پینوشتها:
[1]مشروعیت نشریات زرد، مصطفی قوانلو قاجار، روزنامهیشرق، تاریخ 14/4/83.
چه کسی می پرسد و چه کسی باید جواب دهد
1- مصاحبه اخیر افروغ در برنامه تلویزیونی «پارک ملت» شبکه یک سیما، که با جار و جنجال هایی همراه شد، چیزی نو نبود. تکرار همان مسائل نظری و همان هشدارهای عملی مصاحبه او با خبرگزاری فارس در 13 خرداد 86 که ظاهرا همچنان بی توجه مانده و بدین ترتیب شاید لازم باشد که چند بار دیگر در رسانه های تاثیرگذاری از این دست تکرار شوند تا به حداقل نتیجه لازم برسند، حداقلی که با شکست حصر رسانه ای محافظه کاران و مصلحت اندیشان و فرصت طلبان بدست می آید.
از این رو باید از خبرگزاری فارس تشکر کرد که یک بار دیگر جسورانه در جهت شفافیت اذهان عمومی گام برداشت و با انتشار متن کامل سخنان افروغ و توضیحات تکمیلی ایشان، دهان یاوه گویان و بخصوص رسانه هایی که با انتشار گزیتشی و جهت دار مطالب قصد تحمیل ادعای خود بر خواص و تحمیق عوام را داشتند، را بست.
همچنین سابت جهان نیوز نیز که با انتشار مطلبی به قلم آقای مهدیان، درباره متن و حواشی گفتارهای دکتر افروغ، در جهت آگاهی بخشی به مردمی که برنامه را ندیده بودند، نقش مهمی ایفا کرد. هجم وسیع کامنت های مخاطبان این مطالب در سایت جهان و دیگر سایت ها و برایند مثبت آنها نشان داد که انتقاد مبتنی بر اعتدال و اعتقاد عمیق، همچنان دغدغه عموم مردم و روشنفکران ماست و این جریان با سیاست بازی های اهل افراط و تفریط از مسیر خود منحرف نخواهد شد.
2- آقای دکتر حسین سوزنچی، استاد دانشگاه و حوزه که به حق جزو چهره های جوان و اما موفق وحدت حوزه و دانشگاه هستند، مقاله ای انتقادی اما منصفانه درباره این مصاحبه دکتر افروغ با عنوان "آيا سخنان افروغ مخالفت با ولايت فقيه است؟" نوشتند که واقعا جای سپاسگزاری دارد. بنده وجه مهم این مقاله را آن می دانم که یک متخصص در اندیشه صدرایی با اتکا به آراء شهید مطهری که از حوزه به دانشگاه آمده، درباره فردی دیگری با همین مشخصات مطلبی نوشته که از دانشگاه به حوزه آمده و همه جا - بویژه در همان برنامه پارک ملت- تاکید فروانی بر نقش اهم حوزه ها در نظریه پردازی و آزاداندیشی داشته است. این نوع تبادلات علمی میان حوزه و دانشگاه را باید به فال نیک گرفت و از امثال دکتر افروغ برای تحمل هزینه های راه اندازی چنین جریانات علمی تشکر کرد، چراکه ظاهرا تا روشنفکری خودش را فدا نکند و تن به انواع هجمه های سیاسی ندهد، جریان نقادانه اندیشه که رهبر انقلاب آن را در قالب دو کرسی «آزاداندیشی» و «نظریه پردازی» از دانشگاهیان مطالبه کرده اند، به راه نخواهد افتاد.
3- از دقایقی بعد از برنامه پارک ملت، پیامک های موهن و دروغینی منتشر می شد که سعی در تحریک افکار خواص و عوام بر علیه یک روشنفکر انقلابی و نیز هجمه رسانه گسترده بر علیه رسانه ملی را داشتند. خوشبختانه هیچ کدام از این پیامک ها مستقیم به من ارسال نشد و لذا بنده این را به فال نیک گرفته و نتیجه می گیرم که هیچ کدام از این فرصت طلبان و افرزاطیون در زمره دوستان من یا کسانی که با ایشان تبادل اطلاع رسانی دارم، نبوده اند. چنانکه وقتی سرنخ های این هجمه پیامکی را بررسی کردم به یکی از آقایان هنرمند متعهد! رسیدم که آمار دقیق رفت و آمدهایش را در محافل جریان به اصطلاح انحرافی و دست بوسی های شخصی ایشان خدمت مهندس مشایی را دارم و می دانم که برای ساخت فیلم های چاپلوسانه چه منت کشی ها که نکرده است.
4- آقای رسایی به عنوان نماینده پشتیبان دولت در مجلس هفت و هشتم از تریبون مجلس استفاده و حرفهایی را بر علیه شخص دکتر افروغ و مدیریت رسانه ملی زدند که البته به هیچ وجه جای تامل ندارد. چراکه ما از ایشان و دوستان وکیل الدوله شان انتظار بیش از این نداریم. از موضع گیری شتابزده دکتر صدر - عضو هیئت رئیسه مجلس- هم در پاسخ به این عزیز نماینده هم که بگذزیم، باید این سوال از آقای رسایی کرد که شما که جای امثال سعید ابوطالب و عماد افروغ در کمیسیون فرهنگی مجلس نشسته اید به جای عتاب به رسانه ملی بفرمایید که خودتان چه کاری کرده اید که دردی از دردهای فرهنگی این مملکت و نظام را دوا کند؟ آیا شما و دوستان از زمان برکناری دکتر افروغ از ریاست کمیسیون فرهنگی مجلس هفتم و در ادامه در مجلس هشتم کاری کرده اید که اساسا ماهیت فرهنگی و نه سیاسی داشته باشد؟ اساسا بضاعت رسانه ای و هنری شما که به پشتوانه آن در همه جا و از جمله برنامه سینمایی هفت سخن می گویید چیست؟ همان چند فیلم سطحی که در دهه شصت از محسن مخملباف دیده اید.
آقای رسایی عزیز! این ما مردم تهران هستیم که از شما به عنوان نماینده مان سوال می کنیم که بالاخره بعد از 8 سال چه کرده اید؟ می خواهیم شما را از موضع سوال کننده به سوال شونده ببریم و پاسخ بشنویم که آیا در قبال حمایت های بی حد و حصری که از دولت کردید پاسخی دارید و مسئولیت وضعیت امروز را که نتیجه کارهای خود شما و دوستانتان است به گردن می گیرید؟ من البته انتقادات شما از جناح راست و جریان انحرافی را نادیده نمی انگارم و به پشتوانه تلاش شما برای استقلال از این جریانات است که مخاطب سوال خود می دانم، وگرنه هستند از دوستان مجلس هشتم کسانی که کارنامه شان در وابستگی و فرصت طلبی آنقدر سیاه است که ما ایشان را حتی نماینده خودمان هم نمی دانیم.
آقای رسایی عزیز شما که تحصیلکرده حوزه و شاگردی علامه مصباح هستید، ای کاش قدری اخلاق هم از اساتید حوزه می آموختید که اینچنین هتک حرمت روشنفکران نکرده و ساحت اهل فرهنگ و اندیشه را به گفته هایی از جنس ساخت ستون های خمپاره ای برخی روزنامه ها که سابقه همکاری با ایشان را دارید، آلوده ننمایید.
5- آقای رسایی و آقایان دیگری که دروس حوزه خوانده اند احتمالا بهتر از من می دانند که گفته های دکتر افروغ درباره «ولایت فقیه» برگرفته از صحیفه امام (ره) (با ارائه دقیق مستندات) و همچنین آراء بزرگان حوزه های علمیه و در راس آن علامه جوادی آملی است. دکتر افروغ نه تحصیلات حوزوی در فقه و نه ادعای دانش فقه دارد، بلکه فلسفه سیاسی خود را بر پایه های اندیشه علامه جوادی استوار کرده و خودش هم به این امر معترف است (رک مصاحبه اینجانب با دکتر افروغ در نقد آراء مدعیان خط امام پیرامون ولایت فقیه که در هفته نامه دانشجویان و وبلاگ دکتر منتشر شده است). حال اگر آقایان اطلاعی از آراء علامه جوادی ندارند بهتر است مجلس را رها کرده یک بار دیگر به قم برگردند و دروس فقه خود را از نو بگذرانند، شاید که بیش از این آبروی اساتیدشان را در معرض خطر قرار ندهند. ضمنا توصیه می شود هر شب یک صفحه از صحیفه امام (ره) - به عنوان بزرگترین روشنفکر و نظریه پرداز انقلاب- را هم تورق بفرمایند تا حال مزاجی شان بیش از این به سمت و سوی اشعری گری نگراید.
ضمن اینکه خود ایشان هم می دانند که در ابتدای انقلاب اسلامی و در دهه شصت بحث های صریح تری پیرامون ولایت فقیه در روزنامه رسالت به قلم کسانی چون مرحوم آذری قمی (که در نمادی از نمادهای حوزوی جناح راست و به اصطلاح اصولگرای امروز بود) در انتقاد به آراء مدعیان فقه پویا در جناح چپ و خط امام! چاپ شده که آراء علامه جوادی آملی به عنوان یکی از برجسته ترین مفسران نظریه ولایت فقیه، حاصل اعتدال و تلطیف در مجموع آن نظریات و مجادلات دهه های گذشته است و بالتبع عماد افروغ هم بدان تمسک می جوید. با این شرایط روزنامه رسالت و اصولگرایان به مراتب گناهکار تر از افروغ اند و می بایست روزی هزار بار ایشان را تکفیر نمود! (جهت اطلاع بیشتر رک: روزنامه رسالت، مورخ 6/7/66، همچنین 5/7/66 و 30/4/66)
6- این ماجرا مرا به یاد موضوع «ذوب در ولایت» می اندازد که در نهایت با موضع گیری صریح و تند شخص مقام معظم رهبری خاتمه یافت که در جمع نمایندگان مجلس هفتم فرمودند: "تعبير «ذوب در ولايت» را غالباً مخالفان شماها - کسانى که مىخواهند نکتهگيرى کنند و مضمونى بگويند - به کار مىبرند؛ والّا بنده اين حرف را از آدمهاى حسابى کمتر شنيدهام. بنده نمىفهمم معناى ذوب در ولايت را. ذوب در ولايت يعنى چه؟ بايد ذوب در اسلام شد. خود ولايت هم ذوب در اسلام است. روزى که شهيد صدر گفت «در امام خمينى ذوب شويد؛ همچنانکه او در اسلام ذوب شده است»، تنها شاخص صحت راه، شخص امام بود؛ نه قانون اساسى بود، نه جمهورى اسلامى بود، نه نظامى بود، نه دستگاهى بود. در صحنهى آشفتهى هوىها و جريانها و خطوط مختلف، يک قامتِ برافراشته و يک علمِ سرافراز وجود داشت و او امام بود؛ شهيد صدر مىگفت در او ذوب شويد. راست هم مىگفت؛ ذوب در امام، ذوب در اسلام بود. امروز اينطورى نيست. ذوب در رهبرى، ذوب در شخص است؛ اين اصلاً معنا ندارد. رهبرى مگر کيست؟ رهبرى هم بايد ذوب در اسلام باشد تا احترام داشته باشد. احترام رهبرى در سايهى اين است که او ذوب در اسلام و ذوب در همين هدفها بشود؛ پايش را يک قدم کج بگذارد، ساقط مىشود."
با این شرایط وقتی خود شخص حضرت امام (ره) و رهبر انقلاب جای انتقاد از خود را باز گذاشته اند، چرا عده ای کاسه داغ تر از آش می شوند؟ الله اعلم.
7- در پایان لازم می دانم این نکته را تاکید کنم که به صرف انتقاد از مشایی یا اندک انتقادی از احمدی نژاد، آقایان نخواهند توانست اشتباهات خود در مجلس هفتم و هشتم را جبران کنند. آنچه که این آقایان امروز هم در آینه نمی بینند، عده ای پیش از این در خشت خام دیده بودند. بهتر است به جای فرافکنی، گناهان خود را بپذیرند و ضمن پوزش از دکتر افروغ و دوستانشان به عنوان حق الناس، از عموم مردم و همچنین درگاه احدیت به خاطر اشتباهات سیاسی خود درخواست بخشش کنند. وگرنه روزی خواهد رسید که برای جبران دیر باشد، آنزمان لباس روحانیت نه دلیلی برای بخشش که توبیخ بیشتر خواهد بود.
بعد التحریر:
8- چند روز پس از انتشار این یادداشت، دکتر نادران یادداشتی در دفاع از عماد افروغ نوشت که در آن آمده بود: "به یاد دارم که چگونه تندروهای اصلاح طلب، نقد مبنایی ایشان در مواجه با مردم سالاری دینی و دفاع از اندیشه ولایت فقیه را بر نتابیدند و به بهانه انتقال از دانشگاه شریف به دانشگاه تربیت مدرس از دانشگاه مبداء اخراج و هرگز به دانشگاه مقصد راه ندادند تا اینکه دکتر افروغ سر از پژوهشگاه علوم انسانی درآورد."
این موضوع (اخراج دکتر افروغ توسط اصلاح طلبان از دانشگاه تربیت مدرس که در آنجا دکترا گرفته بود) نکته ای را به خاطر من آورد که احساس می کنم پاسخی است به چرندیات کسانی که می کوشند افروغ را به کینه توزی با دولت متهم کنند. مدتی پیش وقتی در مصاحبه ای با روزنامه شرق درباره نسبت روشنفکران و دانشجویان با قدرت رسمی، اشاره کرده بودم که چگونه دکتر افروغ به عنوان یک روشنفکر در دولت نهم و دهم متحمل هزینه شده و کرسی های دانشگاهی اش را از دست داده است. دکتر افروغ که مصاحبه را خوانده بود، شخصا با من تماس گرفت و متذکر شد که چنین نبوده و کسی در دولت احمدی نژاد کرسی های او را از او نگرفته و حتی در این مدت او در تدریس آزاد تر هم بوده و لذا به میل خودش از پژوهشگاه استعفا داده تا بتواند بیش از تدریس، تحقیق کند.
حال نمی دانم چگونه عده ای می خواهند او راکه این قدر صادقانه عمل می کند، به عقده گشایی از دولت متهم کنند. لابد یادداشت چند ماه پیش او در هفته نامه پنجره با عنوان "کار قابل تقدیر دولت" را هم فراموش کرده اند! خداوند به افروغ صبر و به دشمنانش بصیرت عطا کند، ان شاء الله.
9- در همین مدت جنبش عدالتخواه دانشجویی، بیانیه ای در دفاع از گفتمان انتقادی روشنفکران مسلمان و واکنش به دشمنی ها با افروغ منتشر کرد که به نظرم چند گام به پیش است. من اگرچه عضو انجمن های اسلامی دانشجویان بوده و با دو اتحادیه انجمن های اسلامی همکاری کرده و الان هم به عنوان فعال سابق دفتر تحکیم شناخته می شوم، باید یک بار دیگر بر این نکته که پرچمدار واقعی جنبش دانشجویی، بچه های "جنبش عدالتخواه دانشجویی" هستند، تاکید کنم. به نظرم ما انجمنی ها فقط قالب "تحکیم" را حفظ کرده ایم و روح عدالتخواهی و آرمانگرایی تحکیم وحدت و کل میراث جنبش دانشجویی را این بچه های کم تعداد، اما منسجم، معتقد، اهل فکر و آزاداندیشی حفظ کرده اند.
10- به نظرم ماجرای افروغ یک برکت داشت و اینکه "جبهه پایداری ها" از خواب و سرمستی پیروزی درآمدند و فهمیدند که جامعه آنقدرها هم با آنها همراه نیست. دیگر زمانه فریب و تزویر گذشته و نمی شود به اسم حمایت از دولت، سر ملت کلاه گذاشت. دیگر حتای چاپلوسان رنگی ندارد و عده ای متظاهر و متناقض گو نمی توانند به اتکای شخصیت آقای مصباح و یا چند همکار سابق خودشان در دولت که آبرویی نزد ملت دارند، رای بیاورند و سر راهشان هر چه دلشان می خواهد به دیگران بگویند. درس عبرت بعدی باشد ان شاء الله انتخابات اسفند ماه 90.
خداوند همه ما را سرباز انقلاب قرار دهد. والسلام.
به سید حسن مدرس
سید ابوالقاسم کاشانی
و عماد افروغ
که معنای نمایندگی ملت را فهمیدند
و ما را به هیچ دولتی نفروختند!
مگر حق از گلوی چون تو آید
سخن از نو بگو، فریاد باید
نه هشداری، نه هشیاری، دریغا
وکیل الدوله ها خوابند شاید
اگر بیدار هم باشند، کو گوش؟
اگر گوید سخن هم، ژاژ خاید
«زمان» نان خوارگانِ چرب سفره
چنان فربه که گویی اسپ زاید
دکان داران فتنه، خشمگینند
به خشم دندان عقل خویش ساید
همه شاهند و خسرو؛ وایِ شیرین
به کوه اندر، یکی فرهاد باید
این را در ادامه شعر امید مهدی نژاد که سال 86 "با اعتقاد" به دکتر افروغ هدیه شده، سرودم.
«فرهاد باید» به اقتضای پاسخ اهل سیاست در این وبلاگ مهمان است، خانه اشعار، داستانها و نوشته های غیر رسانه ای هم اینجاست.
چشم اندازی به وضعیت تکثر آراء در جبهه اصولگرایی
این روزها همه در نقد مجلس هشتم به مثابه لکه ننگی بر دامان قوه مقننه نظام و همچنین کارنامه جریان اصولگرایی سخن می گویند و اتفاقا خود نمایندگان مجلس هشتم بر این امر اصرار و ابرام افزون تری دارند! حال که همه آقایان معترفند که مجلسی که رقم زده اند، مجلس ضعیف و ناکارآمد بوده، سوال مطرح می شود که مقصر این ناکارآمدی کیست؟ اگر همه آقایانِ نماینده از مجلس هشتم برائت می جویند، پس خطاکار اصلی مجلس چه کسی یا کسانی بوده اند؟ آیا کسانی از کره مریخ در مجلس هشتم حاضر شده و آن اشتباهات را نموده اند؟ یا همین آقایانی منتقد امروز؟ ظاهرا ماجرای انتقادات امروز، حکایت ضرب المثل «کی بود کی بود من نبودم» است و اینکه «من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود»!
سو.ال ما از آقایان منتقد اینست که اگر شما همگی نمایندگان صالح و پرکاری برای مردم تان بوده و هیچ خطای مرتکب نشده اید، آیا جریان اقلیت این اشتباهات را مرتکب شده است؟ بعید به نظر می رسد. مگر جریان اقلیت با کمتر از 70 رای (به اتفاق برخی آراء مستقل) توان تصویب لوایح و طرح هایی در دفاع از مدیریت دانشگاه آزاد، یا حقوق مادام العمر نمایندگان را داشته است؟ اگر چنین توانی داشته، دیگر نامش را نمی توان فراکسیون اقلیت نامید، چراکه فراکسیونی که بتواند رای اکثریت را برای تصویب لوایحی چنین پرهزینه را تامین کند، طبیعتا فراکسیون اکثریت نامیده خواهد شد و نه اقلیت!
اگر جریان اکثریت (اصولگرا یا بهتر بگوییم ترکیب اصولگرایان سنتی و هواداران دولت) مرتکب چنین خطاهایی شده اند، چه شده است که به انتقاد می پردازند؟ آیا به معنای «نقد درون گفتمانی» ایمان آورده اند؟ باز هم بعید به نظر می رسد. به نظر می رسد انتقادات امروز، من باب جلب رای است، همچون چند گزارش و مصوبه آخر مجلس که بوی آرمانگرایی دیرهنگام و مصلحت اندیشانه برای جلب رضایت نهادهای موید صلاحیت کاندیداهای مجلس نهم و همچنین رضایت رای دهندگان در حوزه های انتخاباتی را می داد.
سوال سوم اینست که چرا برخی نمایندگان منتقد که در این چهار سال کمابیش حفظ آبروی وکالت مردم را نموده اند، اصرار بر وحدت با جریانات بی آبرو خطاکار را دارند؟ آیا واقعا معنا و محلی از اعراب اصولگرایی در جریان سنتی می بینند که می خواهند بر سر آن وحدت کنند؟ آیا انتقادات خود از ایشان را فراموش کرده اند؟ یا نکند این انتقادها نوعی کاسبی برای رای بوده که حالا بنا به اقتضائات تازه، فراموش می شود؟ فراموش نکنیم همانطور که عده ای مصلحت اندیش و فرصت طلب به نام دفاع از دولت عدالتخواه و مردمی، وکالت مردم را به وکالت دولت فروختند و افتخار کردند که وکیل الدوله اند، عده ای مصلحت اندیش و فرصت طلب هم هستند که به اسم انتقاد از دولت، دکان و کاسبی پرهزینه - اما در عین حال پردرآمدی- را علم کرده اند که به نظر می رسد کنش های معطوف به انتخابات مجلس نهم و بلکه ریست جمهوری یازدهم باشد.
حال سوال من از طرفداران وحدت اصولگرایان اینست که آیا مصلحت بزرگتری رخ نموده که می بایست به خاطر آن از خطاهای خطاکاران مجلس هشتم (و بلکه مجلس هفتم) گذشت کرد؟ مگر امثال آقایان باهنر و لاریجانی خواص ساکت و حتی مردود نبودند؟ حال چه شده است که همه برای قرار گرفتن در لیست آنها (لیست جبهه متحد اصولگرایی) یا وحدت با لیست آنها، سر و دست می شکنند؟
با توجه به اینکه چهره های شاخص مجلس هفتم همچون عماد افروغ، حسن سبحانی، محمد خوش چهره و سعید ابوطالب، دیگر هیچ انگیزه ای برای شرکت در انتخابات ندارند و امیدی به بازگشت ایشان به فعالیت سیاسی هم وجود ندارد، سوال من به طور ویژه از آقایان نادران، مصباحی مقدم، زاکانی، توکلی و همچنین مطهری و کاتوزیان (در صورتی که تایید صلاحیت شوند) به عنوان چهره های اصلی منتقد در مجلس هشتم و کاندیداهای فعلی مجلس نهم است. شما که جزو منتقدان درجه یک دولت بوده اید، چه اصراری بر حضر در جمع چاپلوسان و یا ماکیاولیست هایِ معامله گرِ عموما ساکت در برابر خطاهای دولت دارید؟ شکی نیست که اگر همه شما به جرم انتقاداتتان از دولت رد صلاحیت می شدید و یا در صورت تایید صلاحیت در لیستی خارج از لیست های جبهه متحد و جبهه پایداری شرکت و حتی رده صدم را هم در تهران کسب نمی کردید، بهتر از آن بود که تایید شوید و در این لیست قرار گرفته و رای بیاورید. ارزش آن عمل انتقادی از حضور در این لیست و بالتبع حضور در مجلس نهم بیشتر خواهد بود، ولو اینکه مجددا در مقابل دولت و جریانات انحراف و ارتجاعی و ضد انقلاب بایستید و رشادت و شجاعت تان در تاریخ مجلس نهم ثبت شود. اساسا این نوع رای گرفتن ها نوعی نقض غرض و دوگانگی غیر قابل توجیه است. به نظر بنده اگر این آقایان در کنار لیست های دیگری چون «ائتلاف کاندیداهای مستقل» و لیست «جبهه ایستادگی» بر سر حقیقت های انقلاب -و نه مصلحت های حزبی و فردی- به وحدت برسند یا مثل فراکسیون اصولگرایان مستقل مجلسی هفتم به اتفاق برخی چهره های دانشگاهی و فرهنگی انقلاب، لیست مستقلی بدهند، بسیار انقلابی تر و اخلاقی تر خواهند بود، ولو آنکه مثل مجلس نهم در اثر هزمونی رسانه ای و سیاسی جریان اصلی اصولگرایان]سنتی[ رای نیاورند. فراموش نکنیم که برای ما «عمل به تکلیف» مهم است و نه «حصول نتیجه» ]با هر وسیله و با هر قیمتی [.
البته این نکته را هم باید بیفزاییم که منتقدان مجلس هشتم به هیچ وجه در حد منتقدان مجلس هفتم نبوده اند (حتی آنهایی که در هر دو مجلس بودند، در مجلس هشتم مصلحت اندیشی بیشتر نشان دادند). خطاهای کاتوزیان در انتخابات 88 را نمی شود نادیده گرفت و بی ادبی ها و بی اخلاقی های مطهری هم نمی تواند از او یک چهره منتقد صالح و معتدل بسازد. بخصوص که با جانبداری ار اقوام و منتسبانشان درون مجلس و دانشگاه آزاد نشان داد آن کسی نیست که ما انتظار داشتیم. دیگران هم کمابیش خطاها و یا کم کاری هایی داشته اند که این امر تکلیف ایشان و دیگران را برای حفظ خط اصیل «نقد درون گفتمانی» را افزون تر می کند.
اما مهمتر از همه این مسائل، نباید سوال اصلی را فراموش کرد که اساسا وحدت اصولگرایان بر سر کدام اصول؟ آیا اصول مشترکی میان این افراد وجود دارد؟ اگر هست، چرا در 4 سال عمر مجلس هشتم به چشم نیامد؟ و این چه اصول مشترکی است که در چند ماه مانده به انتخابات مجلس آشکار می شود و بعدا دوباره کم رنگ و کم رنگ تر؟
به نظرم در شرایط کنونی نه جبهه متحد اصولگرایی آبروی چندانی دارد و نه جبهه پایداری. آبروی جبهه متحد به چند چهره جوانتر و منتقد دولت خود است که ای کاش وارد این جمع نمی شدند و خود مستقلا نقش ایفا می کردند. آبروی جبهه پایداری هم برخی از احراجی های اخلاق گرا و موفق دولت نهم بودند که ظاهرا همانها هم با عدم کاندیداتوری، دانسته اند که نباید برای جبهه پایداری آبروی خود را خرج کنند. چراکه این پوستین پاره سیاست با دلق درویشی امثال ایشان وصله نخواهد شد! البته شکی نیست که از همه دوستان جبهه پایداری باید بواسطه حضور پررنگ شان در انتخابات و صف آرایی در کار (یا در برابر) جبهه متحد تشکر کرد که در همین حد هم مانع از غلبه جریان اصولگرایان سنتی بر کل این جریان شده اند. ضمن آنکه امیدواریم با عدم وحدت با جبهه متحد، به تکثر و تنوع آراء در مجلس آتی دامن زده و کمابیش منشاء خیر شوند. هرچند که امید چندانی هم به ایفای نقشی متفاوت در انتخابات و مجلس آتی از ایشان نمی رود، چراکه عموما امتحانشان را پس داده اند و البته عموما هم بسیار بد پس داده اند.
با این حال همچنان می بینیم که برخی آقایان چنان از ضرورت وحدت در اصولگرایان سخن می رانند که انگار قرار است کل جبهه حق در برابر کل جبهه باطل بسیج شود! گویی فراموش کرده اند هر دوسوی این معادله وحدت همان مقصران به حاشیه رفتن و نابودی مجلس نهم هستند. نه برادران! نه اصولگرایان نماد حق مطلق اند و نه اصلاح طلبان نماد کفر مطلق! هنوز هم کسانی میان اصلاح طلبان و جریان دوم خرداد هستند که اعتقادشان به ولایت فقیه و انقلاب و استکبارستیزی از بسیاری از چهره های ارشد جناح راست بیشتر است. نه علاقه ای به رابطه عجولانه اقتصادی و سیاسی با امریکا دارند و نه در محافل درونی شان به محکمات خط امام و رهبری طعنه می زنند.
از این گذشته، فراتر از این دو جناح که به نظرم عمومشان در امتحانانات انقلاب مردود شده اند، جریانات مستقلی هم هسند که می باست آشکارتر وارد انتخابات شوند و جبهه جدیدی از نیروهای انقلاب را تحت عنوان «جبهه نیروهای خط انقلاب» در مقابل مدعیان «خط امام» و «خط رهبری» ایجاد کنند. باید این دو قطبی که به سود چپ و راست موجود است بشکند تا از قبل پوست اندازی مجدد انقلاب، نیروهای نوینی رخ بنمایند و آرمانهای انقلاب را مطالبه کنند.
نه با آن باشید و نه با این
آقای الف که اشتباهی به نام ع می شناسندتان! سلام علیکم!
شما مرا نمی شناسید، اما اشکالی ندارد. چراکه غیر از من شما 24 میلیون نفر دیگر را هم نمی شناسید که من در مقابل آنها چیزی نیستم. البته من جزو آن 24 میلیون نبوده ام، اما جزو آن 13 ملیونی که شما هم جزوشان بوده اید، هم نیستم. من در آن انتخاباتی که شما ابتدائا طرفدار آقای موسوی بودید و بعدا اعلام شد که به آقای رضایی رای خواهید داد، طرفدار هیچ یک از کاندیداها نبوده ام. الان هم نیستم، اما ظاهرا شما دوباره به آقای موسوی بازگشته اید. این مسئله به خودتان مربوط است. اما نکته اینجاست که نه من که رای سفید – به معنای رای "آری" به انقلاب اسلامی- داده ام و نه شما – چه رای به رضایی داده باشید و چه موسوی و چه هر کس دیگر- حق نداریم رای دیگران را نادیده بگیریم. نه می توانیم به 13 میلیون بگوییم خس و خاشاک - البته نمی گویم کسی به قطعیت و تمامیت گفته است- و نه می توانم 24 میلیون را نادیده بینگاریم و یا اینکه 24 میلیون را به لر و ترک تقسیم و رایشان را مصادره کنیم. هیچ کدام از ما چنین حقی نداریم. حتی اگر رئیس جمهور و کاندیدای ریاست جمهوری، ده برابر اشتباهاتی را مرتکب شود که در دولت نهم و دهم کرد و بی اخلاقی هایی که در جریان مناظره های تلویزیونی مرتکب شد. حساب احمدی نژاد از حساب رای مردم و نظام و انقلاب و ولی فقیه جداست. احمدی نژاد ها می روند، اما این ملت می مانند و نظام و انقلاب و قانون اساسی و ولایت فقیهی که برایش خون داده اند. شما با کدام یک از اینها مشکل دارید؟ احمدی نژاد، ملت، نظام، و انقلاب و یا ولایت فقیه و قانون اساسی؟ لابد می دانید که حساب انقلاب و قانون و ملت از اشخاص جداست.
آقای ع! زمانی که برادر شما و دوستان ملی - مذهبی اش در انجمن اسلامی امیرکبیر نفوذ کردند و هم انجمن و هم کل دفتر تحکیم وحدت را به باد فنا دادند، ما انجمنی ها از شما گله نکردیم. حساب شما را از حساب برادر کوچکترتان جدا کردیم. وقتی هم که برادرتان با مجاهدین خلق (منافقین) مرتبط و از دانشگاه اخراج شد، هیچ کس به سپاهی بودن شما و انقلابی بودن شما شک نکرد. وقتی به دلیل همان ارتباطاتش از نهضت آزادی هم اخراج شد، کسی به شما شکایت نکرد. حساب شما نزد ما جدا بود. ما شما را یار باکری شهید می دانستیم، کتاب تان هم همین را می گوید. راستی چرا بعد از 30 سال تازه یاد آن شهید افتادید و کتاب تان را منتشر کردید؟
آقای ع! من نمی دانم باید شما را چه بخوانم. دکتر؟ سردار؟ برادر بسجی یا سپاهی؟ انتخاب با خود شماست. خودتان چرتکه بیندازید، اما نه آنگونه که چرتکه انداختید و برادرتان را زیر پر بال گرفتید. نه آنگونه که حالا زیر پر و بال عده ای دیگر رفته اید که خودشان پر و بال خودشان را کنده و نزد ملت عریان ساخته اند. اما مهم تر از اینکه من شما را چه بخوانم، مهم اینست که شما شهدای ما، امام ما و رهبر ما را چگونه می خوانید.
برادر من! یا بهتر بگویم؛ پدر من! آن چیزی که شما "کشته" و "کشته های خیابانی" نامیده اند، از 1400 سال پیش، حقیقتا و نه اصطلاحا، "شهید" نامیده می شود. من نمی دانم چرا از به کار بردن لفظ شهید اکراه دارید، شما که با این همه شهید محشور بوده اید – ان شاء الله که باشید و بمانید- چرا از لفظ کشته استفاده می کنید؟ آیا قصدتان مقایسه شهدای 19 دی با کشته های واقعی و غیر واقعی حوادث پس از انتخابات 88 است؟ چگونه است که خود فتنه گران داخلی و خارجی، کشته های 88 را شهید می نامند و شما شهدای انقلاب را کشته؟ ظاهرا اعتقاد آنها به آثار انقلابی و رهایی بخش شهید و شهادت بیش از شماست!
حاشا و کلا! یادتان هست که 19 دی در تبریز و تهران و دیگر شهرهای کشور تکثیر و تکرار شد، اما آیا 25 خرداد هم در مشهد و اصفهان و تبریز و قم تکرار شد؟ و آیا جنایت های شاه که شما آنرا با بکار بردن تعبیر "رفتار غلط مأمورين امنيتي شاه" از 19 دی شروع شد؟ 15 خرداد وجود نداشت؟ یا نکند صرفا چون در 19 دی حضور داشته و از نزدیک آن را دیده اید، فقط آن را برسمیت می شناسید؟ آیا تاریخ انقلاب را باید بنا به روایت های شخصی شما نوشت؟
دکتر عزیز! آن کسی که شما او را ابتدائا آیت الله خمینی نامیده اید و بعدا امام، از اول هم امام بود. اتفاقا از همان اول هم – یعنی خرداد 42- حملاتش را متوجه شخص شاه کرده بود! برخلاف آنچه که شما گفته اید: "تداوم رفتارهاي خشن حکومت و سرکوب شديد اعتراضات باعث شد که مردم لبة تيز مخالفتهاي خود را متوجه شخص شاه بکنند". وگرنه چرا ساواک دستور می داد که وعاظ محرم 42 علیه اسرائیل و "شخص اول مملکت" سخن نرانند و "مرتب در گوش مردم نخوانند که اسلام در خطر است؟"
سردار بزرگوار! مشکل مردم و رهبرشان بر سر همین "اسلام" بود. امام از همان خرداد 42، محمدرضا را بدبخت و بیچاره می خواند و می گفت که برایش دلسوزی می کند که چرا امریکایی ها سرش را کلاه می گذارند. نه آنگونه که شما گفته اید. ظهور انقلاب ما بر سر انتشار یا عدم انتشار جوابیه در روزنامه اطلاعات نبود. مردم معترض اجازه راهپيمايي مسالمتآميز نمی خواستند، چون که قصدشان اعتراض به چیزهایی مثل محیط زیست و افزایش شهریه دانشگاه و دیگر راهپیمایی های آرام به سبک اروپایی نبود. مردم اسلام را می خواستند و آزادی از استبداد داخلی و استکبار خارجی که به حمدالله بیشترِ آن بواسطه پیروزی انقلاب اسلامی بدست آمد و اگر ما در اعتقاد و انتقاد دلسوزانه خود استوار می ماندیم، به برکت تثبیت نظام جمهوری اسلامی، تمامی آن مهیا می شد. اما آیا ما بر سر اعتقاد و انتقاد خود مانده ایم؟ اگر مانده بودیم و افراد صالحی را به عرصه حضور می کشاندیم و به مردم معرفی می کردیم، کار به انتخابات 4 نفری نمی کشید و کاندیداهای صالح تری می آمدند که نه رای 24 میلیون را نادیده بگیرند و نه به رای 13 میلیون توهین کنند و نه با انتصاب افرادی معلوم الحال و ناشایست به ارزشها و شایستگی های 75 میلیون ایرانی، دهن کجی کنند. باور دارم که کسانی هستند و بودند که از انحراف و التقاط و اقتدار بپرهیزند. باورم دارم، چون معتقدم انقلاب ما یک انقلاب تمام عیار دینی-مردمی بود و نه یک شورش کور سیاسی یا اقتصادی یا اجتماعی و نه یک کودتای نظامی. دست خارجی ها در مقابلش بود نه همراهش. و انقلابی که چنین بر حق باشد، نظامی راستین را خواهد آفرید و و از دل همان مردمی که آفرینندگانش هستند، نسل های پسین را پرورش خواهد داد. نسل هایی که بتوانند ضامن بقا و بلکه تکثیر و صدورش باشند. معتقدم آنانکه می گویند فقط همین آقای امروزی یا آن آقای دیروزی می توانست نظام را نجات دهند، سخت گمراهند. آنها که نظام را به همین دو سه نفر محدود می کنند، بزرگترین توهین را به نظام و انقلاب کرده اند، چون تایید کرده اند که نظام همین چند کارگزار گناهکار یا تقصیرکار را دارد و این یعنی که چنین نظامی برآمده از اندیشه استواری نیست و بقا نخواهد داشت. این همان تفکر بازرگان است که می گفت ولی فقیه خوب است اگر فقط امام باشد و کسی بعد از او نه! این همان تفکر فرقان و مجاهدین خلق است که می پنداشتند اگر بزرگانی چون مطهری و بهشتی و رجایی و باهنر را به شهادت برسانند یا دست آن سید مظلوم را از پیکر انقلاب جدا کنند، نظام فلج خواهد شد و شورای مقاومت ملی می تواند از پاریس به تهران بیاید و حکومت را به دست بگیرد! این تفکر همانهایی است که تلبلیغات انتخاباتی شان این بود: "فقط هاشمی می تواند کشور را نجات دهد" و "او آمده تا تهدیدها را به فرصت تبدیل کند"! اما نه آن روز کشور نیاز به نجات دهنده مقدسی از جنس هاشمی داشت و نه حتی امروز کشور با وجود اشتباهات امثال من و شما و ایشان، در شرایط تهدید و شعب ابی طالب است، ما هنوز هم در بدر و خندق ایم و می رویم تا کعبه و قدس را فتح کنیم.
آری برادرِ بسیجیِ دیروز و سپاهیِ امروز و نمی دانم چه ی فردا! آری؛ اینگونه بود برادر!
آقای دکتر! نمی دانم مرا می شناسید یا نه، من یک روزنامه نگارم و عضو سابق انجمن های اسلامی که در این چند سالی که به این دو امر اشتغال داشته ام، به صراحت لهجه و خصلت انتقادی ام شناخته شده ام. چیزهایی نوشته ام و انتقاداتی به رئیس جمهور کرده ام که بعضا بعدها سردبیران را از انتشار آنها پیشمان کرده است، اما خودم را نه. من که این سطور را می نویسم الان هم بیم آن دارم که برخی افراد فرصت طلب و مصلحت اندیش انتقاداتم را که از اعتقادم نشات می گیرد بهانه کنند و برایم مشکل بیافرینند، اما باکی نیست. من می کوشم انصاف را رعایت کنم، مقایسه هایم مغلطه نباشد و حساب ها را جدا کنم. اما باور کنید نوشته شما خونم را به جوش آورد و نتوانستم مصلحت اندیشی کنم. مهم نیست که چاپلوسان دولت، چه بگویند، من بر فرصت طلبان داخلی و خارجی خروج کرده ام و برخلاف شما صراحتا سخن از انقلاب می گویم و نه آزادی و حرف های دهن پرکن خارجی را. من آشکارا می گویم که چه رایی داده ام و به آن افتخار می کنم، من چنین روزهایی را می دیدم که به آن آقایی که پیروزی اش را قطعی می دانستم رای ندادم. البته جانب آن آقایی را که معلوم بود امروزش با دیروزش فرق دارد و آینده اش هم تاریک خواهد بود، نگرفتم. وظفه ام این بود که رای دهم ولی از انجراف هم پرهیز کنم و در گناهشان شریک نشوم. ادعای بصیرت ندارم، کار خاصی هم در جریان فتنه 88 نکردم که به آن ببیالم، اما افتخار می کنم که حداقل در رای دادن، بنا به تشخیصِ ناقص و قوهِ فکرِ قاصرِ خود، به تکلیف عمل کردم، امیدوارم فردای آخرتم تاریک نباشد.
و اما سخن آخر سردار! شما گفته اید که "طبيعي است که ديکتاتورها براي خود حق ابدي حاکم بودن بر مردم قائل هستند"، من هم معتقدم برخی ها به صرف 24 میلیون رای شان به خودشان حق دادند هر که را می خواهند بر سر این ملت شریف بگمارند و حتی بر حرف رهبری هم خروج کنند. اما برخی ها هم بودند که رای آذری ها و لرها و حتی کل ایران را از آن خود می دانستند و دلشان می خواست چهار و بلکه هشت سال دیگر قدرت را در دست داشته باشند. اما رهبری و مردم به آن ها بارها درس دادند و باز هم خواهند داد. اربعین حسینی نزدیک است؛ فاعتبروا يا اولي الابصار.
آنتونی گیدنز، جامعه شناس برجسته بریتانیایی که کتابهای وی و از جمله کتاب مفصلش با عنوان «جامعه شناسی» در ایران همچون انجیل روشنفکری پرستیده می شود - بعد از کتاب «جامعه از و دشمنان آن» سر کارل پوپر که در حکم اولین کتاب مقدس روشنفکران لیبرال در ایران است- بحث مفصلی در فصل «حکومت و سیاست» این کتاب ذیل موضوع لیبرال دموکراسی دارد که البته با تناقضاتی در نظر و عمل او همراه است.
او در پاسخ به سال "چرا دموکراسی اینقدر محبوبیت پیدا کرده است" مدعی است: "دموکراسی ثابت کرده که بهترین نظام سیاسی جهان است" (گیدنز: ص 618) و در ادامه، دلایل مفصل تری را بر می شمرد. نخستین دلیلی که او بر می شمرد اینست که "دموکراسی معمولا با اقتصاد بازار همراه می شود که در تولید ثروت خود را کارآمدتر از کمونیسم نشان داده است. کمونیسم، به عنوان نظام برنامه ریزی و مدیریت اقتصادی، نشان داده که رقابت برانگیز و کارآمد نیست." (همان: ص 618)
در این مورد حق با گیدنز است. لیبرال دموکراسی امروز حاکم نسبی جهان است، اما نکته اینجاست که این پیروزی را مدیون کارآمدی خود نیست، بلکه این تفوف نسبی از ناکارآمدی دو نظام فاشیسم و کمونیسم در قرن بیستم نشات می گیرد که که ظهور آنها هم ناشی از ناکارآمدی نظام لیبرال دموکراسی در قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم بود.
وقتی او می گوید: "نظر سنجی ها نشان می دهند که اکثریت قاطع ساکنان کشورهای دموکراتیک، دموکراسی را به همه شکل های دیگر حکومت ترجیح می دهند" (همان: ص 622) اشاره ای به پیشوند ماقبل «دموکراسی» نمی کند که منظورش لیبرال دموکراسی است یا سوسیال دموکراسی یا تلفیقی از دموکراسی و دین (مردمسالاری دینی). شکی نیست همگان حاکمیت نظام دموکراتیک و مردمسالار را بر حکومت دیکتاتوری و توتالیتر ترجیح می دهند، اما اینکه این شکل حکومت دموکراسی با چه نظام اقتصادی و سیاسی و فرهنگی همراه باشد، مسلما تفاوت می کند. معترضان امروز وال استریت هم دموکراسی را قبول دارند، اما نه لیبرال دموکراسی یا دموکراسی مبتنی بر همان نظام اقتصادی که به حاکمیت 1 درصد بر 99 درصد انجامیده است. همان نظام اقتصادی که گیدنز آن را رقابت برانگیز و کارآمد می داند.
سومین دلیل او هم جالب است: "باید به تاثیر رسانه های ارتباط جمعی نیز اشاره کنیم، خصوصا تلویزیون و اینترنت... ما اکنون در جهان باز اطلاعات زندگی می کنیم، جهانی که حکومت های اقتدارطلب دیگر نمی توانند جریان اطلاعات را کنترل کنند." (همان: صص 9-618) اما آیا نظام های به اصطلاح دموکراتیک غربی، آزادی بیان را به تمامیت اجرا می کنند؟ آیا رسانه های موجود در غرب، رسانه عامه مردم اند یا یک اقلیت برگزیده صاحب قدرت و ثروت؟
گیدنز در جایی دیگر در نقد و بررسی آراء فوکویاما مبنی بر "پایان تاریخ بر پایه پیروزی جهان گستر سرمایه داری و لیبرال دموکراسی" می نویسد: "این ادعای فوکویاما با واکنشهای انتقادی زیادی مواجه شده است اما او از جهتی یکی از پدیده های کلیدی دوران ما برجسته ساخته است. در زمان حاضر، هیچ جمعیت بزرگی از رای دهندگان یا جنبش توده ای وجود ندارد که بتواند سازمان اقتصادی و سیاسی دیگری غیر از لیبرال دموکراسی و بازار آزاد را به تصور آورد." (همان: ص 620)
بدیهی است که این جمله او کاملا باطل است. حداقل از سال 1979 که انقلاب اسلامی به پیروزی رسیده و دقیقا یک دهه قبل از فروپاشی کمونمیسم، انقلاب اسلامی یک آلترناتیو جدی در مقابل لیبرال دموکراسی پدید آورده که نه اقتدارگراست و نه نظام لیبرال را برسمیت می شناسد.
در همین فصل، آقای گیدنز، تعریفی از حکومت های اقتدارگرا می دهد که جالب است: "حکومت های اقتدار طلب در بسیاری از کشورهای کنونی وجود دارند، البته بعضی از آنها خود را دموکراتیک می دانند. حکومت صدام حسین در عراق نمونه ای از یک دولت اقتدارطلب بود که در آن هرگونه مخالفتی قلع و قمع می شد و سهم بزرگی از منابع ملی به جیب اقلیت برگزیده ای می رفت." (همان: ص613)
اما گیدنز در عمل چه موضعی درباره دموکراسی دارد؟ گذشته از افتضاحی که گیدنز به عنوان مشاور حزب کارگر نوین و شخص تونی بلر، رهبر حزب و نخست وزیر سابق، در جنگ عراق بالا آورده – که بلر را تشویق به حمله به عراق نمود- و سبب شد تا اندیشمندان آزاد بریتانیا او را طرد نمایند، وی اشتباهات مهلک دیگری هم در بسط عملی افکار خود در حوزه دموکراسی، داشته و دارد. گیدنز چهار سال پیش بعد از دیدارش با قذافی در سال 2007 در مقالهای نوشته: "لیبی به عنوان یک دولت تک حزبی چندان سرکوبگر نیست. آن طور که به نظر میرسد، واقعاً بین مردم محبوب است. بحث ما [با کلنل قذافی] بر سر حقوق بشر بیشتر بر آزادی رسانهها متمرکز بود. او دیدگاههای متنوعتر در کشور را میپذیرد؟ چنان چیزی در حال حاضر وجود ندارد. خب، به نظر میرسد که او موافق این امر است."
کسی نیست که از آقای جامعه شناس بپرسد که اگر ملاک غیردموکراتیک بودن حکومت آنچنان که ایشان می گویند این است که "سهم بزرگی از منابع ملی به جیب اقلیت برگزیده ای" می رود، آیا پول مردم لیبی به جیب قذافی و خانواده اش نمی رفت؟ لابد به دلیل این روابط حسنه ایشان است که اینقدر راحت از کنار حکومت های دیکتاتوری مثل لیبی می گذرند و ادعا می کنند که برخلاف اواسط دهه 1970 که "بیش از دو سوم همه جوامع جهان را می توانستیم اقتدارطلب تلقی کنیم، از آن هنگام وضعیت به شکل چشمگیری تغییر کرده است. اکنون کمتر از یک سوم جوامع جهان ماهیت اقتدارطلبانه دارند." (گیدنز: ص 614)
این ادعا مربوط به آخرین ویرایش کتاب در سال 2003 (با همکاری کارن بردسال) است، یعنی زمانی که علاوه بر پادشاهی بالذات توتالیتر عربستان، دیکتاتوری هایی قذافی در لیبی، بن علی در تونس، حسنی مبارک در مصر و عبدالله صالح در یمن به آستانه چهارمین دهه عمر خود رسیده بودند و البته با موفقیت هم وارد این دهه شدند! و جالب است که در این میان، گیدنز فقط به عربستان اشاره می کند و از کنار این حکومت ها به راحتی می گذرد.
البته این خطای عملی فقط به شخص گیدنز برنمی گردد که دامن نظام دانشگاهی و سیاسی بریتانیا را هم می گیرد که چگونه با سازش آشکار با این دیکتاتور و نظام فاسد وی تن داده بوده اند. زمانی که بدانیم فرزند دوم قذافی و جانشین احتمالی وی، سیف الاسلام دوره دکترای اقتصاد را در مدرسه اقتصادی لندن (LSE) - که گیدنز هم در آنجا مشغول به تدریس است- گذرانده و رسالهی دکترایش را با عنوان «نقش جامعهی مدنی در دموکراتیزه کردنِ نهادهای حاکمیت جهانی: از قدرت نرم تا تصمیمگیری جمعی» در سال 2007 به پایان رسانده است! در تمام این سالها، مدرسه اقتصادی لندن از حضور وی استقبال می کرد و در مقابل معمر قذافی هم بیش از یک میلیون پوند – از منابع ملی مردم لیبی- را به این دانشگاه هدیه کرد. روابط حسنه دو طرف – لابد بر سر اشتراک فکری در حوزه دموکراسی- به حدی بالا گرفت که سیف الاسلام ادعا می کرد، گیدنز، مفهوم «راه سوم» را از پدرش (معمر قذافی) به سرقت برده است.
اما وقتی موج بیداری اسلامی شکل گرفت و حکومت های تونس و مصر سقوط کردند، غربی ها به این نتیجه رسیدند که پیش از اینکه مردم مسلمان لیبی خود به طور مستقل و آرام، قذافی را مجبور به برکناری کرده و در روابط شان با غرب تجدید نظر نمایند، می بایست معمر قذافی قربانی شود تا در یک انقلاب «بازار مشترکی» توسط غزب و مخالفان قابل اعتماد - بویژه نظامیان شورشی بر قذافی- همان روابط دوستانه پیشین با غرب، تحت لوای حکومت انقلاب، بازتولید شوند. لذا امریکا و همچنین متحدان دیروز اروپایی و در راس آن ایتالیا و فرانسه بر قذافی شوریدند. البته قذافی هم مثل صدام حسین ریاکار و دوجانبه گرا بود؛ از یک سو با اروپایی ها رابطه داشت و از سوی دیگر در سخنرانی چند ساعته بر علیه زورگویی های غربی ها در سازمان ملل و پرتاب کتابچه سازمان خود را آزادیخواه جلوه می داد و همچنین با مردم فلسطین همراهی می کرد (شاید به این دلیل که او هم می خواست همچون صدام خودش را رهبر اعراب و حتی مسلمانان نمایانده و جایگاهی مشابه جمال عبدالناصر در میان اعراب پیدا کند. و شاید به همین دلیل امام موسی صدر را بزرگترین و محبوب ترین رقیب خود دانسته و او را به گروگان گرفت). روابط دوستانه لیبی و فرانسه را – بخصوص پولی که قذافی برای پیروزی سارکوزی در انتخابات 2007 ریاست جمهوری خرج کرده- همه می دانند، اما به عنوان مثال، روابط او با ایتالیا به حدی بود که حتی جام خیریه ایتالیا (بین قهرمان جام حذفی و سری A) در خاک لیبی برگزار می شد! همچنین پسر فوتبالیست قذافی حتی بخشی از سهام باشگاه یوونتوس را خریده و مدتی در تمرینات این تیم شرکت می کرد، در حالیکه سال ها پیشتر از این، پدرش، دویدن فوتبالیست ها به دنبال توپ را جنون خوانده بود!
اینجاست که اروپایی ها 180 در جه تغییر عقیده می دهند و لیبی را به خط مقدم مبارزه با توتالیتریانیسم مبدل می کنند. حتی رسالهی دکترای سیف الاسلام تحت بررسی دوباره قرار میگیرد که اثری از پلیجریسم در آن یافت شود، و حتی «هوارد دیویس» - رئیس مدرسه اقتصادی لندن- هم تحت فشار افکار عمومی مجبور به استعفا و عذرخواهی میشود و البته اعتبار آقای جامعهشناس-مشاور (که زمانی کعبه آمال چپ نوی های ایران بود و حالا نماد نولیبرالیسم) هم یک بار دیگر به زیر سوال میرود.
لیبی تنها یک مثال از سیاست دوگانه غربیها در زمینه دموکراسی است. دکتر حسین کچویان، جامعه شناس برجسته ایران، در کتاب «کندوکاو در ماهیت معمایی ایران» خود تحلیلی از این به اصطلاح دموکراسی های غرب نشانده در کشورهای عربی دارد که آن را امتداد سیاست جهانی سازی غرب می داند. وی ریشه سیاست خارجی امریکا در قبال ایران (و کشورهایی چون ایران) را با عنوان «دموکراسی سازی» را در سیاست کلی «جهانی شدن» و یا «جهانی سازی» جستجو کرده و روی دیگر این سکه جهانس سازی و دموکراسی سازی را در کشورهای عربی نمایان می سازد: "پیشینه سیاست دموکراسی سازی غربی یا آنچه «موج سوم دموکراسی» نامیده شده است به دهه هشتاد میلادی بر می گردد. مشخصا این موج جدید از دل سیاستهای دولت ریگان درآمد که رئیس یکی از راستگراترین دولت های اخیر امریکاست و به همراه تاچر نخست وزیر شدیدا راستگرای انگلیس به لحاظ ایدئولوژیکی پایه گذار محافظه کاری جدید می باشد. اما پیشینه دورتر این سیاست به پیش از ریگان نیز کشیده می شود و سیاستهای کارتر در زمینه حقوق بشر را بایستی از اولین علائم شکل گیری عملی آن دانست." "از جهت کلی این سیاست به نحوه اداره جهان و چگونگی شکل دهی به هژمونی غرب به ویژه امریکا در دوره اخیر بسط و توسعه آن یعنی دورهخ موسوم به جانی شدن مربوط می شود. اما به طور خاص و مشخص، سیاست مذکور محصول چالش ها و درگیری های امریکا با شوروی بر سر اداره و کنترل جهان بوده است." (کچویان: ص 26)
کچویان، این سیاست را دنباله استعمارگری امریکا می داند، با این تفاوت که امروزه جای متهم و شاکی عوض شده و امریکا تحت فشار اذهان عمومی و جوامع سوسیالیستی - بویژه شوروی که مدعی دفاع از انقلابهای جهانی بود- قرار داشت، می کوشد تا جای شوروی را در دفاع از ملت های آزادی خواه را در برابر وضع موجود گرفته و ژست انقلابی و انسانی را به خود اختصاص دهد: "سیاستی که می بایست داغ استعمارگری را از جبین تاریخ روابط غرب و جهان غربی پاک کرده و آنها را در هیئت حامیان حقوق بشر در کنار جنبش های مردمی جهان سوم قرار دهد. در واقع حاصل یک تغییر تاکتیکی می باشد." (همان: ص 29)
این سیاست در آغاز با موفقیت همراه بود: "نمونه های موفق این وجه اخیر که از سیاستی که ما آن را "اداره ظاهرا انسانی جهان" توسط غرب یا ایجاد "امپراطوری جهانی ظاهرا مشروع" می نامیم در قضیه فروپاشی شوروی و تغییر حکومت های بلوک شرق به حکومت هایی مبتنی بر مدل غربی یا دموکراتیک به شکلی گسترده اجرا شد." (همانجا)
لکن در برخی موارد با شکست روبرو شد و "تغییرات و جابجایی های سیاسی در کشورهای اسلامی و نیمه اسلامی از شرق جهان یعنی فلیپین و اندونزی تا مراکش و الجزایر به همراه آورد" که به هیچ وجه مورد انتظار امریکایی ها نبود. به عنوان مثال روی کار آمدن اسلام گرایان به رهبری جعفر نمیری در سودان موجب شد تا امریکایی ها سیاست سرکوب را مجددا در پیش گرفته و او را حذف کنند. کما اینکه "بلافاصله پس از این تحولات آنها با روی کار آوردن بن علی وزیر امنیتی بورقیبه به جای او در تونس و تایید حکومت نظامیان در الجزائر در ابطال انتخاباتی کاملا مردمی، سرکوب گرترین و خونیسن ترین بخش سیاست دموکراسی سازی را به اجرا دراورده و دفتر دموکراسی سازی را در جهان اسلام بستند تا این که بار دیگر با حضور مستقیم نظامی در منطقه در چارچوب «طرح خاورمیانه بزرگ» تحت شرایط اجتماعی- سیاسی متفاوت آن را در پی گرفتند." (همان: صص 31-30)
البته تحولات اخیر در جهان اسلام که از تونس آغاز شد، پرونده ای را که محافظه کاران امریکایی گشوده بودند در میان بهت و ناتوانی در تصمیم گیری رقیب لیبرال آنان بست تا هم محافظه کاران جمهوری خواه از نهضت بیداری اسلامی متاثر از انقلاب اسلامی ایران شکست خورده باشند و هم لیبرال دموکراتها. به همین دلیل است که کچویان هم سیاست روی کار آوردن دیکتاتورهایی چون بن علی و پینوشه را توسط جهوری خواهان و سپس کنار گذاشتن آنها و روی کار اوردن متحدان ظاهرا دموکرات در این کشورها توسط دموکراتهای امریکا را دو روی یک سکه "دموکراسی سازی" می داند و تفکیک این دو سیاست را نوعی "بلاهت سیاسی" قلمداد می کند. (همان: ص 31) زیرا: "موج سوم دموکراسی یا سیاست دموکراسی سازی هیچ علاقه ای به دمکراسی واقعی ندارد. آنها در این سیاست که به واقع بازی این خطرناک و مزورانه ای بیش نیست مطلوبیت نهایی و ذانی دارد، شکل دهی به حکومت هایی است که به لحاظ پوشش که فراهم می آورد و ظاهر و لباس مشروعی که بر این نتیجه می پوشاند، مطلوبیت دارد و بس." به همین دلیل است که آنان از حضور بازیگرات خارجی که نتیجه بازی دموکراسی را به نفع خود تغییر بدهند، هراس دارد." (همان: ص 32) کما اینکه می بینیم مهم ترین چیز برای امریکل و اسرائیل در شرایط امروز جهان عرب آنست که مبادا با رفتن دیکتاتورهای عربی؛ اسلام گرایان روی کار آمده و منافع سیاسی و اقتصادی غرب و اسرائیل به خطر بیفتد.
اما غربی ها و بخصوص روشنفکران آنها، تنها در مورد لیبی اشتباه نکرده اند، بلکه جهان اسلام سالهاست که به صحنه رسوایی آنان بدل شده و پرده از تناقضات ایشان بر می دارد. سه سال قبل در جریان تهاجم اسرائیل به غزه، جمعی از دانشجویان و دانش آموختگان جامعه شناسی ایران، در نامه هایی جداگانه به یورگن هابرماس و آنتونی گیدنز (به عنوان دو چهره مطرح جامعه شناسی انتقادی و چپ نوی اروپا) –که متن آن در نشریه راه منتشر شد- از آنان خواستند تا نسبت به این فاجعه واکنش نشان دهند: "امسال آغاز سال جدید میلادی مصادف شده است با شروع سال قمری در فلسطین. اما اراده ای می خواهد این مردمان را هم از سرزمین خود – یا به تعبیر شما مکان- و هم از تاریخ خود – یا به تعبیر شما زمان – بیرون کند. آیا زمان و مکان اینگونه تهی می شوند؟ بهای تهی شدن زمان و مکان که آن را شرط تحقق مدرنیته دانسته اید، کشتار کودکان، زنان و سالخورده گان بی گناه فلسطینی است؟ چرا در مقابل این جنایات و کشتارها سکوت کرده اید؟ جناب پروفسور من از شما می خواهم دست به قلم برده و با تسلط خاصی که بر اندیشه جامعه شناسی دارید به تبیین و تحلیل جنایات و کشتار مردم مظلوم فلسطین بپردازید تا من هم یکی از میلیون ها نفری باشم که از تحلیل شما بهره مند می شوم."
اما دریغ از یک پاسخ کوتاه! البته با توجه به اصالت یهودی هابرماس، حرجی بر وی نبود که بخواهد پیش زمینه های نژادی اش را بر اصالت اندیشه انتقادی اش، مرجح ندارد، اما آنتونی گیدنزِ به اصطلاح پدرِ فکریِ چپِ کارگری نوین بریتانیا، چطور؟ چگونه است که همو و هم هابرماس، امروزه از لیبرال ها هم لیبرال تر شده اند و بیش از هر کس، دغدغه وصله کردن این کهنه دلق بازمانده از قرون جدید را دارند؟ چگونه است که حزب کارگری نوین، به جای حفظ مرام سوسیالیستی خود (در زمانی که نامش حزب کارگر بود)، مدافع لیبرالیسم (در مقابل حزب محافظه کار) شده است؟ چگونه است که این حزب که مدعی است با گذشته استعماری بریتانیا هیچ نسبتی ندارد، در جنگی شرکت داشته که به اندازه تمام بمب های متفقین در جنگ جهانی دوم، روی سر مردم عراق بمب ریخته است؟ و چگونه است که انشعاب دیگر این حزب با عنوان «حزب سوسیال دموکرات» (SDP)امروز با عنوان «حزب لیبرال دموکرات» با حزب محافظه کار، حکومت اتئلافی تشکیل داده که ارتجاعی ترین دولت در سه دهه اخیر انگلیس است و با سرکوب اعتراضات مردمی در تاتنهام لندن، کارنامه ای سیاه در عمر کوتاه مدت خود به جا گذاشته؟
البته این بی توجهی و تناقض گویی روشنفکران غربی را نباید به حساب مردم گذاشت، در همان 22 روز جنگ غزه و در حاليکه بسياري از مردم انگلستان در تعطيلات سال نو به سر ميبردند، روز جمعه دوم ژانويه سال 2009 چند چهره سرشناس فرهنگي، هنري و سياسي در يک کنفرانس مطبوعاتي به دفاع از مردم فلسطين پرداخته و حملات وحشيانه اسراييل به مردم بي پناه غزه را محکوم کردند. شرکتکنندگان اين نشست آقاي آلکسي سايل کمدين يهودي، بيانکا جاگر هنرپيشه دهه هفتاد و از فعالين سرشناس حقوق بشر، کن ليوينگستون شهردار سابق لندن و جرج گالووي نماينده پارلمان انگلستان بودند. همگي آنها روز بعد نيز در صف اول راهپيمايي دهها هزار نفري مردم لندن در ميدان ترافالگار شرکت کرده و به نفع مردم غزه و عليه جنايات اسرائيل سخنراني کرده يا شعار دادند.
البته لیبرال دموکراسی از این معماران بدنام زیاد دارد! جدا از گیدنز که معمار جنگ عراق است و سر کارل پوپر که 10 سال در CIAسابقه خدمت گذاری به امریکا را دارد و فوکویای امروز پشیمان (که در انتخابات بعدی با عبور از جمهوری خواهان به دموکراتها رای داد) و باید به ساموئل هانتیگتون اشاره کرد که مرگش همزمان با شکست رویای غربی ها در جنگ 22 روزه بود. هانتينگتون در سال 1975 يعني دو دهه پيش از آنکه به واسطه نظريه «جنگ تمدنها» به شهرت برسد به اتفاق همکارانش کتابي به سفارش دولت آمريکا با عنوان «بحران دموکراسي» تهيه کرد و در آن نسبت به پيامدهاي «دموکراسي بيش از اندازه» در جامعه آمريکا هشدار داد. از نظر او مشارکت بيش از اندازه مردم در قالب سنديکاهاي کارگري و نيروهاي نوظهور اجتماعي نظير جنبش سياهان و جنبش زنان، دموکراسي آمريکا را با خطرات جدي مواجه کرده است. از نظر هانتينگتون حکومت ميبايست مانع از «مشارکت بيش از حد» برخي از طبقات و گروههاي اجتماعي در امور سياسي شود و اجازه ندهد خواستههاي آنها از دولت بياندازه فزوني يابد. همانگونه که از تناقض اين گفته پيداست مراد هانتينگتون از دموکراسي چيزي جز نظام سرمايهداري نبود که البته در زمان جنگ سرد بطور خودکار در برابر نظام کمونيستي شوروي به عنوان نماد دموکراسي شناخته ميشد. به باور برخي صاحب نظران رهنمودهاي اين نظريهپرداز/کارمند دولت آمريکا نقش بهسزايي در شکلگيري سياستهاي محافظهکارانه و سرکوبگرانهاي از قبيل ريگانيسم و تاچريسم در دهه هشتاد داشت.
این شواهد، بیانگر آنند که نه ادعای چپِ نوی امثال گیدنز قابل باور است و نه ادعای جامعه شناسی انتقادی و روشنفکری آنان. جامه چرکین لیبرال دموکراسی شان هم مانند پوستین پاره سوسیال دموکراسی پیشین شان، به پول سیاهی نمی ارزد. انقلابات کشورهای اسلامی و نیز اعتراضات مردمی در اروپا و امریکا ادامه بطلان مدعای این گروه پرادعاست که تاکنون یا سکوت پیشه کرده اند و یا راه را برای سرکوب باز گذاشته اند. راستی نظر آقای گیدنز درباره جنبش 99 درصد چیست؟ با توجه به اینکه ایشان معتقدند اگر در حکومتی "سهم بزرگی از منابع ملی به جیب اقلیت برگزیده ای" رفت، آن حکومت غیردموکراتیک است و با توجه به اینکه معترضان امریکا می گویند یک اقلیت 1 درصدی، حق 99 درصد مردم را پایمال کرده، آیا نظام لیبرال دموکرات امریکا هم غیر دموکراتیک است؟ براستی اگر لیبرال دموکراسی امریکایی، اقتدارگرا نیست چرا رسانه های دسته جمعی همچون شبه های اجتماعی را فیلتر یا به نحوی دستکاری می کند که جنبش تسخیر وال استریت نتواند از آن اسفاده کند؟ آیا این خود نوعی تناقض نیست؟
منابع:
کتابها:
کچویان- حسین، کندوکاو در ماهیت معمایی ایران: جهانی سازی، دموکراسی و جامعه شناسی سیاسی ایران، نشر بوستان کتاب قم، چاپ اول، قم1383.
گیدنز- آنتونی، جامعه شناسی، ترجمه حسن چاوشیان، نشر نی، ویراست چهارم، چاپ اول، تهران 1386.
مقالات:
آن روی آقای جامعهشناس؛ دیدار آنتونی گیدنز با قذافی، سید مرتضی هاشمی مدنی، وبلاگ «کلمه»، 19 مارس 2011.
غزه؛ تاوان دموکراسي «بيش از اندازه»!، شهاب اسفندياري، ماهنامه راه، شماره 39، دی و بهمن 87.
نامه سرگشاده به پروفسور گيدنز؛ جامعه شناس انگليسي، روح الله نامداري، ماهنامه راه، شماره 39، اسفند 87.
نامه سرگشاده به پروفسور هابرماس؛ فيلسوف اجتماعي آلماني، ماهنامه راه شماره 39، اسفند 87.
رضا نساجی: سعید ابوطالب، چهره نامآشنای سینمای مستند و سیاست مجلس هفتم است که این روزها اگرچه دیگر علاقهای به ورود رسمی به سیاست نشان نمیدهد، اما هنوز هم مستندهای سیاسی میسازد. گفتوگوی ما با سعید ابوطالب به بهانه مستند «اقلیت - اکثریت» و روایت مستند او از مجلس هفتم است.
مستند«اقلیت - اکثریت» شمارا در جریان جشنواره سینما حقیقت در سینما فلسطین دیدم، از خندههای تماشاچیان در طول فیلم، بهخصوص در هنگام عکسالعملهای محمدرضا باهنر - عضو هیأترییسه مجلس - که بگذریم، همه از فیلم راضی بودند و شما را هم بهشدت تشویق کردند. اگر موافقید، بحث را از همین مستند شروع کنیم.
در طول دوران نمایندگی مردم تهران در مجلس هفتم، من هیچ فیلم مستندی نساخته بودم، و همه مشغلهام نمایندگی بود. برخلاف آقایان چند شغله که آنزمان مرسوم بود، برخی استاد دانشگاه بودند، برخی عضو هیأتمدیره شرکتهای مختلف و... . من اما نمایندگی را شغل نمیدانم، بلکه معتقدم بزرگترین وظیفه نمایندههاست. در این مدت مسئولیت نمایندگی خودم هم، هیچ مرخصی هم نگرفته بودم و چون منزلمان هم نزدیک مجلس بود و هست، لذا پیاده تا آنجا میرفتم و همیشه هم همانجا بودم.
اما در پایان مجلس، من از هیأترییسه مجلس، مرخصی یک ماه و نیمه گرفتم تا بدون مشکل شرعی و قانونی، فیلمی بسازم. گفتم البته داخل صحن هستم، اما چون درگیر کار دیگری هستم و به لوایح و اینها نمیرسم، پس مرخصی میخواهم. آقای سبحانینیا، عضو هیأترییسه گفتند که ممکن است گاهی از حد نصاب بیفتیم و حضور شما لازم است. من گفتم: هستم ولی مشغول ساختن فیلمی درباره مجلس!
در این مدت - یعنی روزهای آخر مجلس هفتم و ابتدای مجلس هشتم - چهار مستند ساختم. با استفاده از دو دوربین در قسمت تماشاچیان و یک دوربین روی دست خودم بین نمایندهها، فیلمبرداری کردم. یک مجموعه چهار قسمتی (شامل تصویرهایی از داخل مجلس و مصاحبههایی در خارج از صحن - که برخی بعد از پایان دوره نمایندگیام انجام شده بود) برای پرستیوی ساختم به نام «Iranian Parilament» (پارلمان ایرانی)
بعد از آن و با حجم زیاد راشهایی که گرفتم، قصد ساخت یک مستند دیگر هم با عنوان «تنفس در 9/7» داشتم که هنوز البته تدوین نکردهام.
منظور از 9 و 7، دولت نهم و مجلس هفتم است؟
این را دیگر باید شما حدس بزنید. مستند مربوط است به هفت روز آخر مجلس هفتم که اتفاقا روزهای پرالتهابی بود. چند اتفاق مهم افتاد؛ از جمله استیضاح وزیر بازرگانی که من خودم جزو استیضاحکنندگان بودم، قرائت گزارش کمیته تحقیق و تفحص از قوه قضاییه که من هم جزو این کمیته بودم، و همچنین اختتامیه و خداحافظی نمایندگان مجلس هفتم. آخرین تصاویر هم مربوط به خروج آخرین نماینده مجلس هفتم از صحن است. آقای مرتضی تمدن که در مجلس هشتم انتخاب نشده نبود و الان استاندار تهران است، آخرین نماینده مجلس هفتم است که خارج میشود و در را میبندد.
از آنجایی که میدانستم نمایش این مستند، با مشکل روبهرو خواهد شد، ابتدا با استفاده از حجم کمی از این راشها، یک مستند کوتاه به نام «اقلیت - اکثریت» ساختم و به اولین دوره جشنواره سینما حقیقت دادم که نمایش داده نشد. دوره بعد هم دادم و نمایش داده نشد. در حالیکه من خودم در آنزمان عضو هیأت امناء مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی (متولی برگزاری جشنواره) بودم، ولی نمیخواستم از رانت استفاده کنم. لذا وقتی رییس شورای نظارت ارشاد - آقای دکتر اربابی - اجازه پخش نداد، دخالتی نکردم. گفتند باید چند جایش اصلاح و حذف شود و من هم قبول نکردم.
در این مستند، تنها سؤالات محدودی از نمایندهها پرسیده بودم، اول اینکه «شما اقلیت هستید یا اکثریت؟» ولی در راشهای «تنفس در 9/7» بعد از جواب این سؤال، سؤالات بسیار جدی پرسیدهام. اینکه «نظرتان درباره هیأترییسه مجلس چیست؟»، «نظرت در مورد نمایندگی چیست؟»، «در انتخابات بعدی رأی آوردهای یا نه؟»، «چرا رأی نیاوردی؟»، «نظرت راجع استیضاح چیست؟»، «امضا کردی یا نه؟»، «چرا امضایت را پس گرفتی؟» و... همینطور رایزنیها و لابیهای گوشه و کنار مجلس و چانهزنیهایی که با هیأترییسه دارند. برای اینکه نشان بدهم عدهای هستند که با سوءاستفاده از خلأ آیین نامههای داخلی، هر کاری دلشان بخواهد در مجلس میکنند. تنها راه چارهاش هم این است که تمام درخواستها، لوایح و طرحها بهصورت کاملا علنی در نمایشگرهای مجلس نشان داده شود تا همه بدانند که چهکسی استیضاح را امضا کرده و چهکسی پس گرفته. نمایندهها هم نسبت به امضا و عملکرد خودشان پاسخگو باشند.
«اقلیت - اکثریت» را ابتدا در سالن کوچک مرکز گسترش، برای نمایندههای مجلس هفتم و هشتم نمایش دادم، دعوتشان کردم و خیلیهایشان هم آمدند و دیدند. اکثرا هم خوششان آمد، به جز یکی دو نفر. اما با توجه به برخورد بدی که با «اقلیت - اکثریت» شد، به این نتیجه رسیدم که الان زمان مناسب برای ساخت مستند اصلی (تنفس در 9/7) فرا نرسیده است. هنوز باید زمان بگذرد تا بتوانم آن را تدوین کنم و نمایش دهم.
فکر میکنید زمان آن کی برسد؟
در هر حال بالأخره روزی زمانش میرسد، چون بخشی از تاریخ ماست. اتفاقا این جور فیلمها هیچوقت کهنه نمیشود. مثل این است که شما فیلمی را از هفت روز آخر مجلس هفتم مشروطه بهدست بیاورید. این فیلم چقدر ارزشمند خواهد بود؟
راشها در اختیار خودتان است؟
بله، چون تهیهکننده خودم بودم، هزینهها هم با خودم بودم و راشها هم متعلق به خودم است.
علاوهبر این سه مستند که به مجلس هفتم مربوط میشد، مستند دیگری هم با عنوان «پایان کردانیسم» در نقد دولت نهم، درون مجلس ساختم. یعنی با استفاده از فیلمهای مجلس هفتم و مقداری فیلم دیگر که در دوران مجلس هشتم بهخصوص در زمان استیضاح مرحوم کردان گرفته بودم. این آماده نشد تا زمانی که ایشان به رحمت خدا رفت و من دیگر معذوریت اخلاقی پیدا کردم و کنار گذاشتم. چون اگر ایشان بود، میشد در نقد روش و منش او که البته روش و منش دولت بود، حرف زد، اما حالا دیگر این کار ناجوانمردانه است. معتقد بودم کردانیسم، بلایی است که بر سر دول و ملت ما آمده. اگر آقای کردان زنده بود و میتوانست از خودش و دولتی که در آن خدمت کرده، دفاع کند، این کار جوانمردانه بود.
آیا امکان افزودن موارد مشابه کردان به آن و تدوین مجدد با عنوان جدید، نیست؟
نخ اصلی داستان همان ماجرای استیضاح کردان بود، که ما چهار دوربین به صحن مجلس برده و فیلم گرفتیم. اگر بخواهیم اتفاقات دیگر را به آن اضافه کنیم، آن وقت مستند دیگری میشود. هرچند که مشکلات موضوع فیلم مختص ایشان نبوده و نیست. من اوایل مجلس هشتم که دیگر نماینده نبودم، مصاحبهای داشتم با یکی از سایتها و گفتم که مشکل اصلی دولت؛ «قانون گریزی»، «ریا» و «دروغ» است. که این تیتر شد و کار بهجاهای باریک کشید. خیلی از دوستان اصولگرا بعد از این مصاحبه به من حمله کردند و گفتند که تو دیگر نماینده نیستی و مصونیت نداری. من هم گفتم که چون حالا نماینده نیستم، بهعنوان یک مستندساز یا شهروند عادی، اتفاقا آزادانهتر حرف میزنم. در هر حال، کردانیسم، همین سه عنصر دروغ، ریا و قانونگریزی است. اگر کردان رأی میآورد و وزیر میماند، این مستند پخش میشد و تأثیر خودش را در نقد دولت میگذاشت. اگر هم رأی نمیآورد و زنده میماند، تأثیرگذار بود.
بعضی مستندها هستند که هم ساختشان زمان بر و مشکل است و هم نمایششان. مثلا مستند «شاه مسعود» که یک انگلیسی درباره احمدشاه مسعود ساخته و تلویزیون ایران هم با قیمت بالایی خرید و نمایش داد. ساخت این مستند 11 سال وقت برده بود که اگر مسعود شهید نمیشد، شاید حالا حالاها به نمایش در نمیآمد و اهمیت پیدا نمیکرد. یا کار محمدحسین جعفریان در همین باره.
در هر حال، هنوز زمان نمایش این مستند نرسیده است، بهدلیل واکنشهای تندی که نشان خواهند داد. کما اینکه به کمتر از این هم واکنش میدهند. مثلا من در همین مستند از یکی از نمایندگان امضاکننده استیضاح وزیر بازرگانی میپرسم، چرا امضایت را پس گرفتی؟ میگوید وزیر به من قول داد که در زمینه قند و شکر به شهر من کمک کند که مثلا کارخانه بزنیم و من هم امضایم را پس گرفتم. به همینراحتی! حالا بهنظر شما ممکن است چنین چیزی را نمایش دهیم و عدهای اعتراض و شکایت نکنند؟
آقای ابوطالب، شما در حوزه سیاسی فعالیت کردهاید، نخست مستند سیاسی و دوم فعالیت مستقیم سیاسی در مجلس. امروز، کدام یک را ترجیح میدهید؟
من رسانه را بر سیاست ترجیح میدهم و رغبتی برای انتخابات و مجلس ندارم. معتقدم سیاست، مصرفکننده محصولات رسانهای ماست، ما با کارهای رسانهایمان افکار عمومی را شکل میدهیم تا آنها کنش سیاسی کنند. لذا کار ما بر کار سیاسیون اولویت دارد. دلیلش هم اینست که کار رسانهای میتواند کار یکنفره هم باشد، شما با یک دوربین میتوانید هر واقعه تاریخی یا هر موضوعی را ثبت کنید. اما کار سیاسی، یک نفره نیست. باید یک عده همفکر و همراه و هم قسم باشند تا بتوانند در فضای سیاست کار مؤثری انجام دهند. اگر قرار باشد در مجلس اتفاق تازهای بیفتد و تحولی رخ دهد، باید حدود 40 نفر که مبانی فکری مشترک دارند، مستقل از بازیهای سیاسی، شجاع و امین باشند، به ولایت فقیه و نظام اعتقاد داشته باشند، وارد مجلس شوند تا آنچنانکه خواسته امام و رهبری بوده و قانون مشخص کرده، تأثیرگذار باشند. در دولت هم همینطور، اگر یک تیم معتقد، دلسوز و همفکر، سازگار با مجلس و البته با تجربه باشند، میتوانند تأثیر بگذارند. اما مجلس مهمترین قوه کشور است و میتواند همه امور کشور را بهبود دهد. این اتفاقی است که فقط در مجلس اول و دوم که نیروهای انقلابی و چهرههای شاخص نظام مثل مقام معظم رهبری در مجلس بودهاند، تا حدودی محقق شده است، مثلا در استیضاح بنیصدر از ریاستجمهوری. ما کشوری هستیم سرشار از منابع و دارای ملتی وفادار و انقلابی که فقط ضعف مدیریت داریم. اگر این اتفاق رخ دهد، میتوان به حضور در سیاست امیدوار بود. اما آنچه امروز میبینیم این است که مجالس ما هر بار بدتر از قبل بوده و ضعیفتر عمل کرده است.
یعنی مجلس نهم هم از هشتم بدتر خواهد بود؟
هنوز که نمیشود اظهارنظر کرد، اما تاکنون که چنین بوده؛ البته خود مجلس مقصر است. اینهم برمیگردد به عدم وجود نظام حزبی در کشور ما. من نمیگویم که حتما ما حزب لازم داریم، به معنای احزابی که در غرب هست. حرف من این است که یا تعریف جایگزین مناسبی از یک ساختار متناسب با انقلاب بدهید که از فردگرایی و کجروی جلوگیری شود و یا اینکه همان ساختار حزبی مرسوم را پیاده کنید. مثل مجلس هشتم نباشد که به محض استقرار نمایندهها، 10 تا فراکسیون اصولگرا تشکیل شد یا الان که نزدیک انتخابات است و این همه احزاب و ائتلاف فصلی شکل گرفته.
ببینید ما الان در حال تجربه مردمسالاری دینی هستیم، این جمله مقام معظم رهبری است که من خیلی به آن معتقدم. ما شکل جدیدی از نظام سیاسی را که متعلق به مردم ما و انقلاب ماست، ارائه کردهایم که با گذشت 30 سال، در زمان طفولیت بهسر میبرد و امتحانات مختلفی را باید پشت سر بگذارد. تمام این اتفاقات، تمام این تغییر قوانین انتخابات و چهارچوبها و... طبیعی است، چراکه تمدن اسلامی ما در حال شکلگیری و تثبیت است.
مدتی است که چندان حضوری در عرصه رسانه و سیاست ندارید!
من تمام حرفهایی را که باید میزدم پنج سال پیش زدم. میگفتم شعارها و تابلویی که دکتر احمدینژاد بلند کرده، درست است؛ اما اینهایی که پیرامون ایشان هستند این مدلی نیستند و برخیشان حتی با شعارهای ایشان مخالفاند. من خودم در جاهایی که با دولت موافق بودم، حمایت کردم؛ مثلا تنها نمایندهای بودم که از آقای صفار هرندی بهعنوان وزیر ارشاد دفاع کردم و چون عضو کمیسیون فرهنگی بودم و نظرم نظر کمیسیون تلقی میشد، در رأی اعتماد ایشان بسیار مؤثر بود. طبیعتا با بعضی افراد هم مخالف بودیم. ما همان موقع فهمیده بودیم که این جریانی که ما اصولگرا مینامیم، خودش خودش را اصولگرا نمینامد، یعنی افرادی مثل آقای جوانفکر، مشایی، بقایی، شریف ملکزاده و... میگفتیم که ایراداتی به اینها وارد است که به همین دلیل خطرناکاند. بر همین اساس طیفی از اصلاحطلبان را که به ولایت فقیه و انقلاب اعتقاد داشتند، قابل تحمل و مفیدتر برای منافع کشور میدانستیم، اما اینها را نه. لذا از همان سفر اول مشایی که با جک استراو وزیر امور خارجه انگلیس ملاقات کرده بود تا قاچاق عتیقه و حضورش در مراسمی که به ایشان ربطی نداشت و حتی گاهی وهن نظام بود - مثل مجلس رقص ترکیه- و مسائل دیگر مثل سخنرانیهایش راجع به امت و امامت و اینها را لیست کردیم. داخل کمیسیون فرهنگی بر اساس آنها نامهای انتقادی راجع به سازمان گردشگری و میراث فرهنگی خطاب به رییسجمهوری نوشتم، اعضا اصلاح کردند و آقای افروغ، بهعنوان رییس کمیسیون امضا کرد، که آقای رییسجمهوری به هوش بیاید. اما ایشان توجهی که نکرد هیچ، نامه را به خود آقای مشایی داد و او هم دو سه هفته بعد بر اساس متن نامه محرمانه مجلس، از من و آقای افروغ شکایت کرد. در حالیکه اولا ما نماینده مجلس و غیر قابل پیگرد قضایی بودیم و ضمنا نامه محرمانه مجلس نمیتوانست ملاک شکایت کسی باشد. اما شکایت انجام شد و من دادگاه رفتم. البته من هم در آن دادگاه و هم در دادگاهی که ملکزاده از من شکایت کرده بود، متقابلا شکایت کردم. و چون پیروز شدم از شکایتم صرف نظر کردم چون قصد انتقامگیری نداشتم و بنا به وظیفه نمایندگیام این نقدها را انجام میدادم
لینک این مطلب در پرونده نقد مجلس هفتم/ هفته نامه پنجره/ شماره 119
خبرگزاری تودیع
خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، یکی از املاک خصوصی اصلاح طلبان است که با پول بیت المال تاسیس شده و اداره می شود. اگرچه زیرمجموعه جهاددانشگاهی است و از ابتدا هم به جریان چپ های سنتی و خط امامی های معتدل این مجموعه، منسوب بوده، اما بیش از هر رسانه دیگری به افراطیون اصلاحات خدمت کرده است. پس بی دلیل نیست که اصلاح طلبان اینقدر با حساسیت به ایسنا می نگرند و چنان از نوستالژی مدیریت فاتح بر آن سخن می گویند که گویی دولت نهم و دهم، ملک خصوصی شان را غصب کرده است!
یکی از دلیل اینکه ایسنای پس از فاتح، هرگز روی آرامش ندیده، همین است. از مهرماه 1384 که فاتح با سلام و صلوات و کلی عکس یادگاری توسط دکتر علی منتظری رئیس وقت جهاد دانشگاهی تودیع شد، تا به حال 6 مدیر دیگر هم تودیع شده اند. تا جایی که باید این خبرگزاری را خبرگزاری تودیع نامید.
با این همه تغییر و تحول، در نهایت معلوم نشد دولت از ایسنا چه می خواهد و آیا اساسا آن را می خواهد یا نه. آیا تحول مد نظر دولت در ایسنا، چیزی شبیه تحولات «ایرنا» است که در نهایت علی اکبر جوانفکر بیاید و آن را به رسانه جریان انحرافی بدل کند؟ آیا هدف از این تغییرات مدیریتی، حفظ ایسنا با همان قوت پیشین اما با رویکرد انقلابی است، یا آنکه نابود کردن ایسنا به نحوی که فقط اسم آن در کنار خبرگزاری های اصولگرا و همچنین دولتی مثل ایرنا، فارس و مهر بماند، است؟ به نظر می رسد مورد دوم صحیح باشد، همچنانکه عده ای نمی خواهند دفتر تحکیم و جنبش دانشجویی به قوت دهه شصت و حتی هفتاد وجود داشته باشد، و فقط عنوان وبترینی تحکیم و فراتر از آن جنبش دانشجویی برایشان کافیست.
علاوه بر دولت، به نظر می رسد خود مسئولان جهاددانشگاهی هم برنامه ای برای ایسنا ندارند. شاید تنها می خواهند باشد، بدون آنکه موی دماغ شود. برخلاف جهاددانشگاهیِ زمانِ خاتمی که ایسنا گل سرسبد زیرمجموعه هایش بود، مسئولان حال حاضر جهاددانشگاهی بیشتر بر برنامه های علمی و پژوهشی تاکید دارند و نه سیاسی و رسانه ای. از نظر آنها که هر بار یک پروژه شان مثل شبیه سازی های موسسه رویان، چشم جهانیان را خیره کرده و حضور مسئولان کلان نظام را برای افتتاح و رونمایی در پی دارد، برنامه های تحقیقاتی کلان اهمیت دارند نه ایسنا که حالا دیگر نبودش بهتر از بودنش است.
اما در این میان مقصر کیست؟ بی شک پیش از آنکه دولت نهم و دهم گناهکار باشند، باید موسسین گذشته ایسنا را مورد انتقاد قرار داد. همانها که نه تنها تشکلهای دانشجویی که تک تک دانشجویان را ابزار مقاصد خود قرار داده و به نوک پیکان اصلاحات بدل کردند. مگر نمی شد خبرگزاری دانشجویان وجود داشته باشد اما همراه با تخصص خبرنگاری، رسالت خبرنگاری را هم به آنان بیاموزد؟ نمی شد اعتدال و حقیقت خواهی را هم معیار کار رسانه ای نمود؟ و نیز باید به مسئولان فعلی انتقاد و پرسش کرد که آیا برنامه ای برای چنین نهاد مهم و تاثیر گذاری دارند یا نه؟