلوم دکتر بهشتی
شهید سید مرتضی آوینی
شهید دکتر مصطفی چمران
دکتر سید احمد فردید (ره)
امام موسی صدر
دكتر عماد افروغ
دکتر رضا داوری اردکانی
دکتر سعید زیبا کلام
دکتر حسین کچوییان
دکتر علی اکبر ولایتی
دکتر صادق زیباکلام
دکتر سید جواد طباطبایی
دکتر مصطفی ملکیان
معصومه ابتکار
سعید شریعتی
دکتر علی شکوری راد
سید محمد خاتمی
دکتر سارا شریعتی
دکتر احسان شریعتی
دکتر عبیداله شهبازی
دکتر صدیق سروستانی
دکتر ناصر فکوهی
دکتر عباس کاظمی
دکتر یونس شکرخواه
دکتر یوسف اباذری
دکتر تقی آزاد ارمکی
دکتر ابراهیم فیاض
دکتر محمدصادق کوشکی
حجت الاسلام و المسلمین سید عباس نبوی
حجت الاسلام و المسلمین دکتر محمدرضا زائری
حجت الاسلام و المسلمین دکتر حمید پارسانیا
دین و علوم اجتماعی
جامعه شناسي ارتباطات میان فرهنگی
انجمن جامعه شناسی ایران
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و اجتماعی
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات اجتماعی
پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی
کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
دانشنامه باشگاه اندیشه
دانشنامه رشد
دانشنامه اعلام طهور
دانشنامه حوزه نت
صهیون پژوهی
چرا عقب مانده ایم؟
ماه نامه راه (دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی)
هفته نامه پنجره
ماهنامه امتداد
نشریه فرهنگی مدارا
فصلنامه گفتگو
ماهنامه مهرنامه
ماه نامه نسیم بیداری
بانگداد
احیا (امیرحسین ترکش دوز)
دفتر تحکیم وحدت
آرشیو تاریخی لانه جاسوسی


رسانه های خبری
ایرنا : خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران
تابناک
جهان نیوز
ثانیه نیوز
ایسنا : خبرگزاری دانشجویان ایران
ایلنا : خبرگزاری کار ایران
رجا نیوز
فارس نیوز
خبرگزاری برنا
خبرگزاری مهر
شبکه خبر دانشجو
واحد مرکزی خبر
خبرگزاری آفتاب
فردا نیوز
عصر ایران
شیعه نیوز
الف
خبرانلاین
صراط نیوز
مشرق نیوز
شفاف نیوز
سحر نیوز
پرچم
پارسینه
قطره
فرارو
روزنامه اعتماد
روزنامه اعتماد ملی : روزنا
روزنامه ایران
روزنامه کیهان
روزنامه جمهوری اسلامی
روزنامه وطن امروز
روزنامه دنیای اقتصاد
روزنامه جام جم
روزنامه ابتکار
روزنامه مردم سالاری
روزنامه همشهری
روزنامه جوان
روزنامه حزب الله
روزنامه فرهنگ آشتی


انجمن اسلامی ها
مهدی عباسی مهر / دبیر سابق تشکیلات دفتر تحکیم وحدت
آزاد اندیش: عباس انسانی / دبیر سابق سیاسی دفتر تحکیم وحدت
دبیر سابق فرهنگی دفتر تحکیم وحدت
هاشمی دیروز و امروز
محمد مهدب رفیعی: دبیر انجمن اسلامی امیرکبیر
حجت علمداری
ستیغ: یک دانشجوی انجمنی
یار خراسانی
روزهای پرتقالی
نقطه چین
منچ
مجال مجازی
آهستان: سید امید حسینی
تارنگار علی خضریان
محمد علی بیگی: به كجا
حسین نقاشی


وبلاگ نویسان
آرمانخواهی: علیرضا کمیلی
سیمرغ
پلخمون: محمد جواد میری
آفند: جنگ نرم
دانشجوی خط امام
پرانتزی هم برای من
چکه های فکر
دو چشم
یک لیوان انار
کلمه : سید مرتضی هاشمی مدنی
محسن رنجبر : روزمرگي ها
سید مصطفی آهنگر ها
وبلاگ : آيينه
آقا!بیا بخاطر باران ظهور کن
دو طرفدار دکتر علی شریعتی
ساز خاموش
سیاسی،غیر سیاسی: ارمینه
دل نوشته های یک دانشجو
تلنگر
یک نفر طلبه
یونس خدری کانون قرآن زاهدان
حسین ابراهیمی کانون قرآن زاهدان


طنز پردازان
ابر طنز پرداز ایران : رحیم مشایی: حقیقت نیوز
سر کوچه : ابراهیم رها : اعتماد و بسیاری روزنامه های دیگر !
سید ابراهیم نبوی
آی طنز
ابوالفضل زرویی نصر آباد
امید مهدی نژاد : پنجره، راه
محمود فرجامی: تهران امروز
شهرام شکیبا : خبر انلاین
طنز نوشته های آقای الکی خوش
رضا رفیع
گل آقا
شخصی آقا صالح


برگزیده مقالات دوستان

جنبش دانشجويي يا نرم‌افزاري
کل مقالات پر بازدید


آرشیو موضوعی

طنز نوشته ها
تاریخ
جنبش دانشجویی
دست نوشته ها
شعر، داستان و ادبیات
تحکیم وحدت
اقتصاد
سیاست
اندیشه
یاداشت هایی از خون


نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشيو



صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ



  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM