رضا نساجی[1]
حمایت تلویحی یکی از تشکلهای دانشجویی از یک جریان خاص سیاسی در انتخابات اخیر که موجب انتقاداتی از درون آن شد، موجی از رفتارهای غیراخلاقی را پدید آورد که متاسفانه برخی رسانه های اصولگرا هم دانسته یا نادانسته به آن دامن زدند. اما فراتر از این مورد خاص، معضلاتی دامنگیر جنبش دانشجویی شده که می بایست با دید انتقادی بدان پرداخت تا مبادا مفاسد بیشتری را پدید آرد.
از زمانی که خود وارد فعالیت های دانشجویی شده ام، همواره سرنوشت "سازمان مجاهدین خلق" در نظرم بوده که چگونه به "سازمان منافقین" بدل شد. البته در این زمینه، یک تحربه دم دست تر هم وجود داشت که آن هم سرنوشت "طیف علامه" دفتر تحکیم وحدت است. بر اساس درس هایی که از این تجربه ها آموخته ایم، حالا می دانیم که چه خطراتی انجمن های اسلامی و دیگر تشکل های دانشجویی را تهدید می کند. حالا ما می دانیم که علاوه بر انحراف فکری، انحراف تشکیلاتی هم جزو مخاطرات جنبش دانشجویی است، بدین معنا که تشکیلات به نحوی دستکاری شود که از مرامنامه و اساسنامه عدول کرده و دخالت های بی جا و غیرقانونی، ترکیب دانشجویی مجموعه ها را بر هم زند.
به نظر می رسد این معضلات یک بار دیگر در حال بروز و ظهورند. اما این بار "ماکیاولیسم" دینی ظهور کرده که خطر آن از خطر ماکیاولیسم سیاسی موجود در کمونیست ها و منافقین و ملتقطین بیشتر است. به عنوان مثال در یکی از موارد اخیر به نحوی که شنیده ام - و خود پیش از این بارها دیده ام- فعالان سابق یک اتحادیه که سالهاست از دانشگاه فاصله گرفته اند، در امور داخلی تشکلهای زیرمجموعه خود دخالت می کنند. آنهم با "تهدید" و "تطمیع" و اعمال روش های کاملا غیراخلاقی(که یادآور مثلث زر، زور و تزویر است). رفتارهایی از قبیل تهدید به ایجاد پرونده های انضباطی، امنیتی (که می بایست این موضوع توسط نهادهای قضایی کشور مورد بررسی قرار گیرد تا هر کسی نتواند به راحتی دیگری را تهدید کند) و تطمیع تحت عنوان ایجاد فرصت ادامه تحصیل در مقاطع تحصیلات تکمیلی، فرصت شغلی، خدمت وظیفه و انواع رانت سیاسی و...
بگذریم از تهدید های به ضرب و شتم و... با الفاظ رکیک که مثل آب خوردن اعمال می شود! اخیرا اتهام ارتباط با جریان انحرافی هم ابزاری برای سرکوب شده که این یکی آخرین دستاورد جنبش دانشجویی ایران است، حال آنکه متوسلین به این حربه، خود نمونه های درشت و قابل توجهی از نفوذی های مرتبط با حلقه جریان خاص را داشته و دارند!
بهانه آنها جلوگیری از رشد انحراف در تشکلهای دانشجویی است، در حالی که همین اقدامات غیرقانونی و غیراخلاقی آنان، بزرگترین انحراف است.
همچنین باید به فضاسازی رسانه ای با رسانه های متکی به بیت المال اشاره کرد که منافع و مصلحت های کاذب تشکیلاتی خود را با استفاده از بی عدالتی رسانه ای در بوق و کرنا می کنند تا طرف مقابل حذف شود. بدین ترتیب معلوم می شود تشکل های دانشجویی با ماکیاولیسمی که در روابط داخلی (در برابر زیرمجموعه ها) و خارجی خود (در برابر تشکلهای دیگر دانشجویی) در پیش گرفته اند، عملا از مدار حقیقت طلبی و آرمانگرایی خارج شده اند. "حقیقت طلبی" قربانی "قدرت طلبی" شده و "آرمانگرایی" مذبوح "آمارگری"، که امروز ملاک مقایسه تشکل ها با هم، نه کیفیت گفتار و پندار و کردار ایشان در عدالتخواهی و آرمانگرایی، که آمار تعداد دفاتر زیزمجموعه است و شمارش تعداد رسانه های همسو!
به همین جهت لازم می دانم برخی از رئوس انحرافات تشکیلاتی موجود در جنبش دانشجویی امروز را برشمارم:
ماکیاولیسم سیاسی تحت لوای دین
حتی اگر بپذیریم که خطر انحراف از ارزشها در مجموعه وجود داشته باشد، سوالی مطرح می شود آنکه آیا می توان به صرف دفاع از "ارزش"های دینی به "روش"های غیر دینی و غیر اخلاقی دست یازید؟ آیا تضاد میان ارزش و روش، نقض غرض و نشان دهنده ماکیاولیسم - آنهم تحت لوای دین - نیست؟
آیا مدعای "جلوگیری از انحراف و استحاله در جنبش دانشجویی" تبدیل به یک چماق برای سرکوب آن از درون و برون مجموعه ها نشده است؟
و آیا اساسا اتحادیه های دانشجویی مرجعیت قانونی بر زیرمجموعه های خود دارند که آنها را سرکوب کنند؟
و سوال اساسی تر اینکه، خطر انحراف در راس یک اتحادیه بیشتر است یا زیرمجموعه های آنها؟
به خاطر دارم که زمانی، سخنرانی های شهید مظلوم "آیت الله دکتر بهشتی" در جمع "اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان ایرانی در اروپا و امریکا" منبع آموزش اخلاق تشکیلاتی دوستان ما بود و حالا می بینم که همان روش هایی را به کار می برند که علی افشاری و تقی شهرام برای انحراف و استحاله تشکلهای خود (دفتر تحکیم وحدت و سازمان مجاهدین خلق) به کار بردند و آنان را به گروهک های ضد دین و همچنین آلت دست، بدل کردند.
همچنبن به خاطر دارم که آنان علت تاسیس اتحادیه خود را دخالت های غیرقانونی دفتر تحکیم وحدت دهه هفتاد در امور داخلی انجمن های اسلامی می دانستند و البته شواهدی متقنی هم بر آن داشتند. از این منظر ما هم همنوا با ایشان بودیم و دخالت های غیرقانونی اتحادیه ها در امور انجمن ها را محکوم می کردیم و همچنین به فداکاری موسسین و موثرین در آن اتحادیه در مقابل انحرافات تشکیلاتی و فکری طیف رادیکال تحکیم، ارج می نهادیم. اما حالا همان رفتارها در حال تکرار است، گویی که "قداست" ها جایشان را به "قساوت" داده اند و سرکوب تحت لوای انقلاب و دین، یک روش معمول شده است.
پدرخوانده های تشکیلاتی
هر تشکل دانشجویی، موسسین و ادوار سابق خود را دارد که ممکن است همچنان با آن تشکل در ارتباط باشد. این افراد که بعضا همچون «پدرخوانده» های در سایه، بر تشکل ها حکومت می کنند، روش هایی برای خود دارند که همگی یادآور روش های علی افشاری در طیف علامه است. به عنوان مثال یکی از روش های اعمال حاکمیت آنها، «بت سازی» و «اسطوره پروری» از خود برای نسل های بعدی تشکل است. که موجب می شود همواره آدم های وابسته به خود را در راس آن تشکل داشته و مانع نوآوری و رویش تشکیلاتی شوند. این امر موجب وابستگي بيش از حد نيروهاي رده دوم به نيروهاي رده اول تشکیلات می شود، به نحوی که رده های پایین از رده های راس هرم، بت مي سازند و بدون اجازه آنها آب هم نمی خورند.
ضمنا دخالت های غیرقانونی اتحادیه ها در امور داخلی انجمن ها و بخصوص انتخابات شورای مرکزی آنان، که خلاف متن اساسنامه تشکل ها و همچنین اتحادیه های دانشجویی است، زمینه قانون شکنی و انحراف تشکیلاتی را فراهم می آورد. برخی روسای دانشگاه ها هم البته مایل به این امر هستند که تشکلهای دانشجویی را با همراهی اتحادیه ها، آلت دست خود سازند. چون اگر پویایی لازم و ریزش و رویش های معمول در تشکل ها وجود داشته باشد، هیچ گاه طیف مذهبی و انقلابی دانشجویان اجازه غلبه انحراف در قاطبه تشکل ها را نمی دهند و برای بر هم زدن این تعادل، تنها دخالت خارجی لازم است.
مثلا انجمن امیرکبیر در سال 79 و 80 نمی توانست در اختیار طیف رادیکال قرار گیرد، مگر با دخالت رئیس وقت دانشگاه و وزارت علوم که طیف ارزشی و سنتی انجمن را اخراج و انتخابات مجعولی را با حضور شش کاندیدا رادیکال برسمیت شناختند. حال آنکه انجمن 7 عضو اصلی و 2 عضو علی البدل شورای مرکزی داشت و برای برگزاری انتخابات نیاز به حداقل 10 کاندیدا بود!
پیداست که "انحراف تشکیلاتی" و عدم تمکین به مرامنامه و اساسنامه خطرناک تر از "انحراف ایدئولوژیک" است. امری که امروز در حال رسمیت یافتن است، البته تحت لوای جلوگیری از "انحراف ایدئولوژیک"! و این طنز روزگار است.
البته شواهد ما نشان می دهد پدرخوانده ها، سطح سواد چندانی هم در مقایسه با رده های پایین تر خود ندارند. مزیت نسبی آنها، تقدم زمانی در ورود به تشکیلات است و اینکه توانسته اند خود را در راس آن جایگیر نمایند. به خاطر دارم که یکی از همین پدرخوانده ها به دفاتر انجمن های اسلامی سر می زد و پیش از انتصاب مرحوم کردان به وزارت کشور، تحلیل های خنده داری به خورد زیرمجموعه ها می داد که "احمدی نژاد مخالف کردان است"، "کردان را محمدرضا باهنر به احمدی نژاد تحمیل می کند" و اینکه احمدی نژاد سه بار به محضر رهبری رفته تا مخالفت خود را با انتصاب کردان به ایشان عرض کند تا ایشان مانع از تحمیل وی از سوی فراکسیون اکثریت مجلس هفتم شوند! تحلیل هایی که چندی بعد معلوم شد کذب محض است و احمدی نژاد، کردان، رحیمی و مشایی را بیش از هر کس دیگری قبول دارد!
این پدرخوانده که فوق دیپلم فنی داشت، در کلیه امور مربوط به علوم انسانی و اسلامی هم تز می داد و الخ!
این نکته را هم باید افزود که پدرخوانده ها اصولا فاقد تحلیل اند، مگر آنکه خلافش ثابت شود. آنچه آنها به عنوان تحلیل به خورد دانشجویان می دهند، "اخبار"، "کدها" و "اطلاعات" خام و جسته و گریخته ای است که از منابع دیگری گرفته اند و عموما هم غلط است.
نخبه پروری یا پخمه سازی؟
همچنانکه گفته شد، پدرخوانده ها که عموما دچار كيش شخصيت و پندارهاي كاريزماتيك درباره خويش هستند، با ایجاد یک دوقطبی "اسطوره"- "کوتوله"، خود را همچون اسطوره بر تشکل ها قالب کرده و فقط به کوتوله ها اجازه حضور در تشکل می دهند تا انتقاد درون تشکیلاتی از میان برود. این امر زمانی تشدید می شود که مجموعه ها تحت عنوان "نخبه پروری سیاسی" دست به گزینش نیروهای مستعد فرمانبری - یا بهتر بگوییم: کوتوله ها- می زنند و نیروهای مستعد فکری و تشکیلاتی را که ممکن است در آینده مزاحمشان شوند، حذف می نمایند. نیروهای ضعیف و کم توان تر فکری و تشکیلاتی در این اردوها و برنامه ها، معدود منابعی را که پدرخوانده ها نوشته اند می خوانند و لذا به لحاظ فکری و تشکیلاتی به شدت به آنها وابسته می شوند. به نحوی که روابط تشکیلاتی آنان در ادامه، از جنس رابطه "مرید" و "مراد" خواهد بود.
خاصه آنکه پدرخوانده ها، نیروهای مد نظر خود را با دخالت های فراقانونی به شورای مرکزی انجمن ها دیکته می کنند و همین امر، شورای مرکزی انجمن را نمک پرورده می کند! حال آنکه رابطه درست تشکیلاتی، عکس آن است: شورای مرکزی اتحادیه باید از شورای عمومی آن برآید و شورای عمومی اتحادیه هم از میان اعضای شورای مرکزی انجمن های سراسر کشور انتخاب می شوند(بسته به تعداد حق رای های آن انجمن در شورای عمومی اتحادیه).
اما متاسفانه رویه موجود، به شکل دیگری است. متاسفانه رئوس هرم تشکیلات نه تنها در انتخابات انجمن ها دخالت می کند، که با کم و زیاد کردن حق رای آنها در شورای عمومی، بقای خود را برای سالهای آتی تضمین می کند!
از طرف دیگر؛ خروجی های اردوهای نخبه پروری که چندان اهل مطالعه و کار تشکیلاتی نیستند، خرسند و مغرور از حضور در این اردوها، خود را نخبه ی بالفعل می پندارند و همین احساس نخبگیِ کاذب مانع از مطالعه و جدیت بیشتر آنان می شود. به نحوی که الان شاهدیم، شورای مرکزی تشکل ها و اتحادیه ها، عموما کم سواد اند و این موضوع در موضع گیری های سیاسی شان مشهود است.
اما وقتی همانها فارغ التحصیل می شوند و دوران ماه عسل سیاسی شان تمام می شود، هیچ کس برایشان تره خرد نمی کند. حالا دیگر "تخصص" لازم است و چون آنها تخصص ندارند، دست به دامن "رابطه" می شوند تا شغلی ناچیز در گوشه پرت اداره ای برایشان پیدا کند! آنهم شغلی که هیچ ربطی به مسائل فرهنگی و دانشگاهی ندارد. امری که خود با چشم دیده ام: چندی پیش که برای انجام کاری اداری به یکی از وزارتخانه های کشور مراحعه کرده بودم، در پایان وقت اداری دیدم که از درب خروجی و پارکینگ آن نهاد محترم، فعالان سابق دانشجویی مثل مور و ملخ بیرون ریخته اند! البته با توجه به شناختی از حضرات داشتم، پیدا بود که به کارهای اداری معمولی مشغول شده اند و جایگاه متناسب با شان جنبش دانشجویی هم به آنها داده نشده است. کما اینکه به محض ادغام آن وزارتخانه با وزارت دیگر و کنار رفتن پارتی حضرات در آن نهاد، همه آنان را به عنوان نیروهای مازاد اخراج کردند!
خطر انحراف در راس یا قاعده هرم؟
این گزاره که اتحادیه یا راس یک تشکیلات می تواند و می باید مانع از انحراف زیرمجموعه ها بشود، پنداری کاملا باطل است، چراکه تجربه نشان می دهد خطر انحراف اتفاقا در راس هرم تشکیلات بیشتر از قاعده آن است. هرچه باشد رئوس یک تشکل به کانون های قدرت و ثروت نزدیک ترند و اگر آنها آلوده و تسلیم تهدیدها و تطمیع ها شوند، به جهت تاثیری که بر رده های پایین تر دارند، خیلی زودتر کل مجموعه را به انحراف می کشانند.
حال آنکه اگر هر مجموعه استقلال، حریت و هویت خود را حفظ کند، در مقام نگاهبانی و پاسداری از ارزشهای جنبش دانشجویی برآمده و ضمن رصد فعالیت های راس اتحادیه، آنها را مورد چالش و انتقاد قرار می دهد.
نمونه دفتر تحکیم در سالهای پایانی دهه هفتاد نشان می دهد که وقتی شورای مرکزی تحکیم دجار انحراف شد، ابتدا انجمن های اسلامی دانشگاه های تهران – که به نام "شورای تهران دفتر تحکیم" فعالیت می کردند- و سپس بسیاری دیگر از انجمنها را هم با خود به انحراف و اضمحلال برد. در شرایطی که انجمن های موسوم به شورای تهران، بواسطه نزدیکی به کانون های قدرت و ثروت، یکی یکی آلوده می شدند، هنوز بودند انجمن های بسیاری که در مقابل این انحراف ایستاده و شورای مرکزی را به چالش می کشیدند. این انجمنها که طیف سنتی دفتر تحکیم را تشکیل داده بودند، تا آخرین لحظه بر مدار ارزشها باقی ماندند و نهایتا طیف علامه با کمک کانون های قدرت در وزارت علوم، مجلس و دیگر نهادهای اصلاح طلب وقت، آنها را که به عنون "طیف شیراز" دفتر تحکیم شناخته می شدند، به حاشیه راند.
چه باید کرد؟
حمایت تلویحی یکی از اتحادیه های دانشجویی از یکی از گروه های سیاسی کشور در انتخابات اخیر مجلس، نشان داد که خطر آلودگی و انحراف در تشکل های دانشجویی جدی است. حال اگر تشکلی با رصد اتحادیه ها به این نتیجه رسیده که باید در روابطش با آنها تجدید نظر کند، باید این دقت نظر و هوشمندی را به فال نیک گرفت و اجازه داد تا فضای پویای سیاسی در دانشگاه ها بوجود بیاید. نباید تجربه انحصارطلبی طیف چپ دفتر تحکیم در اوایل دهه شصت و اواخر دهه هفتاد تکرار شود و عده ای تحت لوای انقلاب و اسلام، تشکلهای دانشجویی را سرکوب و دست نشاندگان خود را در آنها غالب کنند.
در این باره باید توضیح داد که امروز ما با پدیده ای فراتر از انحصارطلبی جناح چپ در روزگاران قدیم مواجهیم. اگر در دهه شصت جناح چپ تحکیم و در دهه هفتاد جناح رادیکال آن با تکیه بر ایدئولوژیِ چپ یا گفتمانِ راستِ خود، عقیده ای را بر دیگران تحمیل می کردند، امروز ما با حاکمیت "افراد" مواجهیم و نه "جناح ها". حالا دیکتاتوری برآمده از نگره های حزبی و گروهی جایش را به دسپوتیسم و حکومت مطلقه شخصی داده است. چراکه دیکتاتوری، حاکمیت دیکتات (به معنای مرام و اندیشه مدون گروهی) است و دسپوتیسم، حاکمیت مطلق فرد. و البته خطر "دسپوتیسم پدرخوانده ها" از "دیکتاتوری تشکیلات" به مراتب بیشتر است.
و سخن آخر اینکه کسانی هسند که از چیزی می نالند که خود بدان دچارند. انتقاد درون تشکیلاتی و نقد درون گفتمانی چه در دانشگاه و چه در سطح کلان جامعه فراموش شده و این خود خطر بزرگی است.
[1]- روزنامه نگار و فعال سابق انجمن های اسلامی دانشجویان (دفتر تحکیم وحدت)
لینک این مطلب در سایت تریبون مستضعفین
روایتی از تاریخ 33 ساله انجمن
رضا نساجی[1]
خبر بازگشت انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان به دفتر تحکیم وحدت، بیش از هر کسی می بایست مرا خوشحال می کرد که کرد. من عضو موسس دوره جدید فعالیت انجمن اسلامی هستم و از آن زمان همواره آرزو می داشته ام که این رخداد، رخ نماید. منی که از دو سال قبل در پی تدوین تاریخ شفاهی آن انجمن بوده و موسسان آن را در این شهر و آن شهر پیدا کرده ام تا خاطراتشان از تاسیس و تثبیت انجمن اسلامی دانشگاه سیستان و بلوچستان را ثبت نمایم. اما حالا این خاطرات مجدا زنده شده اند.
حالا خبر آن مصاحبه را خیلی ها خوانده اند و اگرچه عده ای مانع انتشار آن می شوند، اما آنهایی که باید بدانند، می دانند که همه چیز تمام شده است. انجمن و بالتبعِ آن ما انجمنی ها، به خانه خود بازگشته ایم.
*******************
در واقع انجمن اسلامی دانشگاه سیستان و بلوچستان از ابتدا عضو دفتر تحکیم وحدت بوده، از همان سال 58 که تاسیس شد. یعنی چند ماه بعد از شهادت استاد شهید دانشکده فنی و معلم جهادگر، ولی الله نیکبخت که ادامه تحصیل در امریکا را وانهاد تا به منطقه محروم سیستان و بلوچستان بیاید و هم در دانشگاه تدریس کند و هم در جهادسازندگی یاری رساند.
همزمان با شهادت او، دو تن از اعضای انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی در اوکلاهاما (عضو اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان ایرانی در امریکا) به نام های مهندس ملاصالحی و مهندس باطنی، که چند واحد باقیمانده درس را رها کرده بودند تا به ایران آمده و به همراه دیگر دوستان انجمن های اروپا و امریکا (و همچنین برخی فعالان انجمن های اسلامی داخل کشور که همان زمان «دفتر تحکیم وحدت» را تشکیل دادند) در سپاه پاسداران و جهادسازندگی خدمت کنند. وقتی دیدند سپاه تهران درگیر اختلافات سیاسی شده، تصمیم گرزفتند به محروم ترین منطقه کشور بیایند و داوطلبانه در آنجا خدمت کنند. آنها خودشان را به زاهدان رسانده و در سپاه پاسداران مشغول شدند. اما بعد به این فکر افتادند تا معدود واحدهای درسی باقیمانده را در دانشگاه به پایان برسانند. حضور آنها در دانشگاه سیستان و بلوچستان (که در آن زمان دانشگاه «بلوچستان» نامیده می شد) مواجه شد با فعالیت های گروهک های «خلق بلوچ» و «چریک های فدایی خلق» در زاهدان و بخصوص توطئه های آنها در دانشگاه. این بود که آنها هم تصمیم گرفتند «انجمن اسلامی دانشجویان» را راه بیندازند و اولین کسی که به آنها پیوست، «شهید احسان پارسی» بود.
بدین ترتیب آنها نه تنها به نهادهای انقلابی همچون سپاه استان نیروی تازه ای بخشیدند که موسس نهاد انقلابی «انجمن اسلامی دانشجویان» هم شدند. نقش انجمن اسلامی در تربیت نیروهای انقلابی و خنثی سازی توطئه گروهکها بخصوص در جریان «انقلاب فرهنگی» به اثبات رسید که انجمن آنها هم همچون دیگر انجمن های اسلامی که زیرمجموعه دفتر تحکیم وحدت بودند، دانشگاه را در پایان درگیری های نفسگیر از لوث وجود گروهک های مسلح پاک کرد.
دوران انقلاب فرهنگی و تعطیلی دو ساله دانشگاه ها فرصتی شد که هر کدام از نیروهای انجمن به خدمت تمام وقت در یکی از نهادهای انقلابی کشور مشغول شود. ولی در این میان آن کسی که آرام نداشت، شهید پارسی بود. با شروع جنگ او هم به جبهه ها رفت و از جان مایه گذاشت. اما روحش در جبهه های حنوب جای نمی گرفت. می بایست به دیار خود در خراسان و سیستان بازمی گشت تا کین از اشغال گران خاک همسایه – که دیرزمانی جزوی از خراسان و سیستان بزرگ بود- بستاند. ماموریت دلخواهش حضور در خاک افغانستان بود و جنگیدن به همراه مجاهدان افغانی بر علیه اشغالگران شوروی. سرانجام در یکی از همین ماموریت ها که تنها چند نارنجک و سلاح سبک به همراه برده بود در جبهه قندهار شهید شد و مجاهدان افغان، پیکر پاکش را به مردم زابل تحویل دادند تا در گلزار شهدای شهر زاهدان آرام گیرد.
*******************
خون شهید پارسی، بقای مشی و مرام انجمن اسلامی را به مدت دو دهه تضمین کرد. در طول این سالها انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان جزو انجمن های پرنفوذ «اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی سراسر کشور» (دفتر تحکیم وحدت) به شمار می آمد و پس از انجمن های «دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران»، «دانشگاه شیراز و علوم پزشکی شیراز»، «دانشگاه شهید بهشتی و علوم پزشکی» و «دانشگاه تبریز و علوم پزشکی تبریز» که هر کدام سه حق رای در شورای عمومی دفتر تحکیم داشتند، با داشتن دو حق رای ثابت، در حد و اندازه های انجمن های «دانشگاه اصفهان و علوم پزشکی اصفهان»، «دانشگاه فردوسی و علوم پزشکی مشهد»، «صنعتی شریف»، «علامه طباطبایی»، «صنعتی اصفهان» و... تاثیر گذار بود. این در حالی بود که به عنوان مثال انجمن «دانشگاه تربیت مدرس» تنها یک حق رای داشت.
مشی بچه های انجمن اسلامی زاهدان حتی در سالهای پایانی دهه هفتاد که بسیاری از انجمن ها بالتبعِ انجمن «دانشگاه صنعتی امیرکبیر»، «انجمن دانشگاه علامه» و... دچار انحرافاتی شده بودند، میانه و ارزشی بود و به همین دلیل در اوج اختلافات میان انجمن های ارزشی (طیف سنتی دفتر تحکیم) و رادیکال (طیف مدرن دفتر تحکیم) که در نشست دانشگاه صنعتی شیراز (اسفند 80) خودش را نشان داد، انجمن اسلامی سیستان و بلوچستان نه تنها با پیروی از مشی اعتدال در این نشست شرکت کرد که حتی دبیر آن، آقای «امیری» به عضویت در شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت درآمد. این در حالی بود که انجمن های رادیکال، این نشست را بایکوت کرده و چند روز بعد نشست غیرقانونی را در دانشگاه علامه تهران برگزار کردند که پایه گذار انشعاب «طیف علامه» از دفتر تحکیم وحدت به رهبری «علی افشاری» شد. در مقابل طیف ارزشی و سنتی تحکیم به «طیف شیراز» موسوم شدند که انجمن سیستان و بلوچستان هم جزوی از آن بود.
*******************
با دخالت های بیجای وزارت علوم و برخی روسای دانشگاه ها در امور دفتر تحکیم وحدت و انجمن های اسلامی که بوضوح جانب طیف علامه را می گرفتند، کار برای طیف شیرازیها مشگل شد. حتی رئیس جمهور وقت در جلسه هیئت دولت پس از استماع گزارش وزیر علوم وفت (دکتر معین) درباره وضعیت دفتر تحکیم، تاکید کرده بود هیچ کدام از وزرا و مسئولین نباید در نشست های این طیف و انجمن های همراستا با آن شرکت کنند تا این طیف بایکوت و حذف شود.
انجمن سیستان و بلوچستان هم از این قاعده مستثنی نبود. به تدریج نفوذهای علی افشاری این انجمن را هم به دست گرفتند و در نتیجه این انجمن در نشست های انتخابات شورای مرکزی طیف شیراز در سال 82 شرکت نکرد. نشست انتخاباتی طیف شیراز در دانشگاه گیلان و نشست تکمیلی آن در 23بهمن ماه 82 در دانشگاه علوم پزشکی ایران برگزار شد که در پی آن آقایان طباطبایی، منوچهری و جابری که قدیمی های تحکیم بودند، کناره گیری کردند و این بار آقایان علمشاهی، آقایی، درویشی، احمدي، پناهی، علوي و پرهیز به عنوان شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت (طیف شیراز) انتخاب شدند.
این در حالی بود که طیف علامه تا سه سال انتخاباتی برگزار نکرد. وقتی هم برگزار شد (که انجمن سیستان و بلوچستان هم در آن شرکت نمود) گامی به عقب رفت! چراکه همان افرادی که از سال 78 تا 80 در شورای مرکزی تحکیم بودند، دوباره خودشان را به انجمن ها قالب کرده و از سال 83 تا 84 اختیار طیف علامه را بدست گرفتند. در حالی که عبداله مومنی، مهدی امین زاده و سعید رضوی فقیه از شورای مرکزی 80، باز هم در شورای مرکزی طیف علامه ماندند، علی افشاری، اکبر عطری و رضا حجتی هم که اعضای شورای مرکزی سال 78 تحکیم بودند و برای حفظ ظاهر در شورای 80 حضور پیدا نکرده و نوچه های خود را منصوب کرده بودند، این بار احساس خطر - و بهتر است بگوییم میل به کسب قدرت- مجالشان نداد و باز هم به شورای مرکزی بازگشتند! از همه جالب تر، حضور رضا دلبری در شورای مرکزی طیف علامه بود! لمپنی که هنوز دوره کارشناسی مهندسی متالورژی خود را در دانشگاه امیرکبیر به پایان نرسانده و هشت سالی از شروع دوره کارشناسی اش می گذشت، بالاخره به آرزوی خود خود رسید و مسئول روابط عمومی طیف علامه شد!
*******************
من در همان سال بحرانی 83 وارد دانشگاه سیستان و بلوچستان شدم. با مشی رادیکالی که انجمن آنجا داشت، مسلم بود که نمی توانم عضو انجمن شوم، چنانکه دوستان معتدل دیگری را پیش از ما از انجمن اخراج کرده بودند. البته میان خود اعضای انجمن طیف علامه هم اختلاف وجود داشت، انجمن های دانشکده مهندسی و دانشکده ادبیات با هم متحد بودند و شورای عمومی طیف علامه یک حق رای انجمن را به طور مشترک به آنان داده بود و حق رای دوم را به انجمن دانشکده اقتصاد که محافظه کار و معامله گر تر بود. یک سال قبل آنها اکبر عطری را به دانشگاه آورده بودند که با کروات و ادا و اطوارهای روشنفکری، مهملاتی چند را نثار دانشجویان کرده و سپس همان حرفها را فردای همان روز در جمع دانشجویان دانشگاه زابل تکرار کرده بود. شاید به همین دلیل در آن زمان «انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زابل» از طیف علامه بریده و به طیف شیراز پیوست، که می دید اینها تنها مشتی جوجه روشنفکر تهی مایه اند!
انجمنی ها، عادت داشتند در برنامه هایشان به جای سرود جمهوری اسلامی، سرود «ای ایران» را پخش کنند و پرجم بدون آرم الله را در سالن قرار دهند. عشقِ مصدق بودند و البته چیز زیادی هم از او نمی دانستند. اشعار شاملو را تکرار می کردند و نشریه شان با عنوان «کاغذاخبار» نسخه بدلی نشریه انجمن اسلامی امیرکبیر بود که دانشجویان، آن را «کاغذ اشرار» می نامیدند. یکی شان افتخار می کرد کمونیست طرفدار طبقه کارگر بوده است و در عین حال افتخار می کرد که خان زاده است و ...! سالهای آخر فعالیت شان با حربه «حقوق زنان» و «حقوق اقلیت ها»، دانشجویان دختر، بلوچ و کُرد را جذب شورای مرکزی کرده بودند، اما خودشان اعتراف می کردند که سخت اشتباه کرده اند، زیرا هر سه این گروه ها دلشان می خواست دبیری انجمن و مهر آن را بدست بیاورد. چیزی که آنها مایل به آن نبودند.
*******************
در این شرایط من مجبور بودم در تشکل های دانشجویی دیگری فعالیت کنم که دلم با آنها نبود. به ناچار پس از دو ترم فعالیت بی سرانجام و دو ترم بی رغببتی سیاسی، تصمیم گرفتم انجمن اسلامی دیگری عطف به مرامنامه و اساسنامه دفتر تحکیم وحدت و راه و روش شهدای انجمن های اسلامی - که بیش از سی نفر از آنها همچون شهیدان رجب بیگی، علم الهدی، وزوایی و... از فعالان تسخیر لانه جاسوسی بوده اند - تاسیس کنم. چند نفر از دوستان همراهم شدند و چون در آن زمان هنوز وضعیت طیف شیراز چندان مشخص نبود و از طرف دیگر، دانشگاه هم به دو انجمن اسلامی با دو گرایش متفاوت از دفتر تحکیم، مجوز فعالیت نمی داد، ناچار تصمیم گرفتیم با اتحادیه دیگری از انجمن های اسلامی که سال ها قبل از دفتر تحکیم جدا شده بود، همکاری کنیم تا مجوز فعالیت ما را بدهند.
بدین گونه «انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان» (1358) تاسیس شد که پسوند 1358 آن اشاره به زمان تاسیس انجمن اسلامی دانشگاه و مشی موسسان و اعضای آن در طول دو دهه شکوفایی انجمن های اسلامی کشور داشت. مجوز ما را به مدت یک سال معطل نگه داشتند به نحوی که دوستان موسس همگی فارغ التحصیل شدند و من به تنهایی مسئولیت برگزاری اولین دوره انتخابات انجمن اسلامی را بر دوش کشیدم. بدین ترتیب من دو سال دبیر موسس و انتخابی انجمن بودم و دانشگاه ما دو (و یا بهتر بگوییم چهار) انجمن اسلامی داشت، که سه تا از آنها طرفدار طیف علامه تحکیم و دیگری جدا از تحکیم بود.
اما دلم ما برای بازگشت به دفتر تحکیم واقعی می تپید و آرزویمان احیای انجمن های اسلامی دانشجویان و مشی و مرام دانشجویان پیرو خط امامی بود که «تسخیر لانه جاسوسی» و «انقلاب فرهنگی» را رقم زده بودند. تلاش ما برای پیوستن به دفتر تحکیم (طیف شیراز) با کارشکنی اتحادیه وقت مان که دلش می خواست ما را تا ابد زیرمجموعه لازم الاتباع خود داشته باشد، ناکام ماند و آنها حتی مانع از حضور من در انتخابات شورای مرکزی انجمن شدند! بدین ترتیب کسانی که ماکیاولیسم و انحصارطلبی را مجددا در انجمن های اسلامی بوجود آورده اند، انجمن ما را از درون تهی کردند. حال آنکه جانشینان من در انجمن هم هیچ گاه، آن اتحادیه را برنتافته و با میل درونی به دفتر تحکیم، از همکاری با اتحادیه خودداری کردند تا آنکه تنها حق رای ایشان در شورای عمومی هم معلق و عضویت شان به پایین ترین سطح ممکن در آن اتحادیه رسید. حتم دارم کسانی که که انجمن اسلامی را بدون هویت و حریت و استقلال می خواستند، حتی نام شهید پارسی را نشنیده و اصلا برایشان مهم نیست که انجمن سیستان و بلوچستان چگونه تاسیس و تثبیت شده و چگونه می تواند بر آن مشی بماند.
در این زمان انجمن اسلامی های دانشکده های فنی، اقتصاد و ادبیات هم به دلیل تکرار تخلفات، لغو مجوز شده و عملا طیف علامه در دانشگاه زاهدان هیچ نماینده ای نداشت. کما اینکه خود طیف علامه هم در پی ایراد بیانیه ای موهن راجع به مقاومت مردم فلسطین که در واقع حمایت از جنایات اسرائیل در جنگ 22 روزه غزه بود، و با شکایت طیف شیراز دفتر تحکیم، از سوی هیئت مرکزی ناظر بر فعالیت تشکلهای اسلامی دانشگاهیان، غیرقانونی شناخته شد.
*******************
بدین ترتیب پسوند 1358 از انجمن اسلامی ما هم حذف شده و ما «انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه سیستان و بلوچستان» بودیم. همزمان با آن، «طیف شیراز» هم حالا دیگر تنها میراثدار عنوان و مشی «دفتر تحکیم وحدت» بود و کسی آن پسوند را به کار نمی برد.
در این زمان من دیگر کمتر در انجمن حضور داشتم و بیشتر کار تشکیلاتی ام را مستقیما در دفتر تحکیم وحذت انجام می دادم که مرا به عنوان فعال انجمن های اسلامی دانشجویان پذیرفته بود. در آن زمان و از ابتدای انشعاب دفتر تحکیم در زمستان 80 بسیاری از فعالان انجمن های اسلامی که توسط طیف رادیکال و انحصارطلب علامه از انجمن هایشان اخراج می شدند، به عنوان فعال انجمن های اسلامی مستقیما در خود دفتر تحکیم فعالیت تشکیلاتی شان را ادامه می دادند که من هم همراه با آنها دوره جدیدی از کار تشکیلاتی را آغاز کردم.
یک سال بعد، من دیگر دانشجوی آن دانشگاه نبودم و به جهت مشغله کاری فراوان، تنها گاهی طرف مشورت بچه های انجمن اسلامی مان قرار می گرفتم. با این حال می دانستم که بچه ها گرایش به دفتر تحکیم دازند و شورای مرکزی و عمومی انجمن اسلامی می خواهد رسما به تحکیم بپیوندد. این امر محقق نمی شد تا به امروز که بچه ها مصوبه شورای مرکزی و عمومی شان را به اتفاق آراء و با ذکر امضا، در سایت ها منتشر و اعلام کردند که رسما به «دفتر تحکیم وحدت» می پیوندند. حالا من به آنها و به خودم تبریک می گویم. ما حالا به خانه مان بازگشته ایم و می باید قدر این خانه را بدانیم. خانه ای که تنها خون شهدای انجمن های اسلامی، بقای آن را تضمین کرده است.
به جهت پرسش های مکرر فعالان نشریات دانشجویی و همکاران محترم دانشگاهی، باید به اطلاع برسانم که بنده در اول اسفند ماه گذشته از مسئولیت مدیریت «خانه نشریات دانشجویی» وزارت علوم استعفا کرده ام و استعفای بنده پس از یک ماه پذیرفته شده است.
با توجه به تحویل کامل کلیه مسئولیت های اداری، دیگر نمی توانم پاسخگوی دوستان باشم . امیدوارم دوران کوتاه فعالیتم در این حوزه برای شما دوستان تاثیر مفیدی داشته باشد و از اینکه دیگر نمی توانم خدمتی به شما داشته باشم، عذرخواهی می کنم.
در حال حاضر علاقه چندانی به تشریح علل استعفا ندارم، هر چند که برایند فضای فرهنگی کشور خود به خوبی گویای این مسئله هست.
ناسیونالیسم کور با طعم معاهدهی ساکس- پیکو
گروه بین الملل برهان؛ «سیدحسن نصرالله» دبیر کل حزب الله لبنان در سخنانی در مراسم افتتاحیهی همایش «قدس پایتخت فلسطین و اعراب و مسلمانان» در تاریخ 14 اسفند 1390، جملهای گفت که بسیار حائز اهمیت بود. وی با تأکید بر این که قدس محور درگیریهای منطقه در طول تاریخ بوده و در آینده نیز این چنین خواهد بود، گفت: «توافق نامهی «ساکس-پیکو» منطقه را از دیدگاه تسلط بر قدس تقسیم کرد و پروژهی خاورمیانهی جدید نیز در همین راستا طراحی شد و تمامی پروژههای آینده نیز حول این محور و برای از بین بردن آرمان فلسطین رقم خواهد خورد.»
معاهدهی «ساکس- پیکو» همان توافق نامهی ننگین میان دولتهای انگلستان و فرانسه است که بر طبق آن سوریه و لبنان به فرانسه واگذار شد و در مقابل؛ اردن و عراق سهم انگلستان گردید و البته فلسطین هم یک منطقهی بین المللی شناخته شد که کمی بعد تحت قیومیت انگلیسیها در آمد و در نهایت آنها هم به اسراییل واگذارش کردند. این عهدنامه را میتوان با قرارداد «سن پترزبورگ» (1907م./ 1325ه.ق.) میان انگلیس و روسیه مقایسه کرد که سرنوشت ایران، افغانستان و چند کشور دیگر را نیز تعیین میکرد. طبق این معاهده؛ ایران به سه منطقهی شمالی (تحت نفوذ روسیه) و جنوبی (تحت نفوذ انگلیس) و منطقه بیطرف میانی تقسیم میشد. در نتیجه به منظور اجرایی کردن آن، شمال ایران به اشغال روسها درآمد و پس از جنگ جهانی اول نیز بریتانیاییها با اشغال بوشهر به سوی شیراز پیشروی کرده و مناطق جنوبی ایران را به تصرف خود درآوردند.[1] خوشبختانه این قرارداد و قراراد ننگین بعدی آن با عنوان قرارداد «1919» (18 مرداد 1297 ه.ش/ 9 اوت 1919م.)، میان «وثوقالدوله» و «سر پرسی کاکس» که تقریباً با قراداد ساکس- پیکو (1920م.) همزمان است، به جهت بیداری رهبران دینی ایران ناکام ماند.[2] اما سرنوشت اعراب همچون ایران نبود.
قرارداد ساکس- پیکو چگونه به وجود آمد؟ هنگامی در سال 1914م.، دولت عثمانی به طرفداری از دول اتحاد مثلث - آلمان و اتریش که در برابر دولتهای اتفاق مثلث (انگلستان، روسیه و فرانسه) در جنگ اول بین الملل صف کشیده بودند- برخواست، امیدوار بود بدین ترتیب قدرت و موقعیت گذشتهی خود را بازیابد. به همین منظور سعی کرد با طرح شعار اتحاد اسلام و تأکید بر آن، حمایت ملل مسلمان را جلب نماید و تا حدودی نیز در این زمینه موفق گردید. در مقابل، دولتهای اتفاق مثلث نیز درصدد بر آمدند امپراطوری عثمانی را تجزیه و مضمحل کنند. از این رو علاوه بر آن که مستقیماً به عثمانی حمله کرده و با آن وارد جنگ شدند، اقلیتهای دینی و نژادی آن را نیز به شورش و استقلال طلبی واداشتند.[3] بر این اساس در سال (1334ه.ق./1916م.) اعراب را به تحقق «انقلاب عربی» تحریک نمودند و در شرایطی که قول تشکیل حکومتهای مستقل عربی را به «آل شریف» داده بودند، همان سال طبق معاهدهی ساکس- پیکو سرزمینهای عربی امپراطوری عثمانی را میان خود تقسیم کردند.
انقلاب عربی و تهاجم نیروهای اتفاق مثلث سرانجام دولت عثمانی را به شکست کشاند و در سال (1918م./1336ه.ق.) با عقد معاهدهی «مودرس»، تسلیم شد. در حالی که فرانسه، انگلستان، ایتالیا و یونان، علاوه بر اشغال قسطنطنیه - اسلامبول سابق و استانبول کنونی- هر یک قسمتهایی از کشور عثمانی را به تصرف خود در آورده بودند. در همین سال، جنگ جهانی اول نیز به پایان رسید لیکن برنامهی استعمارگران برای امپراطوری عثمانی پایان نیافت و آنها باز هم به وسیلهی معاهدات ننگین آن را تجزیه کردند.[4]
عبرت از تجربهی انقلاب عربی
بدین ترتیب معلوم میشود که اصطلاح «انقلاب عربی» اولین بار زمانی به کار رفته است که اعراب فریب خورده، بر ضد دولت عثمانی - که اگرچه نمادی از اسلام واقعی نبود اما در مقابل هجوم استعمار به خاورمیانه و جهان اسلام همچون سدی محکم عمل میکرد- شورش کردند. فرماندهی اعراب را فرماندهان انگلیسی همچون «ژنرال لورنس» (مشهور به لورنس عربستان) بر عهده داشتند و این چنین بود که استعمار فرانسه و انگلیس از یک سو و پادشاهان دست نشاندهی آنان همچون «آل سعود» بر جهان اسلام حاکم شدند. [5]
با توجه به این تجربهی تلخ تاریخی - غلبهی ناسیونالیسم عربی بر وحدت اسلامی- است که میبایست در مقابل توطئههای مشابه غرب هوشیار بود که میخواهند باز هم احساسات عربی را تحت لوای «بهار عربی» بر «بیداری اسلامی» غالب کنند. به همین دلیل است که سید حسن نصرالله از هوشاری اعراب در مقابل توطئهها سخن میگوید و این که از تجربههای قبلی عبرت بگیرند: «ما از نسلی هستیم که بعد از سال 1967م. به سن تکلیف رسید. یعنی پس از دست رفتن قدس. ما در قبال اشغال شدن آن مسؤولیتی نداریم اما در خصوص تحت اشغال ماندن آن تا امروز مسؤولیم. هر جریان [سیاسی] و همهی ملتها باید روز قیامت پاسخی داشته باشند که برای آزادسازی قدس چه کرده است.»
اما ماجرای «بهار عربی» چیست؟ «ویکی پدیا» به عنوان یک رسانهی غیررسمی در جهت اهداف دشمن، «بهار عربی» را «انقلابها، خیزشها و اعتراضها در جنوب غربی آسیا و شمال آفریقا در سالهای 2010 و 2011م.» مینامد که چون «در کشورهای عرب در حال پیگیری است با عنوان بهار عربی یاد میشود!» و همچنین: «مجموعهای بیسابقه و در حال جریان از قیامها، راهپیماییها و اعتراضها در کشورهای عمدتاً عربنشین شمال آفریقا و جنوب غرب آسیا شامل: تونس، مصر، لیبی، سوریه، یمن، بحرین و اردن و در سطحی کوچکتر عربستان سعودی، الجزایر، عمان، کویت، مراکش، موریتانی و سودان است.»
اما آیا انقلابهای مردمی منطقه آن قدر بی در و پیکر و بی هویت است که به صرف عرب زبان بودن صاحبانشان، آن را «بهار عربی» نام بنهند؟ آیا ارزش، هنجار، هدف یا رهبری صاحب اندیشهای در این انقلابها نیست که مبنای نامگذاریشان باشد؟
به طور حتم چنین نیست. اما باید دید که چرا غرب بر این نامگذاری اصرار دارد. در این باره باید به روشنگریهای رهبر انقلاب اسلامی اشاره کرد که بر ماهیت اسلامی انقلابها تأکید و آن را «بیداری اسلامی» نامیدهاند. ایشان به ویژه در 18 بهمن 1390 در سخنانی در جمع مهمانان کنگرهی شعرای بیداری اسلامی، حادثهی بیداری اسلامی را تأثیرگذار و سرنوشت ساز برای همهی امت اسلامی دانستند و خاطر نشان کردند: «این حرکت، یک بیداری حقیقی و همچنین اسلامی و نتیجهی عبرتهای فراوان، درکهای عمیق و همتهای والای ملتهای عرب در سالیان متمادی است و به همین دلیل، نام «بهار عربی» برای این حرکت عظیم، ناقص است.» حضرت آیتالله خامنهای همچنین تأکید کردند: «این حرکت، پایان یافتنی نیست و ادامه خواهد داشت و تاریخ امت اسلامی به اذن پروردگار، تغییر خواهد کرد.»
اما چرا غرب روی ویژگی عربی انقلابها تأکید دارد؟ سادهترین توضیح آن است که چون اقلیتهای قومی غیر مسلمان هم در این کشورها وجود دارند که در انقلاب نقش داشتهاند (از جمله اقلیت قبطی و مسیحی مصر) نباید انقلاب را صرفاً محصول اقدامهای مسلمانان دانست. اما حقیقت ماجرا زمانی معلوم میشود که بدانیم غرب برای تحریک اقلیت عرب زبان کشور ما هم برنامه ریخته تا آنها را هم به بهانهی پان عربیسم به میدان بکشد. بی خود نیست که ویکی پدیا بخشی از شرح پروندهی «بهار عربی» را به خوزستان ایران اختصاص داده و مینویسد: «اعتراضهای 26 فروردین 1390 در خوزستان ملقب به یوم الغضب یا روز خشم، سالروز ناآرامیهایی در فروردین ماه سال 84 خوزستان است که در نتیجهی آن چند نفر کشته و دهها نفر بازداشت شدند.»
گذشته از موهومی و غیر واقعی بودن این ماجراها، رسانهی به ظاهر بی صاحب ویکی پدیا فراموش کرده که همین تجزیه طلبان عرب در خوزستان چگونه به اتکای رژیم «صدام حسین» در سال 58 در خرمشهر غائله به پا کردند و همانها هم یک سال بعد چشمشان را بر هجوم صدام به خوزستان بستند تا اشغال و ویران شدن شهرشان را توسط «دایی جان صدام» نبینند! حال چگونه یک گروه تروریستی و تجزیه طلب که پشتوانهاش را در رژیم منحط صدام از دست داده، میتواند آغازگر یک انقلاب و یا جنبش دموکراتیک مدنی باشد؟
البته ویکی پدیا یک گام جلوتر هم رفته و وقایع پس از انتخابات 88 را هم به بهانهای، به «بهار عربی» میچسبانند: «در ایران نیز اواخر سال 1389 شمسی درخواست مجوزی توسط میرحسین موسوی و مهدی کروبی برای راهپیمایی جهت «حمایت از مردم تونس و مصر» شده بود که به ایجاد تجمعاتی در چند شهر در روزهای 25 بهمن 1389 و 1 اسفند 1389 انجامید!»
در هر حال چنین دروغگوییهای آشکاری، نشان میدهد که با تمام این برنامهریزیها، پروژهی «بهار عربی» با شکست مواجه شده و حتی اگر هم امروز در اذهان انقلابیون منطقه وجود دارد، به معنای مد نظر غرب - به عنوان آلترناتیو مفهوم «بیداری اسلامی» - نبوده و نیست. اما مدتی پس از طرح عنوان «بهار عربی» در خلال بیداری اسلامی، رسانههای غربی از مفهومی تبعیّت کننده به نام «تابستان عربی»! هم سخن راندند. نویسندگان و تئوری پردازهای وابسته به استکبار جهانی در تحلیلهای خود این طور میگفتند که پس از بهار عربی نوبت تابستان عربی است و تابستان نیز فصل ایستایی، استراحت و لذت بردن از نعمات بهار است. نتیجهی این تعابیر این میشود که مردم تونس، مصر و لیبی باید به خانههایشان بازگردند تا سیاستمداران کارها را در دست بگیرند! مردم باید زندگی عادی خود را سر گیرند تا در سایهی این بی تفاوتی و عیش و نوش تابستانی، سیاستمداران بتوانند با خیال راحت با غرب زد و بند کنند و دستآوردهای انقلاب را بر باد دهند! در عین حال انقلابهای بحرین، یمن، اردن و عربستان که هنوز به انجام نرسیدهاند باید تعطیل شوند و مردم این کشورها سهمی از انقلاب نخواهند داشت.
اما این طرح هم با شکست مواجه شد و از این رو غرب و غرب گرایان، پروژهی دیگری را در پیش گرفتند. این بار شبکهی خبری «الجزیره» که در خلال این بیداری اسلامی با تزویر، نام «رسانهی انقلاب» را بر خود نهاده بود با انتخاب عبارت جدید دیگری به نام «بیداری عربی» به آن اذعان و پروژهای جدید را در به انحراف کشاندن بیداری اسلامی کلید زد. بیداری عربی نیز دقیقاً در راستای مقابله با مفهوم «بیداری اسلامی» و از همان اندیشکدههایی خارج میشود که «بهار عربی» را تولید کرده بودند. دشمن با رصد این مسأله سعی کرد با طرح مفهوم جدیدی به نام «بیداری عربی» که جناس بیشتری با «بیداری اسلامی» داشت؛ نخست به مسألهی بیداری، رویکردی نژادی و قومی بدهد تا به این وسیله بتواند خود را از اثرات بیداری رهایی بخشد و دوم با منها کردن مفهوم اسلامی از مسألهی بیداری، بتواند در زمینهی به انحراف کشاندن خیزش مردم جهان بر ضد استکبار، با امید بیشتری عمل کند.
اما با هوشیاری رهبر انقلاب اسلامی و اقدامهایی که در کشورمان به منظور روشنگری انجام شد - از جمله برگزاری سه دوره اجلاس جهانی بیداری اسلامی در ایران بود که توسط دکتر «ولایتی»، مشاور امور بین الملل مقام معظم رهبری مدیریت شد- این پروژه نیز با وجود آن که مدتی توسط دشمن با امیدهای بسیاری به پیش رفت و رسانههای صهیونیستی جهان استقبال فراوانی از آن کردند، عملاً به شکست انجامید و این عبارت «بیداری اسلامی» بود که در اذهان عمومی ملتهای مسلمان، نمود بیشتری یافت.
انقلاب فمینیستی!
البته در این مدت غرب هم بیکار ننشسته و با از سرگیری اقدامهای دیگری در جهت انحراف بیداری اسلامی، با ساز و کار دو قدرت نرم و هوشمند به سراغ ایجاد راهکارهای آن رفت. طرح انگیزههای اقتصادی به عنوان عامل اصلی خیزش مردم، تلاش برای صنفی نشان دادن اعتراضها، بیان انگیزههای ناسیونالیستی و سهم خواهی به عنوان علت اصلی خیزشها و نبود دموکراسی از جمله روشهایی هستند که دشمن پس از عبور از مرحلهی غافلگیری خود در قبال بیداری اسلامی شروع به اعمال آنها در مقابل این بیداری کرد و البته همچنان نیز به این روند ادامه میدهد. آنان همچنین با القای «فمینیسم»، کوشیدند تا مسیر بیداری اسلامی را منحرف کنند. در همین راستا بود که به ناگاه از درون کشور یمن، زنی به نام «توکل کرمان» را تحت عنوان فعال امور زنان در رسانههای خود مطرح و بعداً نیز جایزهی صلح نوبل 2011م. را به طور مشترک به وی و دو زن دیگر - خانم «آلین جانسون سیرلیو» رییس جمهور لیبریا و «لیما غوبوی» فعال سیاسی لیبریایی - اعطا کردند.
در معرفی خانم توکل عبدالسلام خالد کَرمان همین بس که ریاست گروهی به نام «زنان روزنامه نگار رها از بند» را بر عهده دارد و در 23 ژانویه از سوی پایگاه «وست هند فمینیست» رسماً به عنوان یک فمینیست! معرفی شده است. در مقابل او، «آیات القرمزی» (دختر 20سالهی شاعر بحرینی و دانشجوی دانشکدهی تربیت معلم با نام کامل آیات حسن محمد القرمزی) را در نظر بگیرید که در جریان اعتراضها به حکومت بحرین به علت سرودن و انشاد شعر اعتراضی در تظاهرات توسط مأموران حکومت دستگیر و بازداشت شد و پس از مدتها بازداشت غیرقانونی و شکنجه در تاریخ 12 ژوئن 2011م. به یک سال حبس محکوم گردید.
نهایت کاری که رسانههای غربی در حق او انجام دادند این بود که عکس وی روی جلد مجلهی انگلیسی «ایندپندنت» به تاریخ 2 ژوئن 2011م. درج شد. در حالی که او شکنجه شده و مجبور به اعتراف تلویزیونی شد، خانم کرمان در یمن در حاشیهی امن قرار داشت. او را به واسطهی این که دختر وزیر دادگستری سابق یمن، «عبدالسلام خالد کرمان» بود، هیچ گاه دستگیر نکردند و تبعاً هیچ گاه شکنجه و مجبور به اعتراف هم نشد. ضمن این که چون سنی مذهب و عضو شورای مرکزی حزب «انجمن اصلاح یمن» است که نمایندهی «اخوان المسلمین» در یمن به شمار میآید، میتوانست به عنوان آلترناتیو مبارزههای انقلابی شیعیان (که اکثریت یمن را تشکیل میدهند) معرفی شود. شاید به همین جهت بود که مجلهی «تایمز» او را یک شبه به عنوان «انقلابیترین زن تاریخ» معرفی کرد و سفارت آمریکا هم جایزهی «شجاعت» را به او اعطا نمود!
در اثبات این مسأله، میتوان به مصاحبهی وی با مجلهی «وال استریت ژورنال» آمریکا رجوع کرد که گفته است: «من متوجه شدهام که داشتن روبنده (نقاب) در محل کار و مراکز عمومی برای زنان مناسب نیست. مردم نیاز دارند که شما را ببینند، با شما همکاری کنند و ارتباط داشته باشند. در دین من بیان نشده است که باید روبنده (نقاب) داشت، از نظر من این فقط یک سنت است.»
بیداری یا فریب مجدد؟
تاریخ ملتهای عرب، تنها شاهد معاهدهی «ساکس- پیکو» نبوده است. اعراب یک بار دیگر در توافق نامهی صلح «کمپ دیوید» هم تحقیر شدهاند و لغو این پیمان توسط دولت انقلابی مصر، میتواند اولین اقدام آنها در باز پسگیری آبروی اعراب و مسلمانان باشد. البته غرب هم کوتاه نخواهد آمد و با تمام وجود از موجودیت اسراییل دفاع خواهد کرد. ضمن این که برنامههای دیگری نیز همچون «طرح خاورمیانهی بزرگ» در این سالها مطرح شدهاند که مقاومت اسلامی لبنان و فلسطین و هم اکنون؛ بیداری اسلامی آنها را نقش بر آب کرده است. همین چند سال قبل سید حسن نصرالله در سخنرانی ظهر عاشورای خود از طرح پنهانی اسراییل و دیکتاتورهای مصر و اردن، پرده برداشت که قصد داشتند با تجزیهی فلسطین، برای همیشه مقاومت مردم فلسطین را نابود کنند، بدین معنا که کرانهی باختری به اردن و نوار غزه به خاک مصر الحاق شود تا «فلسطین» از نقشهی جهان حذف گردد و تنها اسراییل بماند و دوستان دیکتاتور عربش. البته این نقشه هم مانند دیگر نقشههای غربی-عربی خنثی شد و حال منطقه در آستانهی زایش سیاسی دیگری است، اگر توطئههای رسانهای و سیاسی غرب بگذارد.
با وجود تمام این القائات، هشدارهای رهبر انقلاب اسلامی از آغاز بیداری اسلامی – به ویژه خطبههای نماز جمعهی دههی فجر دو سال گذشته- تأثیر عمیقی در بیداری اذهان ملتهای منطقه و خنثی سازی تبلیغات فریبندهی رسانههای غربی و عربی داشته است. حال باید دید اعراب باز هم فریب این عناوین دهن پرکن القا شده از سوی غرب را میخورند و یا آن که برای یک بار هم که شده، به دور از تعصبات قومی و توهمهای روشنفکری، به سوی انگیزهی واحد دینی میروند تا رژیمهای منحط وابسته را به طور کامل ساقط و بیداری اسلامی را محقق سازند؟
پینوشتها:
[1]. این پیمان نامه که 5 بند داشت بدون آگاهی یا مشارکت دولت ایران در زمان اوج جنبش مشروطه امضا شد؛ از این رو سرانجام با پاسخ تند مجلس شورای ملی روبهرو شد. پس در تاریخ 16 سپتامبر 1907 ایران را رسماً در جریان قرار دادند. با وجود اعتراضهای ایران به این قرارداد، مواد آن عملاً اجرا میشد و در زمان جنگ جهانی اول نیز به بهانهی جنگ با عثمانی، مناطقی از ایران مدتی به اشغال روسیه و بریتانیا در آمده بود. روسها تا زمان انقلاب اکتبر بر حفظ منافع به دست آمدهشان از این قرارداد اصرار داشتند. پس از انقلاب اکتبر این قرارد عملاً ملغی شد.
[2]. قرارداد 1919م. که ایران را عملاً تحت الحمایهی انگلستان قرار میداد با مخالفت شدید افکار عمومی مواجه شد و به تصویب مجلس نرسید. چهرههایی چون مرحوم «سید حسن مدرس» نقش مهمی در افشای ابعاد این معاهده و بسترسازی برای لغو آن ایفا کردند. مدرس گفته بود: «مثلاً آمدند قرارداد درست کردند. دستی از غیب بیرون آمد و بر سینهی نامحرم زد. هرچه کردند نشد...». حتی احمدشاه قاجار نیز تحت تأثیر مخالفتهای گستردهی مردم، حاضر نشد این قرارداد را تأیید کند. وثوق الدوله با فشار افکار عمومی در چهارم تیر 1299 استعفا داد و مشیرالدوله ـ جانشین وی ـ قرارداد را لغو و عذر مستشاران انگلیسی را خواست.
[3]. «مک ماهون»، کمیسر عالی انگلیس در مصر طی مکاتبی با «شریف حسین» حاکم وقت حجاز، به وی قول داده بود در صورت قیام علیه عثمانی، سلطنت عربی مشتمل بر عربستان، عراق و شام را به فرزندان وی - علی، عبدالله و فیصل- خواهد داد. اما در نهایت انگلیس حتی حاکمیت شریف را بر سراسر خاک عربستان هم به رسمیت نشناخت و تنها حجاز برای او باقی ماند. بعدها که فرزندان شریف حاکمیت عراق، سوریه و اردن را به دست آوردند، آل سعود از منطقهی نجد به حجاز حمله کرده و همان منطقه را هم از چنگ شریف حسین خارج کردند که پیش از این گمان میکرد میتواند خلافت عربی را جایگزین امپراطوری عثمانی کند.
.[4] از جمله معاهدهی «سور» که در سال (1920م./ 1338ه.ق.) منعقد شد. بر اساس این معاهده تنگههای بسفر و داردانل تحت نظارت بین المللی قرار میگرفت. ارمنستان، ازمیر و چند ایالت دیگر مستقل و سرزمینهای عربی از عثمانی جدا میشدند. بسیاری از سرزمینهای اروپایی به یونان و مقداری از سرزمینهای آسیایی به ایتالیا و فرانسه واگذار میشد. معاهدهی سور واکنش شدیدی را در میان ترکها موجب شد و آن قسمت از ارتش عثمانی که در آسیا تحت فرماندهی «مصطفی کمال پاشا» قرار داشت، از اطاعت دولت مرکزی خارج شده و ضمن تشکیل «ترک های جوان»، سرانجام امپراطوری عثمانی را منقرض و جمهوری ترکیه را به وجود آوردند.
[5]. آل سعود در دوران جنگ جهانی اول و انقلاب عربی توسط انگلیس متقاعد شده بودند که موقتاً به دولت شریف حسین حمله نکنند.
منابع:
1- بهار عربی این گونه از «بیداری اسلامی» شکست خورد، سایت خبری آی پرس، تاریخ 22 بهمن 1390
2- تلاش برای انحراف خیزش مردم مسلمان با سلاح فمینیسم، سایت خبری آی پرس، تاریخ 27 اسفند 1390
3- سخنان سید حسن نصرالله دبیر کل حزب الله لبنان در مراسم افتتاحیهی همایش «قدس پایتخت فلسطین و اعراب و مسلمانان»، سایت المنار، تاریخ 14 اسفند 90
5- رهبر معظم انقلاب در جمع شرکت کنندگان در کنگرهی بینالمللی شعر بیداری اسلامی: نام «بهار عربی» برای حرکت بیداری اسلامی ناقص است، پایگاه اطلاعرسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتاللهالعظمی سیدعلی خامنهای، تاریخ 18 بهمن 1390
6- حسینی عارف، سید علیرضا، بیداری اسلامی در بهار انقلابهای عربی، مرکز نشر دفتر تبلیغات اسلامی حوزهی علمیهی قم، چاپ نخست، تهران 1390
ده بار از روی اخبار ایرنا مشق کنید
میخائل تومسکی رهبر سندیکاهای کارگری شوروی در دوره لنین، گفته بود: "در شوروی احزاب متعددی می توانند وجود داشته باشند، به شرط آنکه یکی حکومت کند و بقیه در زندان به سر برند." (حمید شوکت، سال های گم شده. از انقلاب اکتبر تا مرگ لنین، ص 13) از نظر وزارت ارشاد ما هم خبرگزاری های متعددی می توانند وجود داشته باشند، به شرط آنکه یکی (خبرگزاری رسمی دولت: ایرنا) منبع باشد و بقیه از روی آن کپی کنند. دست کم جای شکر دارد که مملکت ما، شوروی نیست و به یمن تفکیک قوا، قرار نیست اصحاب بقیه خبرگزاری ها در زندان دولت باشند.
به قبل از سال 1379 بازگشته ایم. تنها یک خبرگزاری وجود دارد و آن هم با تلکس کار می کند. اینترنت چندان فراگیر نشده و اگر هم شده باشد چندان دردی دوا نمی کند. باید آبونمان خبرگزاری ایرنا را بخرید تا اخبار برای شما تلکس شوند. ابوالفضل فاتح هم دارد کار پزشکی اش را می کند و گاهی هم سری به انجمن اسلامی تهران می زند تا برایشان سخنرانی کند و طبق معمول راجع به «خط امام» و لزوم برخورد با «جنایت های جناح راست»! بگوید. در این میان؛ ناگهان به نظر می رسد او قصد دارد خبرگزاری ایسنا را افتتاح کند. در اینجا ما از راه می رسیم و هشدار می دهیم که زنهار! مبادا این کار را بکند! چون هم دنیا و هم آخرتش را از دست خواهد داد. بر فرض که ایسنا را تاسیس کرده و ایرنا را هم از تک و تا بیندازد؛ اما به محض اینکه خاتمی برود او هم باید برود و ایسنا رسما به گل خواهد نشست.
همچنین ما مهدی فضائلی را می بینیم که قصد دارد خبرگزاری فارس را راه بیندازد. او احتمالا خطر از دست دادن آخرت را ندارد، اما دنیا هم به او رخ نخواهد نمود. بدین معنا که بر فرض که خبرگزاری فارس بدرخشد و تا سال 1391 هم دوام بیاورد، اما بعدش قرارست به دنباله روی ایرنا بدل شود. همان که ایسنا اینگونه شده است. لازم به ذکر است که همزمان توصیه هایی مشابهی را به پرویز اسماعیلی کزده ایم تا او هم عبرت گرفته و خبرگزاری مهر را راه اندازی نکند.
به 1391 باز می گردیم و مشاهده می کنیم که مشکل فقط از خبرگزاری ها نیست که با یک مصوبه روی هوا بروند و مدیران مسئولشان به کار ساییدن کشک در محضر حضرت آقای جوانفکر اشتغال یابند. وضعیت رسانه های دیگر هم کمابیش اینگونه است، چراکه یک نسخه روزنامه ایران به ما داده و گفته اند ده بار از روی آن بنویسیم تا هم خط مان بهتر شود، هم املایمان و هم انشاء. معلم درس باز هم آقای جوانفکر است، هرچند که ظاهرا ناظم مدرسه «دکتر حسینی» است.
اما از آنجایی که روزنامه نگارها ذاتا یا کله شق اند یا چاپلوس، ما امر دوم را به رسانه نامبرده واگذار کرده و خودمان صفت مذموم «کله شقی» را اتخاذ می نماییم. در همین راستا ابتدائا تاکید می کنیم که اگر قرار باشد رسانه ای قانونمند و ملتزم به ذکر منبع باشد، آن روزنامه ایران است که ستون شایعه پرور «شنیده ایم» و امثال آنش، هیچ منیعی ندارد و نهایت ماکیاولیسم در امر ژورنالیسم است. این در حالی است که همین روزنامه خطاب به دیگر رسانه ها می نویسد: "بعد از ابلاغ اين مصوبه برخي از خبرگزاريها كه در درج اخبار بيمنبع و تهيه گزارشهايي به نقل از منابع آگاه و «شنيدهها» سابقه دارند اقدام به زير سؤال بردن اين مصوبه قانوني كردهاند." (در پی تصمیم هیأت وزیران برای نظاممند کردن اطلاع رسانی صورت گرفت: مقاومت برخي خبرگزاريها در برابر مصوبه قانوني دولت، روزنامه ایران، مورخ 3 اردیبهشت 91، صفحه 4) این جمله در حکم نکوهش سیاه بودن دیگی از سوی دیگ دیگر است.
شما را به چند جمله اول کتاب «سانسور و آزادی مطبوعات» کارل مارکس حواله می دهم (کارل مارکس، سانسور و آزادی مطبوعات، ترجمه حسن مرتضوی، نشر اختران). جایی که در پاسخ به قانون جدید مطبوعات پروس (ابلاغیه 1842) می گوید که پاسخش نه از سر بی اطلاعی از قانون و یا مخالفت کورکورانه است، آنچنان که ویرژیل در «انه اید» می گوید: "من از یونانی ها می ترسم، حتی وقتی که هدیه می آورند". پاسخ ما هم چنین است، ما با کسی لج بازی نداریم، اما ظاهرا مسئولان وزارت ارشاد ما چنین اند. آنان از رسانه ها می ترسند، حتی با وجود آنکه آنان به جهت اهتمام و التزام به منافع ملی، خطاهای دولت را چندان در بوق و کرنا نمی کنند و اندک کارهای مثبت انجام شده را هم به اطلاع کلیه کائنات و از جمله عرش اعلا می رسانند.
پس گناه از کیست؟ و اساسا «گناه» چیست؟ «گناه» هر چه که هست، ظاهرا بس عظیم است؛ چندان که دو سال قبل معلوم شد اتهام برخی از آن رسانه ها، «صهیونیستی بودن» است. در این میان من احتمالا دستم به خون هزاران نفر از مردم فلسطین آلوده است، چون مقالاتم در چهار تا از این رسانه ها منتشر می شود و بخصوص آنکه یکی از آنها به ازای مقالاتم پول هم می دهد. پس گناه مان بسی سنگین است؛ و می باید خداوند به ما رحم کند و گناهان مان را ببخشاید: "من اینجا ایستاده ام. کار دیگری از من ساخته نیست، کاش خداوند مرا یاری کند". (مارتین لوتر در مقابل مجمع ورمس)
قدری تامل کنیم، ما به کلیسا یا مسجد نیامده ایم و رسانه ها هم مکان «توبه» نیستند. رسانه های برای «نقد» آمده اند؛ از جمله نقد «دولت». دولت هم برای ما ابزار «نقد» خودش را آورده، آن نقد؛ فشار تحت لوای قانون است. مارکس می گوید، «سانسور» و نظارت دولت بر مطبوعات، هم شکلی از «نقد» است، البته نقدی که "در انحصار حکومت قرار می گیرد" و طبیعتا داوری آن یک سویه است.
کتاب مذکور نثر شیرینی دارد و یک جای دیگر آن هم مرا می گیرد، آن جمله طنزیست که مارکس از سی.ام.وایلند نقل می کند: "همان طور که دکتر ساسافراس گمان می کند هر بیماری برای آنکه درمانی داشته باشد باید ابتدا نامی داشته باشد." ربط آن طنز به حال امروز ما اینست که مصوبه جدید هیئت دولت به منظور نظارت بر اوضاع مطبوعات، می گوید باید هر خبری منبع داشته باشد، اما ظاهرا فراموش کرده که خبرگزاری ها منبع همه خبرها هستند. آنها همیشه نخستین اخبار را تولید می کنند و همه رسانه ها از آنها نقل قول می نمایند. پس منظور از منبعِ منبع چیست؟ آیا هیئت دولت به دنبال آنست که بداند اول تخمِ مرغ بوده یا خودِ مرغ؟
سوال اینجاست: در شرایطی که اخبار و گزارش های خبرگزاری های خارجی از داخل ایران، عموما آمیخته با مهملات و مغرضات است، خبرگزاری های داخلی اگر نخواهند از آنها نقل کنند، باید اخبارشان را از کجا بیاورند؟
پاسخ هیئت دولت به این سوال، اگرچه ظاهرا شفاف نیست اما معلوم است: خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران=ایرنا.
پس ما پاسخ آن سوال ازلی را هم یافته ایم؛ پاسخ آن بیت طنز است: "مگر از تخم وطن بد دیدی/ که به تخم دگران چسبیدی" (طنز نشریه فکاهی توفیق راجع به واردات تخم مرغ از اسرائیل در دوران ظاغوت) هیئت دولت می گوید: همه باید از خبرگزاری دولت نقل قول کنند. البته دولت کمی گشاده دستی کرده و اجازه می دهد خودمان از خروجی روابط عمومی ادارات، مستفیما اخبار را برداریم. این حداکثر لطف آنهاست که اجازه داده اند آمارهای توام با موفقیت شان را از ارگان رسمی خبررسانی اداراتشان نقل کنیم.
نه! ما این لطف را نمی خواهیم. ما خودمان رسانه هستیم و درک و شعور لازم برای خبررسانی را داریم. همچنین تعهد لازمه را. خودمان می توانیم تشخیص دهیم که از تخم وطن استفاده کنیم یا از تخم دیگران. همچنین رسانه های ما خودشان توانایی تخمگذاری دارند، وگرنه اسمشان را خبرگزاری نمی گذاشتند!
آنچنان که از کلیت مصوبه بر می آید، کار، کار خود حضرت آقای جوانفکر است. چنانچه قائم مقام ایشان به کمک او آمده و می گوید: "ساماندهي فضاي مجازي كشور در سالي كه به نام «توليد ملي و حمايت از كار و سرمايه ايراني» نامگذاري شده بسيار ضروري به نظر ميرسد، چرا كه تمركز ظرفيتها و توان موجود در كشور در سال جاري بايد بر موضوع توليد ملي باشد نه موضوعات فرعي و مجازي كه عمدتاً ساخته و پرداخته فضاي رسانهاي ميباشد." (روزنامه ایران، همانجا)
عجب! آنان ما را از تولید خبر باز می دارند، اما از سوی دیگر مدعی هستند که این مصوبه، مطبوعات را به تولید ملی نزدیک می کند.
البته رسانه دوقلوی ایرنا - روزنامه ایران که دست بر قضا آن هم در اختیار آقای جوانفکر است- در اینجا یک توضیحی می دهد که شامل تعریف جدیدی از خبرگزاری است: "برخي سايتهاي خبري كه با نام خبرگزاري فعاليت ميكنند" (روزنامه ایران، همانجا) این کامل ترین تعریفی است که می توان از یک خبرگزاری ارائه داد: "خبرگزاری عبارت است از یک سایت خبری که با عنوان خبرگزاری فعالیت می کند" ! به نظر می رسد وزیر ارشاد باید جایزه نفر اول طنز در جشنواره سال آینده مطبوعات را به نویسنده این گزارش اعطا کند و برای اولین بار در چند سال اخیر، امید مهدی نژاد، علیرغم شایستگی، جایزه نخست طنز را از دست داده است. شاید بهتر باشد با وجود چنین رقبایی، او خود را بازنشسته کرده و در سلک داوران میانی و نهایی جشنواره قرار گیرد.
اما اگر فراتر از طنز، منظور روزنامه دولت این باشد که خبرگزاری ها مذکور، ویژگی های لازمه عنوان خود را ندارند و تنها یک سایت خبری معمولی با مدعای خبرگزاری هستند، باید پرسید حال که همه خبرگزاری های مذکور به مصوبه معترض اند و لذا طبق تعریف روزنامه دولت، شایسته عنوان خبرگزاری نیستند، آیا این تعریف شامل خود خبرگزاری ایرنا هم می شود؟ و اگر نمی شود چرا خون آن از بقیه خبرگزاری ها رنگین تر است؟
تقصیر از صدرایی ها نیست
پرفسور آشتیانی؛ استاد جامعه شناسی معرفت و شاگرد بزرگان جامعه شناسی و فلسفه آلمان همچون هانس گادامر، کارل لوویت و آلفرد وبر در هایدلبرگ بوده و حتی یک ترم به فرایبورگ رفته تا کلاس های مارتین هیدگر را درک کند. آشتیانی؛ همچنان سوسیالیست است و هم مارکسیسم را خوب می شناسد(به جهت نگرش چپ خود و سوابق گسترده دانشجویی در احزاب و گروه های سیاسی چپ ایران و اروپا)، هم هرمنوتیک (به جهت شاگردی گادامر) و هم مکتب ایده آلیسم آلمانی را. ایشان هم اکنون هم مشغول کار روی آثار امانوئل کانت است و قصد دارد خلاصه کامل آثار او را منتشر سازد.
دکتر عماد افروغ هم که همان چهره مطرح فرهنگی ماست که البته در سالهای اخیر از جامعه شناسی فاصله گرفته و به جز دروسی که در حوزه روش شناسی در علوم اجتماعی برای دانشجویان دکترا و ارشد دارد، بیشتر به فلسفه و فلسفه علم با رویکرد صدرایی و رئالیسم انتقادی می پردازد. دکتر افروغ مدتی است که فعالیت دانشگاهی خود را کاهش داده و به مطالعه و تحقیق روی «دیالکتیک» در فلسفه صدرایی و مکاتب غربی اشتغال دارد.
در این مجال، قصد دارم با استناد به آنچه که از این دو بزرگوار شنیده ام، پاسخی مجمل به اظهارات اخیر دکتر عباسی درباره «فلسفه صدرایی» و «حکمت متعالیه» بدهم که با اشاره به نظریه «انقلاب صدرایی» فرموده اند: "اگر کسی بگوید انقلاب ما صدرایی بوده یعنی می گوید انقلاب ما اسلامی نبوده و این توطئه خطرناکی است و خائن است کسی که بخواهد جا بندازد که انقلاب ما صدرایی بوده است. حکمت متعالیه ملاصدرا هزار و یک اشکال در آن هست که اگر بگویید اسلام است به قرآن و اسلام نسبت داده اید. ملاصدرا علم کلام و عرفان و فلسفه را جمع کرد و گفت این حکمت متعالیه است. کلمه حکمت متعالیه از چه می آید؟ از انتقال از علم حصولی به علم حضوری. این شد دین؟! اگر شما سرتاسر بدایه ]الحکمه و [نهایه ]الحکمه [مرحوم طباطبایی را بخوانید به ایمانتان اضافه می شود؟! تقوی الهی و قرآنی در حکمت متعالیه و اندیشه ملا صدرا فراموش شده است."
البته خوشبختانه پاسخ های درخوری از سوی چهره های حوزوی و دانشگاهی ما به اظهارات آقای عباسی داده شده است. از جمله اینکه حجت الاسلام والمسلمین محسن غرویان، عضو هیئت علمی جامعة المصطفی(ص) العالمیة در مورد این سخن عباسی که امام خمینی درس صدرایی خوانده ولی از صدرایی بودن عبور کرده و صدرایی نیست، فرموده اند: "امام خمینی(ره) خودش در مکتب ملاصدرا مبانی ولایت فقیه را به دست آورد. بحث در این مورد زیاد است و فعلا در همین حد اظهار نظر می کنم که آقای عباسی در ابتدا باید امتحان نهایه دهند و بعد با او گفتگو کنیم."
غرویان کنایه ای هم به آقای عباسی داشته که به نظرم ایشان باید آن را جدی بگیرد: "معتقدم در ابتدا باید از آقای عباسی و امثال ایشان امتحان بدایه و نهایه بگیریم تا مشخص شود بدایه و نهایه را اصلا می فهمند و درست معنا و تفسیر می کنند تا بعدا در مورد مسائل دیگر با هم صحبت می کنیم."
اما در این مجال، پاسخ اول من عطف به گفتگوهایی است که با دکتر منوچهر آشتیانی داشته ام. ایشان معتقدند که برای گسترش علوم انسانی بومی در ایران می باید به مراتب بیشتر از آنچه که تاکنون کوشش علمی داشته ایم، تلاش کنیم و بویژه لازم است روی سرمایه های موجود علمی خود تحقیق و تدقیق بیشتری صورت گیرد. ایشان می فرمودند که این نکته را یک بار در ملاقات با حضرت علامه جوادی آملی به ایشان گفته اند که همانگونه که در دانشگاه های آلمان در قرن نوزده، شاگردان هگل به دو دسته هگلی های چپ (جوان)[1] و هگلی های راست (ارتدوکس) [2] منشعب و نظریات او را با رویکرد تکمیل و تصحیح، نقد و بررسی کردند که موجب پویایی جامعه فلسفی آلمان و بویژه مکتب ایده آلیسم شد، می باید پیروان مکتب صدرا و حکمت متعالیه هم با رویکرد انتقادی به آن بپردازند و اساسا چرا ما «صدرایی های راست» و «صدرایی های چپ» در حوزه های علمیه مان نداریم؟
پاسخ آیت الله جوادی به دکتر آشتیانی این بود که متاسفانه پیروان صدرا و کسانی که اندیشه او را درک کنند بسیار اندک اند، چندانکه در سالهای اخیر به جز خود حضرت علامه جوادی، تنها «مرحوم علامه آشتیانی» و حضرت علامه «حسن زاده آملی» به اندیشه های ملاصدرا پرداخته اند. طبیعتا با این حجم اندک اندیشمندان صدرایی نمی توان انتظار رشد و گسترش تکاپوی علمی در این حوزه و پیشرفت آن را داشت.
بدین معنا که اولا فلسفه صدرایی هنوز در حال تکمیل و بسط است و هنوز ادعای ارائه یک نظریه جامع در تمامی زمینه های علوم انسانی را ندارد. بار این تکمیل و بسط هم به دوش چهره های حوزوی و همچنین دانشگاهی ماست.
پاسخ دوم من عطف به تلاش های علمی در حوزه تفکر صدرایی در دانشگاه های ما و از جمله نظریات دکتر عماد افروغ است. عماد افروغ با طرح و طبع نظریه «انقلاب صدرایی»، بیان می دارد که انقلاب اسلامی، سفر چهارم از اسفار اربعه ملاصدراست، آنچنانکه در مقدمه کتاب مشهور خود با عنوان «انقلاب اسلامی و مبانی بازتولید آن» می نویسد: "زیرین ترین لایه جوهری انقلاب اسلامی، نگرشی خاص به خدا، انسان، هستی و جامعه اسیت که از آن با نام نگرش صدرایی یا کل گرایی توحیدی یاد شده است. بر پایه این نگرش طولی، معرفت های وحیانی، عقلانی اشراقی، شهودی و حسی- تجربی هرچند قابل تقلیل به یکدیگر نیستند، اما مرتبط با یکدیگرند."
نیز در مصاحبه ای می گوید: "بر این اعتقاد هستم که احیاگری امام ریشه در تفکر صدرایی ایشان دارد. یعنی تفکر فلسفی امام این قابلیت را فراهم کرده که حتی مفهوم جمهوری اسلامی، زمان و مکان، حق مردم را مطرح کند، پای اصالت جامعه را به میان بکشد و این قابلیت یکی از قابلیت های تفکر صدرایی است که البته اما آنرا بسط داده اند. اگر ما آن را فهم نکنیم نمی توانیم فرق میان یک فقیه صدرایی و یک فقیه غیر صدرایی را متوجه شویم. یک فقیه صدرایی می تواند راهبر و رهبر این انقلاب باشد و آن را به پیش ببرد."
اما سومین پاسخ من به اظهارات آقای عباسی، عطف به بیانات حضرت امام (ره) و رهبر انقلاب است. حضرت امام در مصاحبه اي كه با محمد حسنينْ هيكل، نويسنده و روزنامه نگار معروف مصري (که امروز به عنوان یکی از اصلی ترین مفسران انقلابات اخیر در جهان عرب بویزه در مصر شناخته می شود) در نوفل لوشاتو انجام داده اند، راجع به بيان ويژگيها و علل اساسي شكل گيري انقلاب اسلامي و ضرورت تلاش انديشمندان در تبيين انقلاب اسلامي در پاسخ اين سوال كه: چه شخصيت هايي غير از رسول اكرم(ص) و امام علي(ع) و كدام كتابها به جز قرآن شما را تحت تاثير قرار داده اند، عنوان كرده اند: "شايد بتوان گفت: در فلسفه: ملاصدرا، از كتب اخبار: كافي، از فقه: جواهر." (صحيفه امام، ج 5، ص271)
همچنانکه مقام معظم رهبری به عنوان بزرگ مفسر و مبین اندیشه امام (ره) می فرمایند: "امام(رضوان اللَّه عليه) چكيده و زبده ى مكتب ملاصدراست؛ نه فقط در زمينهى فلسفىاش، در زمينهى عرفانى هم همينجور است."
البته من قصد ندارم که هرگونه نقدی به فلسفه صدرایی را بکوبم و یا نادیده بینگارم. اما مسئله اینست که چه کسی، چگونه و چرا نقد می کند و بر اساس کدام مبانی. مسلما فلسفه صدرایی را نمی توان عطف به «طرح تحول اقتصادی» به هیچ انگاشت و ملاصدرا و علامه طباطبایی و جوادی و مطهری را نادان پنداشت که نفهمیده اند موضوع فلسفه «ماده اولیه» است! اما وقتی فردی چون دکتر یحیی یثربی که خود سالها افتخار شاگردی علامه طباطبایی (ره) را داشته و عرفان و فلسفه درس داده است، بر این فلسفه نقد وارد می کند، مسلما نمی توان با آن ساده برخورد کرد. به عنوان مثال ایشان در گفتگویی با هفته نامه مثلث درباره شباهت های علامه طباطبایی با ملاصدرا و سپس نقد این دو عالم (شماره هفدهم، 8 آذر 88) می فرماید که علامه: "کاملا فلسفه ملاصدرا را پذیرفته است و از آنجا که من ناقد فلسفه ملاصدرا هستم تمام نقدهای من به ملاصدرا به علامه نیز وارد است. من در کتاب «فلسفه چیست؟» و همچنین در «عیار نقد» دیدگاه های ملاصدرا و علامه را رد کرده ام که از میان این موارد می توان به علم حضوری، اصالت وجود، معاد جسمانی، اتحاد عاقل و معقول، اشاره کرد. اما بیشترین مخالفت من با ایشان در تعریف فلسفه است."
چنین انتقادات منطقی و مستندی هماره در چارچوب کرسی های آزاداندیشی قابل طرح است و اتفاقا همین هاست که می تواند رهگشای ما در تولید علم بومی باشد. بدین معنا امثال افروغ ها و یثربی ها باید در مقام «صدرایی های راست» و «صدرایی های چپ» به بحث و جدل بپردازند، تا به افق های جدیدی در اندیشه دست یابیم. چندانکه دکتر یثربی در ادامه می گوید: "هرچند ابن سینا، ملاصدرا و علامه همه بزرگ و مهم هستند، اما ما امروز نیازمند مردی هستیم که از راه برسد تا ما بتوانیم فلسفه روزمان را داشته باشیم."
بنابراین باید از جدل های سیاسی و بی پایه فاصله گرفت و به تفکر نقادانه پرداخت، چتدان که ایشان هم در نقد مجادلات سیاست زده در دانشگاه ها می فرماید: "جامعه ما نان محور، سیاست محور و قدرت محور است. مثلا اگر سیاست از ملاصدرا حمایت کند، آن وقت است که ناگهان همه طرفدار ملاصدرا می شوند و اگر کسی مثل من پیدا شود و در نقد ملاصدرا سخنی بگوید که چرا ملاصدرا دست از سر ما بر نمی دارد، ناگهان می بینید در طبس، شهرضا، اردبیل و سراب مراسم بررسی افکار ملاصدرا برگزار می شود. پس این نشان می دهد روش ما نه تنها علمی نیست، بلکه جبری است."
[1]- هگلی های چپ یا جوان، گروهی از شاگردان و پیروان لیبرال هگل بودند که در انتقاد به محافظه کاری موجود در اندیشه هگل، مواضع آتئیستی و رادیکالیسم سیاسی را اتخاذ کردند. کسانی نظیر برادران باوئر، لودویگ فویرباخ، آرنولد روگه و همچنین کارل مارکس - در مقطعی که هنوز کمونیست نشده بود- که برخلاف هگلی های راست جایی در دانشگاه ها و مراکز رسمی نداشتند و لذا در مجموعه ای با عنوان «باشگاه دکترها» جمع و به بحث و تبادل نظر می پرداختند. به عنوان مثال برونو باوئر که رهبر هگلی های جوان بود، به دلیل عقاید ضد مذهبی اش، توسط استادان محافظه کار دانشکده الهیات دانشگاه بن تحت فشار قرار گرفت و سرانجام در بهار 1842 استعفا داد. مارکس هم که امیدوار بود توسط باوئر در دانشکده فلسفه مشغول به کار تدریس شود، در همان سال 1841 و کمی زودتر از او، عطای تدریس در دانشگاه را به لقایش بخشید و به روزنامه نگاری در کنار آرنولد روگه پرداخت. مارکس بعدها از لیبرالیسم به سوسیالیسم گرایید و انتقاداتش از این گروه را در «خانواده مقدس» و «گامی در نقد فلسفه حق هگل» منتشر ساخت.
[2]- در واکنش به بالندگی جناح چپ مکتب هگل، فیلسوفان محافظه کار آلمان زیر پرچم فلسفه به اصطلاح پوزیتیو (مثبت) با هم متحد شدند. گرایشی مذهبی-عرفانی (متشکل از کریستیان هرمان وایسه، ایمانوئل فیشته (پسر)، فرانتس کِساوِر فون بادر، آنتون گونتر و دیگران) که از موضع راست، فلسفه هگل را نقد می کرد. «فیلسوفان پوزیتیو» با این دعا که تنها منبع دانش «پوزیتیو» وحی الهی است، می کوشیدند فلسفه را به خدمت دین درآورند. آنان در مقابل فلسفه مثبت مد نظر خود، هر فلسفه ای را که شناخت عقلانی را منبع دانش به شمار می آورد، فلسفه «منفی» می نامیدند. کارل مارکس در آثار اولیه خود، این گروه را «حزب سیاسی عملی» می نامد که منظورش هگلی های ارتدوکس و هواداران شلینگ در مقابل هگلی های جوان (که آنها را «حزب سیاسی نظری» و «حزب لیبرال» می نامد) در اواخر دهه سی و اوایل دهه چهل قرن نوزدهم است.
رک: «مارکس جوان» زندگی نامه مارکس به قلم محسن حکیمی، ضمیمه کتاب: درباره مسئله یهود و گامی در نقد فلسفه حق هگل، ترجمه دکتر مرتضی محیط، نشر اختران، چاپ اول، تهران 1381
تریبون مستضعفین این مطلب را منتشر کرده است. حمایت از محمدصالح مفتاح، مدیرمسئول این سایت دانشجویی را که در برابر اربابان قدرت و ثروت ایستاده است، فراموش نکنیم. گویی تجربه مدیر مسئول سایت عدالتخانه (adlroom.ir) تکرار می شود که به اتهام انتشار خبر جاسوس هسته ای (که خیلی سایت ها به تبعیت از موضع رئیس جمهور منتشر کرده بودند)، محکوم به تحمل شلاق و زندان شد، در حالی که جرمش دانشجو بودن و عدم اتصال به کانون های قدرت و ثروت بود.
تکرار تجربه دروغ های مرگ بار غرب در بهارهای اروپایی
سایت تحلیلی برهان: «بهار عربی» عنوانی است که رسانه های عربی و غربی به رخدادهای خاورمیانه داده اند تا تعبیر «بیداری اسلامی» را تحت الشعاع قرار دهد. اما خواستگاه این واژه چیست؟ ما به ازای خارجی آن در گذشته چه بوده و چه سرنوشتی را در پی داشته است؟ و آیا این سرنوشت در انقلاب های مردمی منطقه هم تکرار خواهد شد؟ اینها پرسش هایی است که قصد داریم در این مجال به آن پاسخ دهیم، البته با یادآوری تجربه تلخ بهارهای اروپای شرقی (و بهتر بگوییم بلوک شرق) که همگی سرنوشت مرگ باری داشته اند.
بهار بوداپست
با مرگ جوزف استالين(۱۸۷۸- ۱۹۵۳(، رهبر سفاک شوروی، موجي از اميدواري در اتحاد شوروي و کشورهاي اروپاي شرقي که پس از جنگ جهاني دوم رژيم کمونيستي به آنها تحميل شده بود به راه افتاد. اولین موج اعتراضات مردم در لهستان بود، جایی که روز 21 اکتبر 1956 ميلادي، اعتراضات مردم به پیروزی رسیده و آنها توانستند «گومولکا» رهبر اصلاح طلب خود را به قدرت بازگردانند.
دو روز بعد ساکنان شهر بوداپست، پايتخت مجارستان، دست به تظاهرات گسترده اي عليه دولت کمونيستي و دست نشانده اتحاد جماهير شوروي «ارنو گرو» زدند. چند روز پيش از اين، «ارنو گرو»، دبيرکل حزب کمونيست مجارستان دستور تيراندازي به سوي دانشجويان معترض را در شهر بوداپست صادر کرده بود. تظاهرات انبوه مردم به سرعت به يک قيام عمومي تبديل شده و مردم خشمگين و به ستوه آمده کليه نمادهاي حکومت کمونيستي را نابود مي کنند. مجارها خواستار بازگشت نخست وزير سابق، «ايمره ناگي»(۷ ژوئن ۱۸۹۶– ۱۶ ژوئن ۱۹۵۸) شدند که يک کمونيست ميانه رو بود و در سال 1955 ميلادي و به دليل افشاي زودهنگام جنايات استالين از کار برکنار شده بود.
ارتش اشغالگر شوروي با بي ميلي قصد مداخله در تظاهرات بوداپست را داشت اما در 27 اکتبر از شهر بوداپست عقب نشيني کرد. يوري آندروپف، سفير وقت شوروي در مجارستان و حاکم واقعي اين کشور با بازگشت ايمره ناگي به قدرت موافقت کرد.[1] ايمره ناگي به سرعت تحت تاثير هيجان عمومي، يک دولت ائتلافي تشکيل داده و خروج مجارستان از پيمان ورشو را اعلام کرد. همچنین مقامات دولتي دستور برچيده شدن سيم هاي خاردار در مرز با اتريش (تنها کشور همسایه خارج از بلوک شرق) را دادند. اين اقدامات فراتر از تحمل شوروي بود، بنابراین در روز 4 نوامبر، نيروهاي ارتش سرخ به بوداپست بازگشته و پس از اشغال آن، قيام کنندگان را با بي رحمي سرکوب کردند. در ساير مناطق مجارستان هم نبردهاي مردمي با نيروهاي اشغالگر شوروي دو هفته ادامه يافته و سرانجام با مرگ حدود 200 هزار نفر از مردم اين کشور و تبعید ده ها هزار نفر ديگر به اردوگاه هاي سيبري، پایان یافت. حدود 160 هزار نفر هم به بلوک غرب پناهنده شدند. بدین ترتیب، دوره قيام و آزادي مجارستان موسوم به «بهار بوداپست»، فقط 13 روز طول کشيد. البته این تعبیر پس از ماجرای غم انگیز قیام مردم چکسلواکی که غربی ها آن را «بهار پراگ» نامیده بودند، به قیام مجارستان هم داده شد.
در جريان قيام مردم بوداپست، ايستگاه «راديو آزاد اروپا» که توسط سازمان جاسوسي آمريکا، «سيا» اداره مي شد بي وقفه به تشويق قيام مجارها مي پرداخت و به آنها اطمينان مي داد در صورت مداخله نظامي شوروي، ارتش هاي غربي به کمک آنها خواهد شتافت. با اين حال، هنگام حمله ارتش شوروي و قتل عام مردم بوداپست و ساير نقاط مجارستان، غرب فقط يک نظاره گر بود. ناگی در روز یکم نوامبر، از غرب تقاضای کمک به مجارستان کرد، اما پاسخی دریافت نشد و لذا به همراه یارانش به سفارتخانهٔ یوگسلاوی - که دولتی مستقل در مقابل بلوک شرق و غرب به رهبری زنرال وسیپ بروز تیتو داشت- پناه برد. ناگی در ۲۲ نوامبر دستگیر و به جرم «خیانت به حزب کمونیست» و نقشش در قیامهای ضد اتحاد جماهیر شوروی، به همراه هفت تن از دستیارانش در دادگاهی مخفی محاکمه شد. سرانجام وی به همراه «پال مالتر»، وزیر دفاع و «میکلوش گیمش»، روزنامه نگار سرشناس مجاری، در ژوئن سال 1958ميلادي تيرباران شدند.
مردم مجارستان که انتظار حمایا غرب از قیامشان را داشتند، در پایان این ماجرای خون بار پی بردند که غرب از آنان حمایت نمی کند و سیاست امریکا سکوت در برابر فجایع شوروی است تا بدین وسیله شوروی و پیمان ورشو در اذهان جهانیان منفور شود. نفرتی که می بایست مردم مجارستان، هزینه اش را می دادند.
بهار پراگ
«بهار پراگ» به دورهای از گسترش آزادیهای فردی و اجتماعی در چکسلواکی (از ۵ ژانویه تا ۲۰ اوت ۱۹۶۸) اطلاق می شود که نهایتا وقتی به پایان رسید که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بههمراه متحدیناش در پیمان ورشو (به غیر از رومانی) به چکسلواکی حمله و دولت اصلاح طلب الکساندر دوبچک را برکنار کردند. برخلاف ایمره ناگی که بلافاصله اعدام شد، دوبچك چهار روز پس از سقوط كشورش، از بازداشتگاه خود در اوكراين به كاخ كرملين منتقل شد و لئونيد برژنف رهبر وقت شوروي با تهديد و تطميع توانست او را قانع سازد كه به انجام وظايف خود در مقام دبيركلی حزب كمونيست چكسلواكی ادامه دهد. که البته مقامی ظاهری بود و پس از مدتی از آن مقام هم برکنار شد. [2]
بعد از این حوادث بود که اصطلاح بهار پراگ را در آغاز رسانههای غربی ابداع کردند و پس از اینکه این واقعه در سراسر جهان شناخته شد، این اصطلاح به مرور در میان تمامی مردم جهان جا افتاد و نهایتا توسط مردم چک هم پذیرفته شد. رمان «سَبُکی تحملناپذیر هستی» (1984) میلان کوندرا، به همین دوران اشاره دارد.[3] شخصیت اصلی رمان، با نام «توماس» جراحی معروف است که انتقاداتش به کمونیستهای حاکم بر چک، موجب بیکار شدنش می شود.
اصلاحات اقتصادي، اعاده حيثيت از قربانيان، سركوب هاي سياسي، آزادي مطبوعات و ايجاد فضاي بحث و گفتگو را مي توان مهم ترين برنامه هاي اصلاحي دوبچك در چكسلواكي برشمرد كه با وجود روش و شيوه آرام و مسالمت جويانه وي، از سوي مسكو تحمل نشد. دورهٔ آزادی سیاسی در چکسلواکی در شامگاه ۲۰ اوت ۱۹۶۸، وقتی که ۲۰۰ تا ۶۰۰ هزار سرباز پیمان ورشو و 7-5 هزار تانک کشور را تصرف کردند، به پایان رسید. این در حالی بود که بیشتر ارتش چکسلواکی - یعنی ۱۱ لشکر از ۱۲ لشکر آن- که فرمانهای پنهانی از پیمان ورشو دریافت میکردند، در مرز آلمان غربی بهحالت آماده باش قرار گرفته بودند تا مبادا مقابله ای از سوی کمشورهای بلوک غرب صورت گیرد که البته هرگز رخ نداد. [4]
سیاستی که اتحاد شوروی برای تحمیل کردن دولتهای مشابه شوروی در میان اقمارش در پیش گرفت با عنوان «دکترینِ برژنف» یا «اصل حاکمیت محدود»، شناخته میشود که تا سال 1989 كه ميخائيل گورباچف آن را رد كرد، استمرار داشت. دکترین برژنف در واقع عنوانی برای جملهای است که لئونيد برژنف پس از پايان دادن به بهار پراگ در جریان کنفرانس براتیسلاوا آن را مطرح ساخت: «هرگاه سوسیالیسم در یک کشور سوسیالیستی در معرض تهدید باشد حفظ و دفاع از ارزشهای سوسیالیسم در آن کشور به عهده سایر کشورهای سوسیالیست است.» [5] برژنف همچنین گفته بود: «هرگاه ارتش سرخ وارد منطقه ای شود، دیگر از آن خارج نخواهد شد.» [6]
اما در مقابل دخالت مستقیم شوروی و پیمان ورشو، بلوک غرب و در راس آن امریکا، به دلیل احتمال بروز جنگ هسته ای میان بلوک غرب و شرق، صرفاً به اعتراض لفظی به این رویداد بسنده کردند و در عمل کاری انجام ندادند. و لذا جنگ سرد شامل نبرد رسانه ای و مسابقه تسلیحاتی، همچنان ادامه یافت؛ گویی که هیچ اتفاق خاصی در چکسلواکی رخ نداده است. این در حالی بود که بعد از پایان غم بار بهار پراگ، سیل وسیعی از مردم چک به کشورهای بلوک غرب مهاجرت کردند. ارقام نمایانگر پناهندگی آنی ۷۰٬۰۰۰ نفر و در مجموع مهاجرت ۳۰۰٬۰۰۰ نفر از مردم این جمهوری بود که عموما شامل متخصصین و افراد تحصیلکرده می شد.
ترس از مسکو و اینکه امریکا همیشه دروغ می گوید
سوین دلیلی که برای عدم مداخله بلوک غرب در حمایت از بهار بوداپست ارائه می شود اینست که غرب در آن زمان بیش از اینکه دلش برای مجارستان بسوزد، نگران موجودیت اسرائیل بود. همزمان با بهار بوداپست، جمال عبدالناصر رئیس جمهور چپگرا و ناسیونالیست مصر، کانال سوئز را ملي اعلام کرده بود و لذا فرانسه و انگليس (آشکارا و امریکا در پشت پرده) به کمک اسرائیل شتافته بودند تا کانال سوئز را تصرف کنند. البته در آن ماجرا هم زور شوروی بر بلوک غرب چربید، چراکه به محض تهدید شوروی به دخالت در جنگ به نفع حکومت چپگرای عبدالناصر، غرب از آن معرکه هم کوتاه آمد.
قیام خونین بوداپست، آخرین خیانت غرب به مردمان جمهوری های بلوک شرق نبود. حتی پس از فروپاشی شوروی هم غرب و بویژه امریکا هر جا این کشورها را بر علیه روسیه تحریک کرده، در مقابل تهدیدات جدی مسکو عقب نشسته و پشت آنان را خالی کرده است. آخرین نمونه این ماجرا زمانی بود که روسیه با حمله به گرجستان به بهانه دفاع از استقلال جمهوریهای خودمختار اوستیای جنوبی و آبخازیا، ضرب شست جدی به انقلاب های رنگین دست ساخته امریکا نشان داد و ثابت کرد که امریکا در عمل حمایتی از دموکراسی های غربگرا نخواهد داشت.[7] در مرداد ۱۳۸۷ و همزمان با بازیهای المپیک تابستانی ۲۰۰۸ پکن، وقتی ارتش گرجستان به پشتوانه حمایت امریکا از دولت برآمده از انقلاب مخملین میخاییل ساکاشویلی، برای بازگرداندن اوستیای جنوبی به خاک خود به این منطقه یورش برد، روسیه با واکنش شدیدی نشان داد و ضمن حمله به گرجستان و عقب راندن ارتش گرجستان از این مناطق، دو منطقه آبخازیا و اوستیای جنوبی را مستقل اعلام کرد. در آن ماجرا هم امریکا تنها نظاره گر بود و هیچ حمایتی از دوستان مخملی خود در گرجستان نکرد.
بهار پکن
یک دهه بعد از رخدادهای پراگ، دورهای مشابه از آزادی سیاسی در چین به وجود آمد که آنرا «بهار پکن» نامیدند. البته باز هم امریکا در شروع این بهار سیاسی هیچ نقشی نداشت، همچنان که در پایان آن. در دوره رهبری زائوزیانگ بر حزب کمونیست چین، اصلاحاتی آغاز شده و دولتمردان کم کم از تصفیه های سیاسی و سرکوب های دوره موسوم به «انقلاب فرهنگی» عقب نشینی می کردند. در حقیقت یك سلسله ابتكارات به رهبری «دنگ شیائو پنگ» اعمال شد، از جمله اینکه در این دوره از قربانیان و آسیب دیدگان انقلاب فرهنگی دلجویی گردید. وی در فاصله سال های ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۴ روابط چین را با امریكا، ژاپن و انگلیس ترمیم و اعتماد بلوک غرب را جلب كرد. آسودگی خاطری كه وی در داخل و خارج چین به دست آورد، راه را برای اعلام علنی و رسمی اصلاحات اقتصادی هموار كرد. این در حالی بود كه چین در دوران حكومت مائو و جانشینانش به تدریج با همه كشورهای جهان قطع رابطه كرده بود، به طوری كه در هنگام انقلاب فرهنگی تقریباً هیچ نمایندگی دائم سیاسی در پكن نبود و چین تنها یك كنسولگری فعال در مصر داشت.
اما وقتی مردم و بویژه دانشجویان در سال 1978 به خیابانها آمدند تا در تظاهراتی مسالمتآمیز درخواست آزادی، دولت پاسخگو و پایان فساد را مطرح کنند، «بهار پکن» به پایان رسید. در ابتدا دولت اجازه داد تا این تظاهرات برگزار شود، اما این وضعیت چندان ادامه نیافت. صبح روز 4 ژوئن دولت چین تغییر مسیر داد و ارتش را برای سرکوب این تظاهرات به میدان تیان آن من پکن فرستاد. در این درگیری صدها نفر کشته شدند و بهار پکن به آخر رسید. گفته می شود تا سه هزار نفر در آن اعتراضات کشته شده اند. همچنین زائوزیانگ، رهبر وقت حزب کمونیست چین هم به خاطر همدردی با تظاهراتکنندگان آن زمان، از مقام خود برکنار شد. این در شرایطی بود که غرب تنها نظاره گر افول یک بهار سیاسی دیگر در بلوک شرق بود.
بهار تهران
خسرو معتضد، صاحب نظر در تاریخ معاصر ایران، کتابی در دست انتشار دارد با عنوان «بهار تهران» که در آن این گزاره را مطرح می کند که دوران نخست وزیری دکتر علی امینی (41-۱۳۴0) را به جهت گشایش نسبی سیاسی آن مقطع از دیکتاتوری محمدرضا پهلوی، می توان «بهار تهران» نامید. اگر این تعبیر را بپذیریم، باید گفت این دوره تنها دوره ای است که امریکا راسا در گشایش نسبی و ایجاد بهار سیاسی در یک کشور موثر بوده است. چراکه دکتر علی امینی مجدی، صرفا با حمایت دولت دموکرات جان اف کندی در آمریکا در سال ۱۳۴۰ به سمت نخستوزیری منصوب شد.
«بهار تهران» شامل یک سری اصلاحات سیاسی شبه لیبرالی (آزادی فعالیت احزاب سیاسی از جمله جبهه ملی) و اقتصادی شبه سوسیالیستی (اصلاحات ارضی) و همچنین تلاش برای اصلاح بودجه و مبارزه با فساد دولتی بود. کوششهای او در کاهش نقش شاه در اداره امور کشور اگرچه در آغاز با حمایت بخشی از دستگاه ریاست جمهوری آمریکا، همراه بود، اما خیلی زود با مقاومت و مخالفت محمدرضا شاه پهلوی روبرو شد. پس از آنکه محمدرضا شخصا به امریکا سفر و توافق دموکرات ها را برای نوکری بلاواسطه جلب کرد، آنها هم امینی را قربانی کردند. از طرف دیگر امینی هیچ گاه نتوانست اعتماد نیروهای مخالف شاه را جلب کند و لذا پس از ناامیدی از همراهی جبهه ملی مجبور به کناره گیری شد. بدین ترتیب تنها بهار سیاسی زاییده دولت امریکا هم توسط خود آنها به زمستان بدل شد.
آیا تجربه بهارهای سیاسی در خاورمیانه تکرار می شود؟
تجربه بهارهای سیاسی بلوک شرق همگی نشان دهنده خیانت غرب و بویژه امریکا به جنبش های مردمی است که هزینه های انسانی بسیاری در پی داشته. همچنین بهار تهران را باید نماد دیگری از دورویی امریکا در زمینه گسترش آزادی و دموکراسی در جهان دانست. با درک اینکه این تجربه ها همگی با شکست روبرو شده اند، حال جای بسی تاسف و تاثر است که برخی، انقلاب های مردمی و اسلامی منطقه را با عنوان «بهار عربی» می خوانند. چه دلبلی وجود دارد که این انقلاب ها را که تاکنون در سه مرحله با موفقیت روبرو شده اند، با جنبش های کوتاه مدت دوران جنگ سرد مقایسه کنیم که همگی در سکوت کامل غرب با ناکامی و شکست به پایان رسیده اند؟ آیا غرب قصد پشت کردن به این انقلاب ها و به انحراف کشیدن سه انقلاب موفق تا به این جا و همچنین چراغ سبز نشان دادن به دیکتاتورهای بحرین، عربستان، یمن و اردن را دارد تا این انقلاب ها هم ناکام بمانند ولو با کشتار گسترده مردم؟ این مسئله هیچ بعید نیست، بنابراین همچنانکه رهبر انقلاب اسلامی ایران در دو مرحله در خطبه های نماز جمعه خود با زبان عربی خطاب به برادران مسلمان عرب هشدارهای لازم را مطرح فرمودند، ملت های مسلمان خاورمیانه می باید هشیاری بیشتری به خرج دهند.
منابع:
روايت دست اول از بهار پراگ: آخرين پيشنهاد: «خاطرات الكساندر دوبچك»، محمد صادقي، روزنامه شرق، شماره 1173، مورخ 10 بهمن 89، ص 20
توسط شوروي به خزان تبديل شد، بهار 13 روزه بوداپست، بهرام افتخاري، جام جم آنلاين، مورخ 30 مهر 1389
پشت دروازه های المپیك، مهری حقانی، روزنامه ايران، مورخ 1 شهریور 1388
چین بعد از تیانآنمن، همشهری انلاین، مورخ 18 خرداد 1388، به نقل از: ریزن آنلاین، 4 ژوئن 2009، ترجمه نیلوفر قدیری
[1]- يوري آندروپف پاداش سرکوب مجارستان را زمانی دریافت کرد که در سال 1967 به رياست سازمان ک.گ.ب منصوب شد. 5 سال بعد (1982 م) وی رهبر شوروي گردید.
[2]- دوبچك مشروط به خروج نيروهای نظامی ورشو و موافقت برژنف مبنی بر خروج نيروها به محض عادی شدن اوضاع، به كشورش برگردانده شد. روند عادي شدن اوضاع در چكسلواكی تا اوايل سال 1969 به درازا انجاميد تا اين كه در روز هفدهم آوريل 1969 دوبچك از سمت دبيركلی حزب كمونيست چكسلواكی بركنار شد. دوبچك در ابتدا به سمت سفير چك اسواكی در آنكارا تعيين گرديد ولی پس از چند ماه به پراگ احضار و به كارمندی ساده يك شركت تعاونی كشاورزی در يكي از شهرهای چكسلواكی تنزل رتبه يافت.
[3]- این رمان با عنوان «بار هستی» به فارسی ترجمه شده است. ترجمه نخست به قلم پرویز همایونپور سال 1365 از سوی نشر گفتار منتشر شده و چاپ دیگر آن در نشر قطره بیستودوم تکرار شده است.
[4]- هجوم شوروی به چکسلواکی در آستانه کنگرهٔ حزب کمونیست چکسلواکی صورت گرفت. اعضای حزب در نهایت در یک کارخانه کنگره را برگزار کردند و بر برنامهٔ اصلاحات صحه گذاشتند. اما حملهٔ شوروی و پیامدهای ناشی از آن، عملاً ارزش وجودی این کنگره را از بین برد و آن را بیهوده ساخت.
[5]- به همین دلیل، ایمره ناگی بیم آن داشت که ادامه حضور در پیمان ورشو مجارستان را در جنایت های شوروی سهیم سازد. دخالت های نظامی پیمان ورشو در کشورهای عضو پیمان را باید به دخالت های نظامی عربستان و دیگر کشورهای عضو پیمان همکاری خلیج، در بحرین مقایسه کرد. آنها هم به بهانه حمایت از یکدیگر در سرکوب قیام های مردمی تشریک مساعی دارند.
[6]- این سیاست هم با شکست خفت بار نیروهای شوروی در افغانستان باطل شد.
[7]- از زمان استقلال گرجستان در سال ۱۳۷۰ (۱۹۹۱)، گرجستان از بر سر جمهوریهای خودمختار اوستیای جنوبی و آبخازیا با روسیه اختلاف داشت، چرا که روسیه اجازه نمیداد که گرجستان، حاکمیت خود را در این دو منطقه اعمال کند. ولی به دلیل ضعف گرجستان و نیز نزدیکی دولت وقت - به ویژه شخص شواردنادزه نخستین رییس جمهور گرجستان که قبلا وزیر خارجه پیشین شوروی بود- به روسیه، این کشور تن به مصالحه با روسیه داد و پذیرفت که در امور جمهوریهای خودمختار اوستیای جنوبی و آبخازیا دخالت نکند و با حضور نیروهای روسی در این دو منطقه مخالفتی نداشته باشد. اما پس از انقلاب گل رز در سال ۱۳۸۲ در گرجستان که با پشتیبانی آمریکا صورت گرفت و منجر به برکناری دولت متمایل به روسیه و روی کارآمدن دولت غربگرای میخاییل ساکاشویلی شد، این کشور به پشتوانه حمایت های غرب بر آن شد تا این دو منطقه در در کنترل خود بگیرد که با دخالت نظامی روسیه مجبور به عقب نشینی شد.
آیا طرح تحول اقتصادی دلیل بر ابطال حکمت متعالیه است؟
اظهارات اخیر ]دکتر[ حسن عباسی درباره «فلسفه» و «انقلاب صدرایی» واکنش های مختلفی را در جامعه داشته است. پس از انتشار بخشی از سخنان ایشان پیرامون نسبت میان فلسفه و اسلام در سایت پارسینه، این اظهارات با واکنشهای گستردهای مواجه شد و تعدادی از اساتید حوزه و دانشگاه وی را به مناظره دعوت کردند. حسن عباسی هم در پاسخ اعلام کرده بود که روز پنجشنبه 24 فروردین جواب خود را پیرامون این مسئله بیان میکند. حالا فیلمی از وی منتشر شده که در جمع شاگردان خود میگوید که "مخالفان سخنان وی، «مردهپرست» هستند و همان متحجرانی هستند که ابنسینا و علامه طباطبایی و امامخمینی را به ستوه آوردند." (عباسی: کسانی که به من اعتراض کردند، مردهپرستان و متحجران هستند، پارسینه، مورخ ۲۵ فروردين ۱۳۹۱)
اما گذشته از نقد ادبیات وی در مقام پرسش و پاسخ، در این مجال به چند نکته درباره درستی یا نادرستی گفتارهای وی به طور مجمل، اشاره می کنم.
- آیا نداشتن نظریه اقتصادی، دلیل بر بطلان فلسفه صدرایی است؟
دکتر عباسی مدعی است که «فلسفه صدرایی» فاقد نظریه اقتصادی است و نظریه پردازان صدرایی نمی توانند یک طرح دو صفحه ای هم درباره طرح تحول اقتصادی ارائه دهند: "انقلاب ما هم صدرایی نبوده است. به عنوان مثال صدرایی ها نتوانستند یک طرح اقتصادی حداقل دوصفحه هم برای طرح تحول اقتصادی به صورت درست و مفید ارائه بدهند. کسانی که معتقدند که فلسفه ملاصدرا همه چیز دارد بیایند بشینند مناظره کنند (هنوز از مادرشون زاییده نشده)." (حسن عباسی: همهٔ فلاسفهٔ مسلمان اشتباه کردهاند/ آقای جوادی آملی بیاید با من مناظره کند، سایت پارسینه، ۱۳ فروردين ۱۳۹۱)
اما آیا اساسا فلسفه صدرایی مدعی داشتن نظریه اقتصادی است و آیا ملزم به این امر هست؟
به نظر می رسد آنچنانکه برخی در مقام پاسخ به ایشان گفته اند، آقای عباسی فاقد دریافت صحیحی از معنای فلسفه و وظیفه آن است. اما حتی اگر بداند و ما هم مدعای ایشان را به معنای اینکه یک دیدگاه خاص فلسفی باید پایه گذار یک اندیشه جامع در تمامی شاخه های دیگر علوم انسانی (اعم از فلسفه سیاست، علوم سیاسی، علوم اجتماعی، علوم تربیتی و حتی هنر) باشد، را بپذیریم، باید گفت که چنین نگاهی از فلسفه به معنای «یک مکتب کامل و دارای ایدئولوژی جامع» (که پر بیراه هم نیست) تاکنون تنها درباره دو دیدگاه انسانی «سوسیالیسم» و «لیبرالیسم» مطرح شده که اولی (به ویژه فرم رادیکال آن به معنای کمونیسم) به انحطاط و شکست رسیده و دومی هم در آستانه شکست کامل است.
اما دیدگاه مد نظر ما یعنی «فلسفه صدرایی» که آن را چکیده و برآیند همه مکاتب فلسفه اسلامی و ایرانی، بویزه مکتب «سینوی» (مشاء) و مکتب «اشراق» می دانیم و انقلاب اسلامی را هم برآمده از آن تلقی کرده و لذا انتظار داریم جدی ترین مدعی پایه گذاری «علوم انسانی اسلامی- ایرانی» ما در «دانشگاه تمدنساز» آینده و مبنای «الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت» ما باشد، هم می تواند و باید ادعای جامعیت فکری در تمامی حوزه ها را داشته باشد. اما اینکه تاکنون محقق شده یا نشده بحث دیگری است که می باید در مقال و مجال مفصل تری بدان بپردازیم.
- آیا فلسفه صدرایی فاقد نظریه اقتصادی است؟
اگر بخواهم جمله پایانی پاسخ بند قبل را به طور چکیده در اینجا بیان کنم، باید یک نکته را خلاصه بگویم که قرار نیست فیلسوفان خود در مقام پاسخ به مشکلات جزئی و کلی جامعه برآیند. اصلا قرار نیست فلسفه صدرایی ابتدائا و بالذات مسائل اقتصادی را حل کند و نباید «ملاصدرا» و «علامه طباطبایی» و «علامه مطهری» و «جوادی آملی» را به جهت اینکه نمی توانند منتقدان موفق «طرح تحول اقتصادی» باشند، نکوهش کرد. و اصلا مگر چند سال از طرح «فلسفه صدرایی» گذشته که حال ما انتظار جامعیت علمی از آن داشته باشیم؟
با این حال، صدرائیان چندان هم از مسائل جامعه و سیاست غافل نبوده اند. اتفاقا در مقام دفاع از ایشان باید گفت که بهتر از هر اندیشه و نحله دیگری در ایران به مسائل جامعه پرداخته و در مقام «اندیشه ورزی» برآمده اند. به عنوان مثال دکتر عماد افروغ که دیدگاه های نزدیکی به حضرت علامه جوادی آملی دارد و کوشیده تا با تلفیق اندیشه های ملاصدرا و تفاسیر علامه جوادی از فقه و فلسفه سیاسی اسلام (نظریه ولایت فقیه)، در مقولات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی هم بسط اندیشه کند. افروغ در مهمترین اثر خود یعنی «انقلاب اسلامی و مبانی بازتولید آن» (عماد افروغ، انتشارات سوره مهر، چاپ اول، تهران 1386) که مجموعه دیدگاه های دکتر ایشان در علوم مختلف فلسفه، فلسفه سیاسی، فلسفه تاریخ، علوم سیاسی و بعضا جامعه شناسی به موضوع «انقلاب اسلامی» است، کوشیده تا با تلفیق «روش شناسی رئالیسم انتقادی» و «فلسفه صدرایی» کارهای جدیدی صورت دهد تا از این رهگذر پس از تدوین «فلسفه علم» و «فلسفه» در جهت تدوین «فلسفه سیاسی»، «اندیشه سیاسی» و «علوم اجتماعی» نوینی گام برداریم. از آنجا که مدعی تحول در حوزه عوم اجتماعی و تولید دانش بومی عطف به انقلاب اسلامی هستیم، تحلیل موضوعات روز جامعه اسلامی ایرانی ما، که برگرفته از مبانی انقلاب اسلامی است - و در راس آن خود انقلاب اسلامی به عنوان هم ابژه و و هم سوژه مطرح است- می بایستی هم به لحاظ موضوعی و هم به لحاظ موضعی، با نگاهی متفاوت از علوم اجتماعی در غرب بنگریم و نیز فراتر از آن چارچوب مدون روش شناسانه متفاوتی اتخاذ کنیم. از این منظر می توان چارچوبی را متصور بود که فلسفه و فلسفه تاریخ و سیاست و فلسفه سیاست و علوم اجتماعی آن لازم و ملزوم هم و غیر قابل تفکیک باشند و علوم اجتماعی هم از آنها بری نباشد. کما اینکه نگاه افروغ هم از روش شناسی نویی (جدا از پست مدرنیسم، پساساختارگرایی، تجربه گرایی، ابطال گرایی و...) برخوردار است (رک: «محتواگرایی و تولید علم») و فلسفه او هم فلسفه ای برخواسته از فلسفه اسلامی متعالیه ملاصدرا است (رک: مباحث «انقلاب صدرایی») و هم علوم اجتماعی او و سیاست او از هم جدا نیستند.
در این چارچوب می توان کتاب «انقلاب اسلامی و مبانی بازتولید آن» را هم درک و بررسی کرد، بویژه آنکه افروغ هم نماد یک روشنفکر حوزه عمومی است و مواضع گسترده و متنوع سیاسی، فلسفی، اجتماعی و حتی دینی و... را اتخاذ کرده و بیشتر در قامت یک فیلسوف اجتماعی ظاهر می شود تا جامعه شناس. افروغ برای انقلاب اسلامی، یک ماهیت فلسفی قائل است و از این منظر شان آن را از یک تحول سیاسی که با یا بدون کاربرد خشونت رخ داده باشد، انقلابی که حاصل حرکت دسته جمعی توده ها و یا انگیزه های روانی رهبران آن باشد، تغییر ساختار سیاسی یا اجتماعی، به هم ریختگی توافق اجتماعی یا بروز تضاد اجتماعی، اندیشه های مارکسیستی یا لیبرالیستی، و اموری از این دست که در کتب معمول جامعه شناسی انقلاب مطرح می شوند، بالاتر می برد. بدین سان ما پیش از آنکه با علوم سیاسی یا اجتماعی روبرو باشیم با یک منظومه فکری (نگاه جامعی که در تمامی ابعاد گسترده است) مواجهیم. لذا افروغ که فارغ از رشته تحصیلی خود (جامعه شناسی)، در فلسفه و فلسفه علم هم مطالعه کرده و تدریس می کند، انقلاب را از دریچه «حکمت متعالیه» بررسی می کند. (رک: فصل سوم کتاب)
در مقولات اقتصادی هم اگرچه افروغ اقتصاددان نیست، اما در آثار تالیفی نخستین خود در دهه هفتاد، همچون: «فضا و نابرابری اجتماعی»، «ایجاد فضای نابرابریهای اجتماعی»، «چشم اندازی نظری به تحلیل طبقاتی و توسعه» و همچنین کتاب متاخرتر «حقوق شهروندی و عدالت» مباحث نزدیک به اقتصاد را بویژه در مقوله «عدالت» مطرح کرده است.
به تعبیر نیوتون که می گوید بینش قوی خود نسبت به جهان را مدیون آنست که روی سر غولهایی چون ارشمیدس ایستاده - البته بلاتشبیه- باید گفت که افروغ هم پشتوانه های فکری معاصری چون «شهید مطهری» و «امام خمینی» (ره) دارد که در تمامی زمینه های اندیشه انسانی و اسلامی از فقه گرفته تا عرفان و فلسفه تفکر و تدبر کرده اند و گستره آراء منتشره ایشان هم گواه همین مطلب است. بر اساس چنین پشتوانه هایی، طبیعی است که ما می توانیم ادعای اظهار نظر در زمینه اقتصاد هم داشته باشیم. مگر مرحوم آیت الله صدر (ره) که «اقتصادنا» را نوشت (همچنان که فلسفتنا را) شاگرد کسی جز حضرت امام (ره) بود و حضرت امام مگر اندیشه ای جز از حکمت متعالیه ملاصدرا داشت؟
بدین ترتیب معلوم می شود که کارنامه کنونی صدرایی ها از تمام اندیشمندان بومی و غیر بومی ما پر بارتر است. و بر همین اساس برنامه های اندیشه ورزی آینده شان هم می تواند پر بارتر از رقبای دیگرشان باشد.
- و اما عباسی دغدغه فلسفه دارد یا اقتصاد؟
کسانی که مباحث دکتر عباسی را پیگیری می کنند، می دانند که در سالهای اخیر دغدغه ایشان بیشتر مسائل هنری بوده تا اقتصاد و علوم دیگر انسانی. ایشان مدتها وقت خود را صرف مشاهده و نقد سریالی های مفصل خارجی همچون «لاست» و «24» کرده و دانشجویان را به سمت این گونه مسائل «تهدید محور» سوق می داد. اما اخیرا توجه ایشان به اقتصاد جلب شده و ماحصل این توجه را در یک از برنامه های «راز» شبکه 4 سیما در نقد اندیشه های میلتون فریدمن، ابراز داشتند.
انتقادات امروز عباسی از فلسفه صدرایی به جهت قصور در پرداخت به مسائل اقتصادی روز، در شرایطی است که امثال خود او مدت ها بود در مقابل این مسائل سکوت کرده بودند. گیریم که فلسفه صدرایی و اساسا کل میراث فلسفه اسلامی و ایرانی ما ناتوان از درک مسائل اقتصادی باشد، خود ایشان که ظاهرا همه چیز دان هستند چرا ساکت بودند؟
از سال 87 که حسن عباسی حسن عباسی در یک جمع دانشجویی ضمن مقایسه دولتهای خاتمی و احمدی نژاد گفته بود: "خاتمی به یک قطار لوکس می ماند که ساکن بود و حرکت نکند و احمدی نژاد به قطاری تندرو می ماند که چراغ خاموش و بی ترمز و به شتاب حرکت می کند اما نمی داند به چه مقصدی؟" تا یک سال پیش هیچ انتقادی از زبان ایشان نشنیده بودیم. البته همان جلسه سال 87 هم با اعتراض دانشجویان افراطی طرفدار احمدی نژاد روبرو شد که به او گفته بودند: "از دولت احمدی نژاد ناراحت است چون به وی پست نداده اند". و البته عباسی هم با عصبانیت و خشم جواب مشابهی به آنان داده بود.
از آن زمان نه تنها دیگر انتقادی نشنیدیم که ناگهان آقای عباسی به مدافع تمام قد دولت بدل شده و بویژه در ایام انتخابات 88 و در همایش وبلاگ نویسان حامی دولت، مواضع تندی علیه منتقدان دولت گرفت و احمدی نژاد را نماد "ما می توانیم" در برابر مثلث "ما نمی توانیم" معرفی کرد. نتیجه این دفاعیات احتمالا همین بود که به عنوان داور 29مین جشنواره فیلم فج انتخاب شد. داوری که البته ماحصل آن تجلیل تمام قد از سینمای جشنواره پسند خارجی بود و نه سینمای انقلابی و یا حتی ملی ما! و به هعمین جهت باید انتقادات دکتر ابراهیم فیاض را از عملکرد داورانی چون عباسی در آن سال جدی گرفت که فیلم درخشان رضا میرکریمی را قربانی کردند تا فیلم سیاه اصغر فرهادی به عنوان نماد سینمای ما معرفی شود.
در همین احوال ناگهان آقای عباسی یک بار دیگر منتقد دولت شد و در سخنرانی در آذرماه 90 با حمله شدیداللحنی به دولتمردان اقتصادی کشور گفت: "نه دولت سازندگی که صراحتاً مدعی لیبرال است و نه دولت دوم خرداد، بلکه حتی دولت اصولگرای فعلی. تئوریسینهای اقتصادی دولت فعلی از دانشگاه علامه طباطبایی هستند که رسماً در این دانشگاه، به لیبرال بودن مشهورند و خندهدار است که سیستم اقتصادی دولت اصولگرا در اختیار مرکانتیلیستها است. لیدر اینها آقای پژویان است که دو شاگرد اصلیاش، دبیر طرح هدفمند کردن یارانه و معاون اقتصادی وزارت اقتصاد و خود وزیر اقتصاد. اینها اساساً فریدمنی هستند، یعنی اقتصاد را از نگاه میلتون فریدمن میبینند. مسئله من این نیست که مدیران کدام جناح سیاسی بیعرضگی کرده و موجب این اختلاس شده، مسئله من این است که چطور میشود تئوریسین اقتصادی جمهوری اسلامی لیبرال باشد؟"
وی همچنین گفته بود: "دولت سازندگی که سخنگوی حزب کارگزاران سازندگی آمد و رسماً اعلام کرد که ما لیبرال دموکرات هستیم، صداقت داشت و آمد و حرفش را صریح زد و موضع خود را روشن کرد. دولت اصلاحات هم که آمد و گفت ما لیبرالیسم را قبول داریم. حکومت هم با اینها برخورد کرد، اما آیا دولت اصولگرا میتواند به این سئوال جواب بدهد که چرا مدیران اقتصادی شما لیبرالیست هستند؟ چرا تئوریسین اقتصادی دولت نهم و دهم یک چهره لیبرال است؟" (حمله تند حسن عباسی به وزیر اقتصاد و معاونش، مشرق نیوز، مورخ ۲۱ آذر ۱۳۹۰)
اما چه شد که ناگهان آقای عباسی به لیبرال بودن دولتمردان اقتصادی پی بردند؟ آیا ایشان فراموش کرده بود که تیم اقتصادی دولت همان تیمی است که از نیمه دوم دولت نهم اقتصاد کشور را در دست گرفته و به این فجایع دچار کرده است؟ آیا فریدمنی بودن آقایان در سال 88 مشخص نبود که عباسی اگر قصد کوبیدن رقبای احمدی نژاد را دارد، لااقل چند انتقاد دلسوزانه هم به عملکرد وی داشته باشد تا حداقل دهان موافق و مخالف وی موقتا بسته شود؟ آقای عباسی چرا انتقاداتش را همان روزها بیان نمی کرد تا احمدی نژاد غره نشود و به اتکای رای 24 میلیونی مردم (که بواسطه شعارهای عدالتخواهانه دولت محقق شد) و با پشت کردن به نخبگان دلسوز، راه خودش را برود؟
آقای عباسی باید به خاطر داشته باشد که که خیلی پیبش تر از اینها که دولت به برنامه های شبه لیبرالی روی بیاورد، کسانی چون دکتر افروغ نماینده اصولگرای مستقل مجلس هفتم و یکی از متفکران صدرایی ما، در جلسه رای اعتماد به کابینه دولت نهم به احمدی نژاد گفته بود: "شما کسی را به عنوان وزیر اقتصاد انتخاب کرده اید که اگر هاشمی هم می بود همین فرد را انتخاب می کرد." (قریب به مضمون)
بدین ترتیب، معلوم می شود که اتفاقا صدرایی ها بیش از همه حواسشان جمع اقتصاد بوده است! و انتقاد حسن عباسی از صدرایی ها به حهت سکوت در برابر طرح تحول اقتصادی و دیگر اقدامات و برنامه های دولت نهم و دهم، به خود او بیش از همه وارد است. آقای عباسی و امثال ایشان باید به همان اندازه که بر طبل حمایت از دولت کوبیده اند، در شیپور انتقاد بدمند تا شاید خطاهای نظری و عملی ایشان و دوستانشان در دولت جبران شود. تنها اینگونه است که می توان گفت ایشان به وظیفه نخبگی خودشان عمل کرده اند. حداقل از 4 سال قبل اقتصاددانانی چون دکتر سبحانی، نادران، خوش چهره، توکلی و مصباحی مقدم در مقام مسئولیت اجرایی و تقنینی و نیز نخبگان خارج از مسئولیت همچون دکتر ابراهیم رزاقی و مسعود درخشان - که بیش از هر کس دغدغه اقتصاد اسلامی دارد- روز و شب مشغول نقد دولت اند، اما هیچ کدام از آنان مدعی ابطال فلسفه صدرایی و بالاتر از آن فلسفه اسلامی و یا کل فلسفه نیستند. اما چرا آقای عباسی - با خواستگاه فکری خاصی در مطالعات استراتژیک و مسائل امنیتی- یک هو منتقد دولت می شود و از فرط حلیم «نقد مرکانتالیسم» در دیگ «ضدیت با فلسفه و عقلانیت» می افتد، مسئله دیگری است.