لویی شانزدهم محصلان ارشد مالیاتی فرانسه را "ستون های مملکت" نامیده بود، به جهت شباهتی که در نوشتار کلمه "ستون" و "دزد" وجود دارد، مردم آنها را "غارتگران مملکت" می خواندند.
اخیرا برخی از این چهره های فسیل نظام که روزگاری مثل بت پرستش می شدند، عیارشان معین شد. چهره هایی که آنها را "استوانه های نظام" _شما بخوانید همان ستون یا بهتر بگوییم غارتگر_ می خواندند در معرض امتحان قرار گرفتند و نشان دادند از اول هم مارا سر کار گذاشته بوده اند. دوم خردادی که به عنوان آنتی تز جناح محافظه کار و اختناق گر در 1376 ظاهر شد و تز خود را آزادی و بسط سیاسی کشور می دانست، نمی خواست بگوید که منظورش از این آنتی تز چیست؟ اگر اختناق در مملکت وجود دارد، نه زیر سر مجلس که بیشتر و عمدتا تحت تاثیر دولتی است که هاشمی سردمدار آنست و این خود بزرگترین تناقض و دروغ بود. اگر آنگونه که دیدیم برخی چهره های آن هم دقیقا از روی دولت هاشمی به کابینه خاتمی کپی پیست شدند، پس این تز آزادی در مقابل کدام آنتی تز مطرح شده بود؟
برای منی که چهار ترم پیش در مخالفت با انحصار گری جناح موافق هاشمی در دانشگاه سیستان و بلوچستان به یک ترم محرومیت تحصیلی محکوم شده ام، تز و آنتی تز اینها باد هواست. اما امروز اگر می شنوم که بعد از چهار ترم یاران فراموشکار من که مرا در آن میدان رها کردند، امروز عدالت خواه شده اند، باور نمی کنم، نه آنها سیاسی اند و هوش و توانایی چنین کارهایی را دارند و نه معادلات قدرت در استان سیستان و بلوچستان به نحویست که اینها بتوانند بازی خودشان را پیاده کنند، در واقع حزب اللهی های دانشگاه سیستان و بلوچستان مهره هایی هستند که در بازی سیاسی قومیت های استان شرکت می کنند و از خود استقلال ندارند. بنا به تجربه می گویم و در حال قصد باز کردن موضوع را ندارم، به یادداشت های اسفند تا خرداد ماه 87 وبلاگم مراجعه کنید. شاید زمانی دیگر همه را بازگفتم.
این چه رازیست که هر سال بهار
با عزای دل ما می آید؟
«ه. الف.سایه»
دیروز که آمدم زاهدان، خبر دادند که "حاج آقا میر احمدی"، استاد معارف مان فوت شده است. انگار همین دو روز پیش بود که آن استاد خوش اخلاق سر کلاس اندیشه2 _که من و امین و دیگر سران تجمع صنفی 87 دانشگاه در آن حاضر بودیم_ وقتی اسامی کلاس را می خواند، به اسم من که رسید گفت: این نساجی همان نساجی معروف است؟! و همه با شنیدن این جمله اش خندیدیم و وقتی تایید کردم ، بعد از کلاس مرا نگه داشت و پرسید که تو با دکتر اکبری چه کار داری که اینقدر از دست تو می نالد!!
خدایش بیامرزد. قرار بود دو تا از مقاله هایم در باره روشنفکری دینی را برایش ببرم، شرمنده اش شدم.
به وبلاگت مناز ای مرد موذی ! درش را تخته خواهند کرد روزی
گمان کردی که نت امن و امان است؟ تو را هم اخته خواهند کرد روزی !!
وه چه لحظه ایست
لحظه رهایی از کفش
از بند جوراب
با سوراخ هایی در پیشانی اش
به نشان عدالت خواهی در راس امور !
وه و واه
ای شمایان که بر بالا نشسته بر ریش ما می خندید
با شمایم ای مصادیق تعز من تشاء
موقتا
این منم یگانه مصداق تذل من تشاء
شاید موقتا
ای شمایان که دستتان می رسد
به ریشتان
ما بی ریشه گان را دریابید
که هیچمان ریش نیست
و اگر می بود به پای ریش شما نمی رسید
وای بر من و واه بر شما !
این منم یک عنصر تاریخ گذشته
مشتی عنوان با پسوند سابق
آیا کسی هست که این پایین را نگاه کند؟
شاید از سر تصادف؟
وبلاگ صورتی !!
"دل منو بردی"[1]
"تا کهکشانهای عشق" [2]!
آنجا که خرس تخم می گذارد
و عرب آخرین بار نی اش را انداخت !
شاید برهوت
لابد برره !
وبلاگ صورتی !
شبا میای، شبا میای که تنها....... گوشه غم نشستم [3] !!
الاغ !!
نمی دانی شب کسی وبلاگ نمی خواند؟
شب مال چت است و دانلود
و تو نه چت می دانی و نه تلفظ آن دیگری را !
وبلاگ صورتی!
"غمت در نهان خانه دل نشیند"[4]
ندیدی که کسی
پای وبلاگ نشیند؟
"برو که هر که نار یار من است بار من است"[5]
برو که کار تو دیگر تمام شد
میان این همه دهک و خوشه اقتصادی
به تو چه که شاهی با گدایی چگونه نشیند؟
وبلاگ صورتی!
یادت می آید؟
"به من گفتی که دل دریا کن ای دوست"
"همه دریا از آن ما کن ای دوست" ؟
زبان پرمو، سرم بی مو، دهان کج
دلم افگار و گوشم جملگی کر
دلم دریا شد و دستم به زنجیر
"مکش دریا به خون، پروا کن ای دوست"[6] !
[1] _ پیرهن صورتی دل منو بردی، تصنیف شاد قدیمی در یکی از این فیلم فارسی های آبگوشتی قبل از انقلاب_ لازم به ذکر است که فیلم را ندیده ام اما تصنیف را ایرج می خواند.
[2] _ قطعه ای از یکی از تصانیف آشنا با صدای محمد نوری
[3] _ زمانی طنزی نوشتم در باب نشریات زرد و خوانندگان پاپ مزخرف ایرانی، این شعر قسمتی از همان مطلب طنز است.
[4] _ شعر از طبیب اصفهانی
[5] _ آوازی با صدای همایون شجریان
[6] _ سه مصراع از سیاوش کسرایی، اشک مهتاب با صدای محمد رضا شجریان.
مطالب این وبلاگ لزوما مورد تایید شخص نویسنده نیست !!!
مطالب اخیر صرفا مقدمه ایست برای پایان دادن به 6 سال فعالیت سیاسی در دانشگاه و 10 سال فعالیت تشکیلاتی_اجتماعی.
رضا نساجي
دبير سابق انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه سيستان و بلوچستان (1358)
و فعال دفتر تحكيم وحدت
دومین شماره ماه نامه "نسیم بیداری" به مدیر مسئولی سید محمد مهدی طباطبایی منتشر شد.
سید مهدی طباطبایی آخرین دبیر تشکیلات دفتر تحکیم وحدت در سالهای 78_80 است که در پی انشعاب علی افشاری و طیف انجمنهای تندرو متمایل به او _موسوم به طیف علامه_ با مجموعه ای از انجمن های معتدل و معتقد، که به طیف شیراز موسوم شد، تا دو سال بعد بعنوان دبیر تشکیلات تحکیم وحدت به فعالیت های دانشجویی خود ادامه داد. او فارغ التحصیل کارشناسی ارشد علوم سیاسی است و نشریه نسیم بیداری نخستین کار مستقل مطبوعاتی وی بشمار می آید.
در این شماره در پرونده مفصلی با عنوان "فرزند خواندگان آیت الله" به بررسی چگونگی تشکیل و نسبت سیاسی حزب کارگزاران با هاشمی رفسنجانی و نیز فعالیتهای سیاسی و مطبوعاتی این حزب پرداخته و در پرونده دیگری با عنوان "مجتهد مجاهد" در مصاحبه با برخی چهره های سیاسی در دوران مبارزه با رژیم شاه ابعاد فقهی و مبارزات سیاسی منتظری را بررسی کرده و مباحث مربوط به فعهالیتهای سیاسی و سالهای بعد از انقلاب وی را در گفتگو با عباس سلیمی نمین نقد نموده است.
شماره نخست این نشریه هم متناسب با موضوعات روز آذر ماه، به بررسی "جنبش دانشجویی"، "وحدت حوزه و دانشگاه" و "انقلاب فرهنگی و علوم انسانی" در گفتگو با شخصیتهایی از جناح های مختلف سیاسی و همچنین اساتید دانشگاهی چون صادق زیبا کلام و عماد افروغ منتشر شده بود. در این شماره عماد افروغ از محتوای دانشگاه ها و علوم انسانی در ایران گفته و صادق زیبا کلام هم به بررسی ابعاد انقلاب فرهنگی و نقش خود و دکتر سروش در آن پرداخته بود.
برای سید مهدی طباطبایی و همکاران وی در این نشریه آرزوی توفیق داریم.
لعنت به لحظه های لرزش بی انتهای دست
وقتی که پیش روی، تقاضای مرگ هست
لنگان چو می شودم پای به پای طناب دار
می پرسم از خودم که به فقرت سماجت است؟
با پادشه بگوی که جز مرگ بی عذاب
ما چاکران حقیر شما را چه حاجت است؟
امروز گناه همه فقر و مجازات فقر مرگ
مرگی به از حیات، کجایش قساوت است؟
قربان قد و قامت تو شاه پرجلال !
تا بوده ای تو، چه کس را شکایت است؟
جز آن زنی که مرغ و خروسش کباب شد
آن هم که حکم شرع بگفتش زکات هست
یا آب آن دهی که شما کج نموده اید
یک قطره آب کجا تا فرات هست؟
گر من به غیر تیغ شما جان به حق دهم
مرگی چنین میانه میدانم آفت است !
گر می خواهیدم بگویید که وزن ندارد برخی ابیات، می دانم! که برای شاعری نگفته ام، غرض چیز دیگریست!
/ رضا نساجی /
مادر!! [1]
ما را بخاطر می آوری؟
مایی که بسان گنجی گهر وار بسویت می شتافتیم
و تو چون رنجی ناهموار بر سر و روی ما می تافتی
و چون پدران تو از شمال[2]
شمالی بی انتها که از شرق بود تا غرب
و شرق نبود و غرب شد[3]
آنگاه که آفتاب سردش که یک بار
نه سه بار[4] از شرق طلوع کرده بود و از غرب نه
در غرب غروب کرد[5]
مگر در جزیره ای دور افتاده[6] در دهان کف کرده گرگ های غربی که هرگز غرب نبود
و در شرق ماند برای همیشه
و چون پدران تو از شمال ما را به فرزند خواندگی پذیرفتند
لعنت ابدی ما را در بر گرفت
و دعایمان از سقف خانه مان که هرگزش کسی نمی دانست کجاست[7]
بالا تر نرفت
شاید بخاطر فحشهای رکیک پدر خوانده[8]
و شاید بخاطر دروغ هایش
مادر جان!
تو را تنها در کتابهای قطور و جزوه های نامنظم یافتیم
و در "جزوه ای سبز" [9]به دروغ
و تو شاید تنها یک کلمه بودی و نه بیشتر
و شاید یک خیال
و شاید خواب شیرینی که برای دیگران تعبیر شد
دیگرانی که افیون[10] پدر بزرگ[11] را می پرستیدند
و ما عادت کردیم کلمات کلید گنج را از دهان مردانی بشنویم
که هرگز رنج نبرده بودند[12]
مادر! تو گناهکار بودی
و نه ما
مایی که افیون پدربزرگ را به افیون ناپدری ترجیح دادیم
و چون جام شوکران لا جرعه سر کشیدیم
و بزرگترین گناه تو این بود که کلید خانه ات در دست نامحرمان خوش می درخشید
این ماییم که تو را می بخشیم
بخاطر دروغ های پدرانت
یوسف[13] و برادرانش
مادر!
بگو این چه یوسفی بود که برادرانش[14] را خود کشت؟
و خواب ستارگان و ماه را بدروغمان بازگفت؟
گمانم که ماه
آن ماه غربی[15]
او را در آغوش گرفته و در تهران می بوسید![16]
روزی که استخوان های فرزندنش [17]
که از نخستین زایمان خویش 52 فرزند داشت
5 ساله[18]
در گور دروغ می پوسید؟
مادر بگو
این چه یوسفی بود
که ما را به مصر دروغین فرستاد؟
به وعده نافرجام قسمت های مساوی از گندم؟
مادر!
ما را ببخش
که اگر تو را در خواب خویش نیافتیم
مادری زیبا روی تر
نه در خواب دیگران
که در حقیقتی آزمودنی
و تکرار شدنی
یافته ایم
و اینک دامان تو را وامی نهیم به امید آنچه که افیونش می نامیدند
مارا ببخش مادر
ما را ببخش که گناه از ما نیست ونه از تو که پدران مان
پدران دروغین مان
خواب تو را شیرین نمودند و تعبیر کردند
مارا ببخش مادر
شاید تو را بخشیدیم!
ولی پدرانمان را هر گز نه!
[1] _ انقلاب
[2] _ شوروی
[3] _ اجرای طرح پروستاتریکا و رواج سرمایه داری در ویرانه های شوروی
[6] _ کوبا
[7] _ اشاره به خانه های تیمی مخفی مجاهدین خلق و چریکهای فدایی
[8] _ اشاره به دعوای لفظی و جدالهای جنگ سرد سران بلوک شرق و غرب
[9] _ جزوه تغییر ایدئولوژی تقی شهرام
[10] _ مذهب افیون توده هاست: گامی در نقد فلسفه حق هگل، مقدمه، صفحه 2
[11] _ کارل مارکس
[12] _ اشاره به روشنفکران مارکسیست
[13] _ ژوزف استالین
[14] _ اشاره به کشته شدن تروتسکی، بوخارین و دیگر رهبران بلشویک بدست استالین
[15] _ امریکا و در اینجا روزولت رییس جمهور امریکا
[16] _ کنفرانس تهران با شرکت روزولت، چرچیل و استالین رهبران قوای متفقین فاتح تهران در شهریور 1320
[17] _ اشاره به دکتر تقی ارانی اولین تئوریسین کمونیسم در ایران و رهبر گروه موسوم به 53 نفر که در زندان رضاخان کشته شد.
گریگوری یفیموویچ راسپوتین !!خدای من! این تو هستی؟
باورم نمی شود، گمان می کردم آن اشرافزاده روسی از شدت کینه و نفرت تو را به ضرب گلوله از پای انداخته و در رودخانه ولگا انداخته باشد، البته شنیده بودم که بر خلاف انتظارش تو هنوز چند ساعتی زنده مانده و با همان حال زخمی در میان یخها شنا و برای زنده ماندن تلاش کرده ای، اما نمی دانستم که هنوز زنده ای و اینجا _با این شکل و شمایل_ برای خودت آقایی می کنی!
روباه مکار، خوب چهره عوض کرده ای! بگو ببینم اینبار پسر کدام تزار را با دعاهایت شفا می دهی؟ هموفیلی درمان میکنی یا تالاسمی؟ دعای انجیل مسیح می خوانی یا تلمود؟ بس کن ابله، من ورد های تو را نخوانده از برم، تو مسیحی یهودی صفتی هستی که به قول مارکس خدایت اسکناس است و هدفت اینکه: "انباشته کنید، اینست قانون آسمانی!!"
به هر حال از دیدنت خوشحالم، راستی، آدرس من هم عوض شده، خودم و قیافه ام نیز. دیگر آن جوانک دانشجوی انقلابی و ساکن خیابان بیست و پنجم، شماره دوازده، اجاره نشین خانم پروتسکف نیستم، آمده ام همین تهران و نزدیکی های میدان شوش، خانه ای اجاره کرده ام. عقلم سر جایش آمده و حالا می فهمم که بلشویک ها، حتی منشویک ها و سوسیالیستهای انقلابی روسیه آنروز سر کار بوده اند.
راستی تو چه میکنی؟ شنیده ام تزار جدیدت را پیدا کرده ای و این یکی بیشتر از قبلی _که دامان "ماتتلید کشسیناسکایا" ی بالرین را رها کرده تا به دامن توی راهب بچسبد_ تو را تحویل می گیرد. ولی حواست باشد، همانطور که آن دفعه من در روزنامه زیر زمینی مارکسیستهای سن پترزبورگ تو را رسوا کردم _ و تو خودت شخصا بهمراه سربازها آمدی سراغم تا ترتیب ام داده شود_ اینبار هم یکی تو را رسوا خواهد ساخت. رفیق نچسب دوران انقلاب! اگر آنروز زنده مانده بودی! می بایست توی ضد انقلاب را با من انقلابی در یک زندان می کردند و بدستور رفیق استالین به یک اردوگاه کار اجباری در سیبری می بردند! تازه اگر شانس می آوردیم همان اول اعداممان می کردند!
در مجموع حواست باشد، همانطور که تاریخ آندفعه بما وفا نکرد، این بار هم اگر زیاد چز و وز کنیم، حالمان را خواهد گرفت، البته حال بقیه را هم به نوبت. از من بشنو، هر چند که تو سنت بیست سی سالی بیشتر از من است اما من انقلاب را دیده ام و بنابراین تجربه ام از تو که آن موقع مرده بودی، بیشتر است. یادم هست، رفیق لنین بعد از آنکه تزار را رسما تعطیل کرد _بگذریم از اینکه عقلش قبلا توسط تو کاملا تعطیل شده بود_ از میان آن همه خانه در سن پترزبورگ، یکراست رفت سراغ بالکون خانه همان "ماتلید کشسیناسکا" ی رقاصه که قبل از ازدواج تزار با ملکه انگلسی زالو صفت، حکم معشوقه اش را داشت، و از آنجا برای مردم و رفقا سخنرانی کرد.
رفیق! می بینی دنیا چقدر کوچک است؟ خلاصه حواست باشد. از بابت من اما خیالت تخت، دیگر فعالیت انقلابلی نمی کنم. نه اینکه مارکیست نباشم، هستم اما فعالا از مارکسیسم تحمل زندگی کارگریش برای من بس است. بگذارید کار روشنفکری را دیگران بکنند، وقتی آنها "تز" را آوردند، ما "عمل انقلابی" می کنیم، البته بگمانم این "پراکسیس" هزار سال دیگر هم شکل نگیرد. لذا از من می شنوی خیال تو و تزارت از جانب ما کارگران و "طبقه پرولتاریا"تخت تخت!!
* مفهوم شهيد در انديشه شريعتي
نوع
فهم دکتر شريعتي از مفهوم عالي شهيد، برداشتي خالص، عميق و ناب از فرهنگ
اصيل اسلامي است. وي در تعريف کلمه "شهيد" ميگويد: "شهيد در لغت، به
معناي حاضر، ناظر، به معناي گواه و گواهيدهنده و خبردهنده راستين و امين
و هم چنين به معني آگاه و نيز به معني محسوس و مشهود ، کسي که همه چشمها
به اوست و بالاخره به معني نمونه، الگو و سرمشق است."
"شهيد" زنده،
جاويد، حماسه ساز، عارف، آگاه، انتخاب گر و روزي خوار نعمالهي است و اين
اصيلترين دريافت از متون و فرهنگ اسلامي به شمار ميرود ، چنانچه قرآن
کريم نيز بدان اشاره ميکند.
دکتر شريعتي در جاي ديگر مينويسد: "شهيد، قلب تاريخ است هم چنان
که قلب به رگهاي خشک اندام، خون، حيات و زندگي ميدهد، جامعهاي که رو به
مردن ميرود، جامعهاي که فرزندانش ايمان خويش را به خويش، از دست
دادهاند و جامعهاي که به مرگ تدريجي گرفتار است، جامعهاي که تسليم را
تمکين کرده است، جامعهاي که احساس مسئوليت را از ياد برده است و جامعهاي
که اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است و تاريخي که از حيات و جنبش
و حرکت و زايش بازمانده است.
مرا ببخشید، از پشت دیوار فولادی که چند روز پیش "حسنی مبارک" بر ساخت آن تایید کرد، چند مدت دیگر شما برای همیشه امیدتان را برای عبور از "رفح" از دست خواهید داد و شاید به ما که رییس مجلس مان را برای دیدار با آن موجود خائن به مصر فرستادیم.
نه، از ما ناامید نباشید، ما او را نفرستادیم، ما رابطه با مصر را نپذیرفتیم یا اگر پذیرفتیم پس می گیریم.
اخبار را گوش می دهم: دور جدید دیپلماسی فعال: سفر نمایندگان عالی ایران به مصر، ژاپن و ..
فردای همان روز : مصر بر ساخت دیوار حائل فولاد تاکید کرد.
چه شده است که بر رابطه با مصر تاکید داریم و مصر بر قطع رابطه با فلسطین؟
ما را چه شده است که "عزا خانه" را به "غذا خانه" بدل کرده ایم و خود را برای شام و نهار محرم می کشیم در حالیکه شیعیان حسین(ع) را در یمن می کشند؟
گویا فراموش کرده ایم فریاد مطهری (ره) را که سی سال پیش گفت "شمر 1400 سال پیش مرد، شمر امروز را بشناس" ؟ کجا رفت غیرت مسلمانی مان؟

در پاسخ به پیامک یکی از دوستانم که شب یلدا را تبریک گفته بود، به شوخی متنی با محتوای مارکسیستی فرستادم:
شب یلدا چه معنایی می تواند داشته باشد جز تن آسانی و تن پروری ما ایرانیان در شبی که چند ثانیه از شب قبل خود طولانی تر است؟
هر نمود سنت یا تجدد که اختلاف طبقاتی یا تبعیض اجتماعی را باعث یا دامن زند، ابزار هژمونیک بورژوازی بر پرولتاریاست!
یلدا را محکوم کنیم!!
قطعه مقدمه ی شعر "مرد اسیر" سروده خودم تقدیم به "دکتر علی شریعتی" ، "بزرگ مرد تشیع علوی"
ای مرد همیشه دست بسته از گفت و شنود خلق خسته
گو از چه تو را اسیر کردند؟ زنجیر به پای و دست در بند؟
با فاحشگان به ناز خفتی؟ یا جمله زشت و هزل گفتی؟
از سفره کژ حرام خوردی؟ یا لقمه کس به زور بردی؟
لعن پدرت به استجابت پای تو ببست در شقاوت؟
یا مادر خود کباب کردی؟ نفرینش تو را عقاب کردی؟
در گردنه ها کمین نشستی؟ راه گذر و مسیر بستی؟
نه من ره کاروان نبستم من مردم خویش می پرستم
کی خوابی خوشی چشیده بودم؟ با فاحشگان دگر چه گویم ؟
روز و شب من به جنگ می رفت کی لب به سخن جفنگ می رفت؟
نه لعن پدر نه کین مادر نه لحن کژ و نه شرک کافر
تنهایی ما میان آورد دستان مرا به بند آورد
ما چند نفر غریب مانده محصور شب و غریب مانده....